P
P/4
سولار:اما اگه بگم همین الان پشت سرتون ایستاده چیییی؟
بیونگ بین با ترس به عقب برگشت وقتی خانم گلی رو ندید نفس آسوده ای کشید و آروم گفت:خانم گلی هم ترسناکه!سولار بلند خندید که خیلی از رقصنده ها به سمتشون برگشتند.
بیونگ بین:دروغ نمیگم کهه،یکبار موقع درست کردن غذا یکم،فقط یکم نمک زیاد ریختم ولی اون مجبورم کرد تا دو هفته ی کامل من کار های عمارت رو بکنم
سولار:یعنی هیچ خدمتکاری نبود؟
بیونگ بین:نه،همه رو فرستاد مرخصی. فقط من بودم و خودم
سولار:اشکالی نداره بابایی
بیونگ بین:خیلی خب بهتره من برم سراغ قرص هام!
سولار:چشم بابایی
بوسه ای روی گونش گذاشت و به نشانه ی پایان رقص سر خم کرد و رفت سمت میز خانواده. تقریبا همه بودن. آروم گوشه ای نشست و خواست خودش رو مشغول نشون بده که مادرش،ماری شروع به نیش و کنایه کرد.
ماری:چرا اینجایی؟نکنه پسره ولت کرد رفت؟از اولش هم هرزه بودی!
آره،اینم همونیه که پول و قدرت چشمش رو کور کرده. نمی خواست توی جمع شلوغ داد بزنه و دعوا راه بندازه،اونم تو روز تولد تهیونگ!
سولار:من با کسی در ارتباط نیستم!
روی نیستم تاکیدی کرد که مادرش ساکت شد اما بعد از چند دقیقه باز هم شروع کرد. دیگه طاقت نداشت. حداقل برای امروز. بلند شد و بین جمعیت شلوغ راه رفت. اما کجا میرفت؟یا شاید باید گفت کجا رو داشت که بره؟از وسط راه به سمت در اصلی راه کج کرد. آروم از پله ها پایین اومد که باد سرشونه های برهنه اش رو لمس کرد. دست هاش رو بغل کرد و روی صندلی که پشت حیاط بود نشست. حالا دور شده بود. از همه ی آدم های احمق. دیگه صدایی از آهنگ نمیومد،صدایی از کنایه های مادرش نبود. زندگی براش سخت می گذشت،اونم خیلی. چشم هاش رو بست و اجازه داد ریزش اشک هاش با باد همراه بشه و موهاش هم با باد به رقص در بیاد. کم کم حس سبکی بهش دست داد و نزدیک بود به خواب فرو بره که چیزی روی شونش حس کرد. حس کردن شیع گرم و نرم روی شونش اونم در هنگام وزیدن باد سرد باعث سوزش عمیقی شد. شکه شده به عقب برگشت که با تهیونگ عصبی رو به رو شد. مثل احمقا به چشم هاش زل زده بود.
تهیونگ:داری چیکار میکنی دقیقا؟
هنوز هم جوابی نداشت. واقعا داشت چیکار میکرد؟چرا اینجا بود؟باید میرفت داخل و مثل حرفی که مادرش زد برای پسر های جشن جندگی میکرد؟به خودش که اومد اشک هاش رو پاک کرد و با لبخندی به سمت تهیونگ برگشت.
سولار:خیلی خب،بریم داخل
سولار:اما اگه بگم همین الان پشت سرتون ایستاده چیییی؟
بیونگ بین با ترس به عقب برگشت وقتی خانم گلی رو ندید نفس آسوده ای کشید و آروم گفت:خانم گلی هم ترسناکه!سولار بلند خندید که خیلی از رقصنده ها به سمتشون برگشتند.
بیونگ بین:دروغ نمیگم کهه،یکبار موقع درست کردن غذا یکم،فقط یکم نمک زیاد ریختم ولی اون مجبورم کرد تا دو هفته ی کامل من کار های عمارت رو بکنم
سولار:یعنی هیچ خدمتکاری نبود؟
بیونگ بین:نه،همه رو فرستاد مرخصی. فقط من بودم و خودم
سولار:اشکالی نداره بابایی
بیونگ بین:خیلی خب بهتره من برم سراغ قرص هام!
سولار:چشم بابایی
بوسه ای روی گونش گذاشت و به نشانه ی پایان رقص سر خم کرد و رفت سمت میز خانواده. تقریبا همه بودن. آروم گوشه ای نشست و خواست خودش رو مشغول نشون بده که مادرش،ماری شروع به نیش و کنایه کرد.
ماری:چرا اینجایی؟نکنه پسره ولت کرد رفت؟از اولش هم هرزه بودی!
آره،اینم همونیه که پول و قدرت چشمش رو کور کرده. نمی خواست توی جمع شلوغ داد بزنه و دعوا راه بندازه،اونم تو روز تولد تهیونگ!
سولار:من با کسی در ارتباط نیستم!
روی نیستم تاکیدی کرد که مادرش ساکت شد اما بعد از چند دقیقه باز هم شروع کرد. دیگه طاقت نداشت. حداقل برای امروز. بلند شد و بین جمعیت شلوغ راه رفت. اما کجا میرفت؟یا شاید باید گفت کجا رو داشت که بره؟از وسط راه به سمت در اصلی راه کج کرد. آروم از پله ها پایین اومد که باد سرشونه های برهنه اش رو لمس کرد. دست هاش رو بغل کرد و روی صندلی که پشت حیاط بود نشست. حالا دور شده بود. از همه ی آدم های احمق. دیگه صدایی از آهنگ نمیومد،صدایی از کنایه های مادرش نبود. زندگی براش سخت می گذشت،اونم خیلی. چشم هاش رو بست و اجازه داد ریزش اشک هاش با باد همراه بشه و موهاش هم با باد به رقص در بیاد. کم کم حس سبکی بهش دست داد و نزدیک بود به خواب فرو بره که چیزی روی شونش حس کرد. حس کردن شیع گرم و نرم روی شونش اونم در هنگام وزیدن باد سرد باعث سوزش عمیقی شد. شکه شده به عقب برگشت که با تهیونگ عصبی رو به رو شد. مثل احمقا به چشم هاش زل زده بود.
تهیونگ:داری چیکار میکنی دقیقا؟
هنوز هم جوابی نداشت. واقعا داشت چیکار میکرد؟چرا اینجا بود؟باید میرفت داخل و مثل حرفی که مادرش زد برای پسر های جشن جندگی میکرد؟به خودش که اومد اشک هاش رو پاک کرد و با لبخندی به سمت تهیونگ برگشت.
سولار:خیلی خب،بریم داخل
- ۴.۳k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط