شروع پآرت¹ فیک جدید(:
شروع پآرت¹ فیک جدید(:
#خون تقلبی🗣
**دبیرستان سِئول ، زنگ تفریح اول**
نوا تازه رسیده بود طبقه دوم که یه دسته سه نفره از دخترای کلاس یازدهم محاصرش کردن.
— نوا جان! خواهش میکنم اینو بده به یونگی! 🥺
دختره یه پاکت صورتی با یه قلب قرمز چسبوند تو دست نوا. عطر گلابی میداد.
نوا بدون نگاه کردن، پاکت رو مچاله کرد و انداخت تو سطل آشغال.
— آخه چرا اینکارو میکنی؟!
نوا شونه بالا انداخت. — داداشم از این چیزا خوشش نمیاد. تازه منم دیگه خسته شدم از بس نامه میدیدین.
دخترا با ناراحتی رفتن. نوا نفس عمیقی کشید. امروز صبح تا حالا چهار تا نامه پاره کرده بود.
رفت سمت کلاس یونگی. از پشت پنجره نگاهش کرد. یونگی تکیه داده بود به دیوار، کتاب تو دستش بود ولی نگاهش خالی.
نوا در رو باز کرد و مستقیم رفت تو.
— یونگی! بیا ناهار بخوریم.
یونگی سرشو بلند کرد. نگاهش که به نوا افتاد، بیاختیار لبخند زد.
— بابا برامون کیمباب گذاشته. گفتم بیام ببرمت ناهار.
یونگی کتاب رو بست و بلند شد. چند تا از دخترای کلاس نگاش کردن. یکیشون آه بلندی کشید.
نوا چشماشو گرد کرد. — آهان، بازم عاشقپیشه! داداش، وضعیت چطوره؟
یونگی محکم نگاهش کرد— دهنت رو ببند.
(خلاصه این داستان]👇🗣
---
**چهار سال پیش، وقتی نوا ۱۱ سال داشت**
بابای یونگی، آقای کیم، دست نوا رو گرفته بود و برده بود توی اتاق نشیمن. یونگی ۱۴ سالش بود، کنار پنجره وایساده بود و نگاهش میکرد.
— نوا جان، از امروز اینجا خونهی توئه. من بابای توام، یونگی هم داداشت.
نوا با چشمای گنده به یونگی نگاه کرد. یونگی لبخند زد و دست تکون داد.
— نترس. من ازت مراقبت میکنم.
نوا اون موقع نمیدونست که این حرف تهش به کجا میرسه.
آقای کیم هیچوقت نگفت که نوا رو به فرزندی قبول کرده. فقط گفت «از امروز خانوادهی ما سه نفره». فامیلی نوا رو هم گذاشت کیم، مثل خودشون. توی شناسنامهاش نوشت «نوا کیم».
هیچکس نمیدونست حقیقت چیه. نه نوا، نه یونگی.
---
**برگشت به حالا، دبیرستان سِئول**
نوا و یونگی نشسته بودن توی حیاط مدرسه، روی نیمکت کنار درخت چنار. نوا کیمباب رو با چاپستیک ور میرف و به یونگی نگاه میکرد.
یونگی: چرا اینقدر بهم زل زدی؟ — یونگی بدون اینکه سرشو بلند کنه پرسید.
— دارم فکر میکنم چرا این همه دختر عاشقتن. مگه تو چی داری که من ندارم؟
یونگی خندید. — من سه سال ازت بزرگترم. قدبلندترم. موهام جوگندمیه تازه جذابو ساکتم
— منم موهام قشنگه! و جذابم چی فکر کردییی— نوا قهر کرد.
— آره، موهات قشنگه. چشماتم قشنگه. کل قیافت قشنگه. راضی شدی؟
نوا یه لحظه سرخ شد. صورتشو برگردوند که نبینه.
— اه... چرت نگو.
یونگی هم ساکت شد. راستش خودش هم نمیدونست چرا این حرفو زد. شاید چون واقعاً فکر میکرد نوا قشنگه. شاید هم چون یه چیزی توی دلش بود که نمیتونست باهاش کنار بیاد.
چیزی که اسم نداشت.
چیزی که بین یه برادر و خواهر نباید باشه.
---
**همون شب، خونه**
نوا توی اتاقش نشسته بود و به فامیلیهاش تو شناسنامه نگاه میکرد. «نوا کیم». باباشم «کیم». یونگیم «کیم».
ولی یه چیزی توی ذهنش میگفت اینا درست نیست.
چند روز پیش توی کمد باباش یه پوشه پیدا کرده بود. روش نوشته بود «مدارک نوا». توش یه شناسنامه بود با یه فامیلی دیگه. یه مادر با یه اسم دیگه.
نوا هنوز جرأت نکرده بود بپرسه. ولی میدونست که باید بفهمه.
در اتاقش باز شد. یونگی با یه لیوان شیر اومد تو.
— نخوابیدی؟
— نه... فکر میکردم.
یونگی نشست کنار تختش. — به چی؟
نوا نگاهش کرد. توی تاریکی، چشمهاش یونگی توی نور ماه میدرخشید.
— به این که... اگه من خواهر واقعیت نباشم، چی میشه؟
یونگی اخم کرد. — یعنی چی؟
— هیچی. شوخی کردم.
بعدی؟
۱۲ لایک
۲بازنشر
(اگر لایک ها از این بیشتر بشه چند پارته گذاشته میشه😊💕)
#خون تقلبی🗣
**دبیرستان سِئول ، زنگ تفریح اول**
نوا تازه رسیده بود طبقه دوم که یه دسته سه نفره از دخترای کلاس یازدهم محاصرش کردن.
— نوا جان! خواهش میکنم اینو بده به یونگی! 🥺
دختره یه پاکت صورتی با یه قلب قرمز چسبوند تو دست نوا. عطر گلابی میداد.
نوا بدون نگاه کردن، پاکت رو مچاله کرد و انداخت تو سطل آشغال.
— آخه چرا اینکارو میکنی؟!
نوا شونه بالا انداخت. — داداشم از این چیزا خوشش نمیاد. تازه منم دیگه خسته شدم از بس نامه میدیدین.
دخترا با ناراحتی رفتن. نوا نفس عمیقی کشید. امروز صبح تا حالا چهار تا نامه پاره کرده بود.
رفت سمت کلاس یونگی. از پشت پنجره نگاهش کرد. یونگی تکیه داده بود به دیوار، کتاب تو دستش بود ولی نگاهش خالی.
نوا در رو باز کرد و مستقیم رفت تو.
— یونگی! بیا ناهار بخوریم.
یونگی سرشو بلند کرد. نگاهش که به نوا افتاد، بیاختیار لبخند زد.
— بابا برامون کیمباب گذاشته. گفتم بیام ببرمت ناهار.
یونگی کتاب رو بست و بلند شد. چند تا از دخترای کلاس نگاش کردن. یکیشون آه بلندی کشید.
نوا چشماشو گرد کرد. — آهان، بازم عاشقپیشه! داداش، وضعیت چطوره؟
یونگی محکم نگاهش کرد— دهنت رو ببند.
(خلاصه این داستان]👇🗣
---
**چهار سال پیش، وقتی نوا ۱۱ سال داشت**
بابای یونگی، آقای کیم، دست نوا رو گرفته بود و برده بود توی اتاق نشیمن. یونگی ۱۴ سالش بود، کنار پنجره وایساده بود و نگاهش میکرد.
— نوا جان، از امروز اینجا خونهی توئه. من بابای توام، یونگی هم داداشت.
نوا با چشمای گنده به یونگی نگاه کرد. یونگی لبخند زد و دست تکون داد.
— نترس. من ازت مراقبت میکنم.
نوا اون موقع نمیدونست که این حرف تهش به کجا میرسه.
آقای کیم هیچوقت نگفت که نوا رو به فرزندی قبول کرده. فقط گفت «از امروز خانوادهی ما سه نفره». فامیلی نوا رو هم گذاشت کیم، مثل خودشون. توی شناسنامهاش نوشت «نوا کیم».
هیچکس نمیدونست حقیقت چیه. نه نوا، نه یونگی.
---
**برگشت به حالا، دبیرستان سِئول**
نوا و یونگی نشسته بودن توی حیاط مدرسه، روی نیمکت کنار درخت چنار. نوا کیمباب رو با چاپستیک ور میرف و به یونگی نگاه میکرد.
یونگی: چرا اینقدر بهم زل زدی؟ — یونگی بدون اینکه سرشو بلند کنه پرسید.
— دارم فکر میکنم چرا این همه دختر عاشقتن. مگه تو چی داری که من ندارم؟
یونگی خندید. — من سه سال ازت بزرگترم. قدبلندترم. موهام جوگندمیه تازه جذابو ساکتم
— منم موهام قشنگه! و جذابم چی فکر کردییی— نوا قهر کرد.
— آره، موهات قشنگه. چشماتم قشنگه. کل قیافت قشنگه. راضی شدی؟
نوا یه لحظه سرخ شد. صورتشو برگردوند که نبینه.
— اه... چرت نگو.
یونگی هم ساکت شد. راستش خودش هم نمیدونست چرا این حرفو زد. شاید چون واقعاً فکر میکرد نوا قشنگه. شاید هم چون یه چیزی توی دلش بود که نمیتونست باهاش کنار بیاد.
چیزی که اسم نداشت.
چیزی که بین یه برادر و خواهر نباید باشه.
---
**همون شب، خونه**
نوا توی اتاقش نشسته بود و به فامیلیهاش تو شناسنامه نگاه میکرد. «نوا کیم». باباشم «کیم». یونگیم «کیم».
ولی یه چیزی توی ذهنش میگفت اینا درست نیست.
چند روز پیش توی کمد باباش یه پوشه پیدا کرده بود. روش نوشته بود «مدارک نوا». توش یه شناسنامه بود با یه فامیلی دیگه. یه مادر با یه اسم دیگه.
نوا هنوز جرأت نکرده بود بپرسه. ولی میدونست که باید بفهمه.
در اتاقش باز شد. یونگی با یه لیوان شیر اومد تو.
— نخوابیدی؟
— نه... فکر میکردم.
یونگی نشست کنار تختش. — به چی؟
نوا نگاهش کرد. توی تاریکی، چشمهاش یونگی توی نور ماه میدرخشید.
— به این که... اگه من خواهر واقعیت نباشم، چی میشه؟
یونگی اخم کرد. — یعنی چی؟
— هیچی. شوخی کردم.
بعدی؟
۱۲ لایک
۲بازنشر
(اگر لایک ها از این بیشتر بشه چند پارته گذاشته میشه😊💕)
- ۳۲۸
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط