{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت۳۸🌌

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت۳۸🌌
کوروگیری چند ثانیه نگاهشان کرد
تصمیم درستی است اما بی‌فایده
یهو از داخل مه
چهار ویلن با چاقو و لوله‌های آهنی و سلاح بیرون پریدند
بگیریدشون
شوجی مشت محکمش را بالا آورد  و با ضربه
اولین ویلن مستقیم پرتاب شد
اوجیرو با دمش پای نفر دوم را جارو کرد
ایدا با یک حرکت لگدشو به سینه نفر سوم کوبید
اما
نفر چهارم از کنار همه رد شد
و مستقیم به سمت ایمی حمله کرد
ایمی بدون هیچ ریکشن خاصی فقط سرش را کمی کج کرد
تیغه از کنار صورتش رد شد
«اعصابم..
دست مچ ویلن را گرفت
.....از قبل خراب بود......
تق!
با یک چرخش سریع ویلن را روی زمین کوبید
اونوقت شما عوضی ها بازیتون گرفته.... »
اما درست همان لحظه...
صدای کوروگیری از پشت سرش آمد:پشت سرت
چشم‌های ایمی گشاد شد...
مه بنفش درست پشت سر او باز شده بود...همان لحظه سه ویلن همزمان به سمتش حمله کردند.
«مواظب باش!»
ایمی دستشو بالا اورد
چند تکه سنگ کف زمین ناگهان با سرعت از جا کنده شدند
وووش!
سنگ‌ها مثل گلوله به سمت ویلن‌ها شلیک شدند
دو نفرشان محکم به دیوار خوردند.
اما...
سومی از کنارشان رد شد
تیغه‌اش مستقیم به سمت ایدا آمد
ایمی خودش را بینشان انداخت
تیغه به محافظ فلزی ساعد لباسش برخورد کرد و جرقه زد
ایمی دندان‌هایش را روی هم فشار داد
«گفتم... حواستو جمع کن!»
ایدا لحظه‌ای جا خورد سرعت واکنش ایمی غیر قابل باور شده بود البته از عوارض این همه انرژی بود
بعد فوراً خودش را جمع کرد
«...متشکرم.»
ایمی غر زد
«بعداً تشکر کن.»
همان لحظه...
کوروگیری دوباره مهش را گسترش داد«نمی‌توانم اجازه دهم... این همکاری ادامه پیدا کند.»مه بنفش با سرعت به سمت ایدا حرکت کرد
ایمی چشم‌هایش را ریز کرد
«نه...»
او با تمام سرعت کوسهشو را فعال کرد
مه اطراف ایدا برای یک لحظه متوقف شد.
فشار نامرئی جاذبه فضای اطرافش را به هم ریخت
کوروگیری با تعجب گفت:
«توانستی... فضای دروازه را مختل کنی؟»
برای اولین بار...
نگاهش کمی جدی شد
«پس کوسه‌ی تو... از چیزی که تصور می‌کردم جالب‌تر است...»
ایمی ذهنش: لعنتی خدایا خودت به دادم برس گند زدم نباید میزاشتم بفهمه
شوجی بازوهای اضافه‌اش را بیرون آورد.
بقیه هم با اضطراب به اطراف نگاه میکردن ایمی آهی کشید
«هووف...»
(تو ذهنش)
با این یکی نباید بی‌گدار حمله کنم... کوسه‌ش عجیبه...و از همه بدتر زیادی باهوشه
کوروگیری آرام دستش را بالا آورد
مه بنفش دوباره دور بدنشچرخید
«اگر همکاری کنید... شاید کمتر آسیب ببینید.»
در یک لحظه..مه مثل نیزه به سمتشان هجوم آورد
شوجی اولین نفر واکنش نشان داد.
بازوهایش را جلوی اوجیرو رو گرفت
اما...
مه از بین بازوهایش عبور کرد.
«چی؟!»
ایمی همان لحظه فریاد زد:
«ایدا... از سمت راستش برو مستقیم نرو باید از خروجی رد شی»
ایدا بدون مکث با سرعت موتورهای پاهایش حرکت کرد
«رِسیپرو...»
کوروگیری برای لحظه‌ای نگاهش سمت ایدا رفت
همان لحظه...
ایمی دستش را جلو آورد.
چند سنگ بزرگ از زمین کنده شدند.
«بگیر!»
سنگ‌ها با سرعت از چند جهت به سمت کوروگیری رفتند.....بوم!بوم!بوم!💥💥💥💥
اما...همه داخل مه ناپدید شدند
کوروگیری حتی تکان هم نخورد
«بی‌فایده است...»
ایمی زیر لب گفت:
«همین حدس رو می‌زدم...»
در همین لحظه...
دیدگاه ها (۱)

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۳۹🌌مه پشت سر آیدا ظاهر شد...

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت۴۰🌌( حاجیش این  فصله دیگه ز...

ستاره ای درمیان تاریکی پارت ۳۷🌌همه لطفاً پشت سر من حرکت کنید...

نظر بدید قشنگن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط