سانزو
سانزو
پاشنههایت میلرزند.
مثل اینکه واقعاً تلوتلو میخورد. یه جور تلوتلو خوردن از نوع شخصیت کارتونی روی یخ.
سانزو از آن سوی اتاق نگاه میکند، نیمی سرگرم و نیمی عصبانی. او به تو گفت دیگر جرعهای نخوری. او یک بار واقعاً لیوان را از دستت کشید. اما بعد، یکی از دوستانت که داشت با تلفن صحبت میکرد، یکی دیگر به تو داد و حالا.
حالا تو مستی.
آنقدر مست بودی که حتی متوجه نزدیک شدنش نشدی.
قبل از اینکه بتوانی به جلو خم شوی و با صورت روی مبل بپری، از کمرت میگیرد و میگوید: «عزیزم، در مورد تکیلا چی گفتم؟»
به او چشمک میزنی.
مکث کردن.
ابروهایت در هم میرود. کمی خم میشوی و چپچپ نگاه میکنی.
«... تو کی هستی؟»
سانزو پلک میزند. «چی؟»
با انگشت به سینهاش ضربه میزنی و با لحنی نامفهوم میگویی: «تو واقعاً زیبایی. اما من یه دوستپسر دارم. اون ترسناکه. آدم میکشه.»
او پوزخندی زد. «آره؟ قیافهاش چه شکلیه؟»
«موهای صورتی. دندانهای تیز. چشمهایی مثل یک گربهی تنبل. بعضی وقتها خیلی حرف میزند اما من عاشقش هستم.»
سعی میکند جلوی خودش را بگیرد - واقعاً این کار را میکند - اما قبل از اینکه بتواند جلوی خندهاش را بگیرد، ناگهان خندهاش اوج میگیرد. «وای. خیلی باحال به نظر میرسه.»
«هستش.» با جدیت سرت را تکان میدهی. بعد، در حالی که پچپچ کنان و مرموزانه حرف میزنی، نزدیکتر میشوی. «اسمش... هاروچیو است. اما همه او را سانزو صدا میزنند. نمیتوانی به کسی بگویی.»
«راز تو پیش من امنه.»
دوباره تاب میخوری و او با هر دو دستش روی کمرت، تو را ثابت نگه میدارد. با سوءظن به او خیره میشوی.
«... یه لحظه صبر کن،» زمزمه میکنی و چشمهایت را تنگ میکنی. «تو شبیه اونی.»
«شاید من او باشم.»
با لحنی رسوا شده نفس نفس میزنی. «نه، نیستی. او همچین پیراهنی نمیپوشد.»
او به پیراهن مشکی دکمهدارش نگاه میکند. «... من همیشه این را میپوشم.»
او را نادیده میگیری و آرام به سینهاش میکوبی. «نه. تلاش خوبی بود، شیاد.»
سانزو فقط آهی میکشد و تو را در آغوشش میگیرد. به سبک عروس. بدون هیچ زحمتی.
جیغ میکشی. «هی... خطر غریبه!»
او زیر لب غرغر میکند و میگوید: «خیلی خوششانسی که بامزهای.» و تو را مثل کسی که ماموریتی دارد از محل بیرون میبرد. «دوستپسر ترسناکت تا الان من را کشته بود.»
یه بار دیگه به صورتش نگاه میکنی، انگار که تازه داره جرقه میزنه.
«...صبر کن. تو دوست پسر ترسناک منی؟»
«بالاخره.»
به او خیره میشوی.
سپس قهقهه بزنید.
سپس روی شانهاش بیهوش میشود.
دوباره آهی کشید. اما این بار با علاقه آه کشید.
او در حالی که لبهایش را به پیشانیات میمالید، زمزمه کرد: «احمق، هیچوقت عوض نشو.»
کاکوچو
پاشنههایت میلرزند.
مثل اینکه واقعاً تلوتلو میخورد. یه جور تلوتلو خوردن از نوع شخصیت کارتونی روی یخ.
سانزو از آن سوی اتاق نگاه میکند، نیمی سرگرم و نیمی عصبانی. او به تو گفت دیگر جرعهای نخوری. او یک بار واقعاً لیوان را از دستت کشید. اما بعد، یکی از دوستانت که داشت با تلفن صحبت میکرد، یکی دیگر به تو داد و حالا.
حالا تو مستی.
آنقدر مست بودی که حتی متوجه نزدیک شدنش نشدی.
قبل از اینکه بتوانی به جلو خم شوی و با صورت روی مبل بپری، از کمرت میگیرد و میگوید: «عزیزم، در مورد تکیلا چی گفتم؟»
به او چشمک میزنی.
مکث کردن.
ابروهایت در هم میرود. کمی خم میشوی و چپچپ نگاه میکنی.
«... تو کی هستی؟»
سانزو پلک میزند. «چی؟»
با انگشت به سینهاش ضربه میزنی و با لحنی نامفهوم میگویی: «تو واقعاً زیبایی. اما من یه دوستپسر دارم. اون ترسناکه. آدم میکشه.»
او پوزخندی زد. «آره؟ قیافهاش چه شکلیه؟»
«موهای صورتی. دندانهای تیز. چشمهایی مثل یک گربهی تنبل. بعضی وقتها خیلی حرف میزند اما من عاشقش هستم.»
سعی میکند جلوی خودش را بگیرد - واقعاً این کار را میکند - اما قبل از اینکه بتواند جلوی خندهاش را بگیرد، ناگهان خندهاش اوج میگیرد. «وای. خیلی باحال به نظر میرسه.»
«هستش.» با جدیت سرت را تکان میدهی. بعد، در حالی که پچپچ کنان و مرموزانه حرف میزنی، نزدیکتر میشوی. «اسمش... هاروچیو است. اما همه او را سانزو صدا میزنند. نمیتوانی به کسی بگویی.»
«راز تو پیش من امنه.»
دوباره تاب میخوری و او با هر دو دستش روی کمرت، تو را ثابت نگه میدارد. با سوءظن به او خیره میشوی.
«... یه لحظه صبر کن،» زمزمه میکنی و چشمهایت را تنگ میکنی. «تو شبیه اونی.»
«شاید من او باشم.»
با لحنی رسوا شده نفس نفس میزنی. «نه، نیستی. او همچین پیراهنی نمیپوشد.»
او به پیراهن مشکی دکمهدارش نگاه میکند. «... من همیشه این را میپوشم.»
او را نادیده میگیری و آرام به سینهاش میکوبی. «نه. تلاش خوبی بود، شیاد.»
سانزو فقط آهی میکشد و تو را در آغوشش میگیرد. به سبک عروس. بدون هیچ زحمتی.
جیغ میکشی. «هی... خطر غریبه!»
او زیر لب غرغر میکند و میگوید: «خیلی خوششانسی که بامزهای.» و تو را مثل کسی که ماموریتی دارد از محل بیرون میبرد. «دوستپسر ترسناکت تا الان من را کشته بود.»
یه بار دیگه به صورتش نگاه میکنی، انگار که تازه داره جرقه میزنه.
«...صبر کن. تو دوست پسر ترسناک منی؟»
«بالاخره.»
به او خیره میشوی.
سپس قهقهه بزنید.
سپس روی شانهاش بیهوش میشود.
دوباره آهی کشید. اما این بار با علاقه آه کشید.
او در حالی که لبهایش را به پیشانیات میمالید، زمزمه کرد: «احمق، هیچوقت عوض نشو.»
کاکوچو
- ۵.۵k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط