مجنون تر از من
♱ مجنـــــون تــــر از مــــن ♱
_ قسمت هشتم -- شروعی جدید -- بخش دوم _
تنم ناخوداگاه کمی لرزید ولی باید قوی میموندم.
از پله های مارپیچ بالا رفتم و ترجیح دادم به صورت اون بادیگارد های مثل یخ نگاه نکنم... لعنتیا انگار باهات دعوا دارن.
وقتی به طبقه مورد نظرم رسیدم. اول جلوی آیینه قدی گوشه سالن ایستادم و خودمو برانداز کردم. نه برای جلب توجه اون مردک یخی. برای ابهت خودم.
موهای بلند و طلاییام رو دستی کشیدم و نفس عمیقی سردادم. خودمو صاف کردم و سمت اتاقش رفتم.
تقی به در زدم و بدون اینکه منتظر پاسخش باشم وارد شدم. من نوچهاش که نبودم شاید یه همکار اما برده یا نوچه ... نچچچ نچچچ
چشمانم را دور اتاق چرخاندم که رویش دقیقا جلوی در حمام قفل شد.
بدن ورزیده و عضلانیاش با وجود قطرات آب مقطر دیدنی بود... شاید میتونم بگم ... دلم خواست (:
دوست داشتم بدونم این مرد ترسناک و به عبارتی وحشی با زنش یا کسی که عاشقشه یا قراره عاشقش بشه چطوری رفتار کنه.
همینطوری سرد یا اصلا به یه مرد مهربون و جنتلمن!؟!
نه خدایی این چه سوالیه ؟ باید اول خونسردیم رو دربرابر نگاه کاریزماتیک و بدن خفنش حفظ کنم.
در اتاقو بستم و سمت پرده های کشیده و مخملی اتاقش رفتم و کشیدم کنار تا کمی از نور اتاقو بگیرهنور خورشید برای مغز ... اهم لازمه...
با لبخند روی مبل نشستم و گفتم:
آماده شدنت چقد طول میکشه ؟!
نگاه خنثیش روم قفل شد ... سمت کمد مشکی رنگش رفت و از داخلش پیراهن مشکی رو انتخاب و بیرون کشید.
_ گفتم دست راستمی ، نه زنم.
چه ربطی به زنت بودن داره؟
_ تنها زنم اجازه ورود و دید زدن بدن شوهرش رو داره.
منکه زنی ازت نمیبینم اینو برو در آینده بخودش بگو لطفاً سریعتر آماده شو.
به هوای برداشتن خوشه ای انگور سرمو چرخوندم تا بتونه حوله رو از دور کمرش باز کنه و لباس بپوشه.
مدتی بعد برگشتم خوشبختانه مشغول بستن زیپ شلوار مشکی رنگش بود.
_ انگار جایگاهتو فراموش کردی ، کارا.
پوزخند زدم و حبه ی انگوری را در دهانم گذاشتم :
نه ، اتفاقا جایگاهم قانون اول حیاتمه. فقط معنی اصلی جایگاه رو میدونم که تو نمیدونی.
جونگکوک از دکمه ی دوم پیراهنش شروع کرد :
_ معنی اصلی جایگاه چیه اونوقت ؟
گلوم رو صاف کردم. مثل خرگوش از جا پریدم و با قدم های نسبتاً سریع نزدیکش شدم و روی پا تختی نشستم و حبه ای انگور تو دهنش چپاندم... خودم از حرکت بیجام خندم گرفت و تعجب از چشماش داد میزد اما تلاشش بر این بود ..
خیییلی خیییلی ببخشید دیر گزاشتم ، این چند وقت همش امتحان داشتم😕 ، ولی قول میدوم زود به زود بزارم 🥺
_ قسمت هشتم -- شروعی جدید -- بخش دوم _
تنم ناخوداگاه کمی لرزید ولی باید قوی میموندم.
از پله های مارپیچ بالا رفتم و ترجیح دادم به صورت اون بادیگارد های مثل یخ نگاه نکنم... لعنتیا انگار باهات دعوا دارن.
وقتی به طبقه مورد نظرم رسیدم. اول جلوی آیینه قدی گوشه سالن ایستادم و خودمو برانداز کردم. نه برای جلب توجه اون مردک یخی. برای ابهت خودم.
موهای بلند و طلاییام رو دستی کشیدم و نفس عمیقی سردادم. خودمو صاف کردم و سمت اتاقش رفتم.
تقی به در زدم و بدون اینکه منتظر پاسخش باشم وارد شدم. من نوچهاش که نبودم شاید یه همکار اما برده یا نوچه ... نچچچ نچچچ
چشمانم را دور اتاق چرخاندم که رویش دقیقا جلوی در حمام قفل شد.
بدن ورزیده و عضلانیاش با وجود قطرات آب مقطر دیدنی بود... شاید میتونم بگم ... دلم خواست (:
دوست داشتم بدونم این مرد ترسناک و به عبارتی وحشی با زنش یا کسی که عاشقشه یا قراره عاشقش بشه چطوری رفتار کنه.
همینطوری سرد یا اصلا به یه مرد مهربون و جنتلمن!؟!
نه خدایی این چه سوالیه ؟ باید اول خونسردیم رو دربرابر نگاه کاریزماتیک و بدن خفنش حفظ کنم.
در اتاقو بستم و سمت پرده های کشیده و مخملی اتاقش رفتم و کشیدم کنار تا کمی از نور اتاقو بگیرهنور خورشید برای مغز ... اهم لازمه...
با لبخند روی مبل نشستم و گفتم:
آماده شدنت چقد طول میکشه ؟!
نگاه خنثیش روم قفل شد ... سمت کمد مشکی رنگش رفت و از داخلش پیراهن مشکی رو انتخاب و بیرون کشید.
_ گفتم دست راستمی ، نه زنم.
چه ربطی به زنت بودن داره؟
_ تنها زنم اجازه ورود و دید زدن بدن شوهرش رو داره.
منکه زنی ازت نمیبینم اینو برو در آینده بخودش بگو لطفاً سریعتر آماده شو.
به هوای برداشتن خوشه ای انگور سرمو چرخوندم تا بتونه حوله رو از دور کمرش باز کنه و لباس بپوشه.
مدتی بعد برگشتم خوشبختانه مشغول بستن زیپ شلوار مشکی رنگش بود.
_ انگار جایگاهتو فراموش کردی ، کارا.
پوزخند زدم و حبه ی انگوری را در دهانم گذاشتم :
نه ، اتفاقا جایگاهم قانون اول حیاتمه. فقط معنی اصلی جایگاه رو میدونم که تو نمیدونی.
جونگکوک از دکمه ی دوم پیراهنش شروع کرد :
_ معنی اصلی جایگاه چیه اونوقت ؟
گلوم رو صاف کردم. مثل خرگوش از جا پریدم و با قدم های نسبتاً سریع نزدیکش شدم و روی پا تختی نشستم و حبه ای انگور تو دهنش چپاندم... خودم از حرکت بیجام خندم گرفت و تعجب از چشماش داد میزد اما تلاشش بر این بود ..
خیییلی خیییلی ببخشید دیر گزاشتم ، این چند وقت همش امتحان داشتم😕 ، ولی قول میدوم زود به زود بزارم 🥺
- ۲.۶k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط