کاکوچو
کاکوچو
وقتی کاکوچو در پنت هاوس را باز میکند، در جایت تلوتلو میخوری.
ریمل کمی لکهدار. کفشهایت در دست. زیپ کیفت به زور بسته شده. و لبخندت؟ خیلی پهن است که نمیشود گفت هوشیار هستی.
نامفهوم میگویی «سلاممممم...» و طوری دست تکان میدهی انگار داری با یک غریبه ملاقات میکنی. «وای... خیلی جذابی.»
ابروهای کاکوچو بالا رفت. «تو مستی.»
«شاید.» سکسکه میکنی، بعد با چشمهای نیمهباز به او نگاه میکنی. «صبر کن ببینم. من تو رو میشناسم؟»
پلک میزند. «منو یادت نمیاد؟»
با احتیاط و لرزان قدمی به جلو برمیداری. نگاهت روی پیراهن گرانقیمتی که به سینهاش چسبیده و جای زخم آشنای روی صورتش میافتد - اما ذهنت هنوز گیج است و جایی بین شاتهای تکیلا و کارائوکه معلق است.
زیر لب غر میزنی: «یه جورایی شبیه دوست پسرم هستی.»
«من؟»
«اما او گاهی اوقات بدجنس میشود. خیلی جدی. تو خوب به نظر میرسی.» با جدیت سر تکان میدهی.
او با لحنی سرد و بیاحساس گفت: «خوشحالم که فهمیدم یک برادر دوقلوی بهتر از خودم دارم.»
نفست بند آمد، انگار که وحیای نازل شده باشد. «تو همان دوقلوی خوب هستی؟ میتوانی بهتر هم ببوسی؟»
«عزیزم.»
«خدای من، صدات دقیقاً مثل اونه.» به سینهاش ضربه میزنی و زمزمه میکنی. «شما دو تا، مثلاً، با هم فامیلید؟»
کاکوچو آهی از بینی میکشد و جلو میآید، به آرامی یکی از دستانش را دور کمرت حلقه میکند قبل از اینکه به دیوار لعنتی بخوری. "من او هستم."
مکث میکنی و با گیجی و ابهام به او نگاه میکنی. «... ها؟»
خم میشود و موهایت را از روی صورتت کنار میزند، با صدای آهسته. «عزیزم، خیلی مستی. بذار ببرمت بخوابی.»
یک بار پلک میزنی. دو بار.
سپس دهانتان از تعجب باز میماند.
جیغ میکشی و دستانت را دورش حلقه میکنی، انگار ماههاست او را ندیدهای. «دوستپسرم!! دلم خیلی برات تنگ شده بود!!»
او خندهاش را فرو میخورد و به راحتی شما را غافلگیر میکند.
زیر لب توی موهایت میگوید: «امروز صبح من را دیدی.» اما طوری که دستش پشتت را میمالد و دایرهوار میمالد، او را لو میدهد - مهربان. صبور. خیالت راحت که سالم به خانه رسیدهای.
با آهی عمیق به سینهاش چسبیدی. «میترسیدم دیگه دوستم نداشته باشی چون اون لباس کوتاه رو پوشیده بودم.»
او آنقدر عقب میرود که نگاهش به تو بیفتد. «خیلی زیبا شدی.»
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
آنقدر لبخند پهنی میزنی که سینهاش به درد میآید، حتی وقتی دوباره تلوتلو میخوری.
«خوابم میاد…»
«پس بذار بخوابی.» این را میگوید و به راحتی تو را بلند میکند.
دستانت را دور گردنش حلقه میکنی، گونهات را به شانهاش میچسبانی، صدایت خفه است. «تو بهترین دوست پسر دنیایی...»
بوسهای به پیشانیات میچسباند و آرام میخندد.
«آره،» زمزمه میکند، «حتی وقتی منو یادت نمیاد.»
وقتی کاکوچو در پنت هاوس را باز میکند، در جایت تلوتلو میخوری.
ریمل کمی لکهدار. کفشهایت در دست. زیپ کیفت به زور بسته شده. و لبخندت؟ خیلی پهن است که نمیشود گفت هوشیار هستی.
نامفهوم میگویی «سلاممممم...» و طوری دست تکان میدهی انگار داری با یک غریبه ملاقات میکنی. «وای... خیلی جذابی.»
ابروهای کاکوچو بالا رفت. «تو مستی.»
«شاید.» سکسکه میکنی، بعد با چشمهای نیمهباز به او نگاه میکنی. «صبر کن ببینم. من تو رو میشناسم؟»
پلک میزند. «منو یادت نمیاد؟»
با احتیاط و لرزان قدمی به جلو برمیداری. نگاهت روی پیراهن گرانقیمتی که به سینهاش چسبیده و جای زخم آشنای روی صورتش میافتد - اما ذهنت هنوز گیج است و جایی بین شاتهای تکیلا و کارائوکه معلق است.
زیر لب غر میزنی: «یه جورایی شبیه دوست پسرم هستی.»
«من؟»
«اما او گاهی اوقات بدجنس میشود. خیلی جدی. تو خوب به نظر میرسی.» با جدیت سر تکان میدهی.
او با لحنی سرد و بیاحساس گفت: «خوشحالم که فهمیدم یک برادر دوقلوی بهتر از خودم دارم.»
نفست بند آمد، انگار که وحیای نازل شده باشد. «تو همان دوقلوی خوب هستی؟ میتوانی بهتر هم ببوسی؟»
«عزیزم.»
«خدای من، صدات دقیقاً مثل اونه.» به سینهاش ضربه میزنی و زمزمه میکنی. «شما دو تا، مثلاً، با هم فامیلید؟»
کاکوچو آهی از بینی میکشد و جلو میآید، به آرامی یکی از دستانش را دور کمرت حلقه میکند قبل از اینکه به دیوار لعنتی بخوری. "من او هستم."
مکث میکنی و با گیجی و ابهام به او نگاه میکنی. «... ها؟»
خم میشود و موهایت را از روی صورتت کنار میزند، با صدای آهسته. «عزیزم، خیلی مستی. بذار ببرمت بخوابی.»
یک بار پلک میزنی. دو بار.
سپس دهانتان از تعجب باز میماند.
جیغ میکشی و دستانت را دورش حلقه میکنی، انگار ماههاست او را ندیدهای. «دوستپسرم!! دلم خیلی برات تنگ شده بود!!»
او خندهاش را فرو میخورد و به راحتی شما را غافلگیر میکند.
زیر لب توی موهایت میگوید: «امروز صبح من را دیدی.» اما طوری که دستش پشتت را میمالد و دایرهوار میمالد، او را لو میدهد - مهربان. صبور. خیالت راحت که سالم به خانه رسیدهای.
با آهی عمیق به سینهاش چسبیدی. «میترسیدم دیگه دوستم نداشته باشی چون اون لباس کوتاه رو پوشیده بودم.»
او آنقدر عقب میرود که نگاهش به تو بیفتد. «خیلی زیبا شدی.»
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
آنقدر لبخند پهنی میزنی که سینهاش به درد میآید، حتی وقتی دوباره تلوتلو میخوری.
«خوابم میاد…»
«پس بذار بخوابی.» این را میگوید و به راحتی تو را بلند میکند.
دستانت را دور گردنش حلقه میکنی، گونهات را به شانهاش میچسبانی، صدایت خفه است. «تو بهترین دوست پسر دنیایی...»
بوسهای به پیشانیات میچسباند و آرام میخندد.
«آره،» زمزمه میکند، «حتی وقتی منو یادت نمیاد.»
- ۴.۶k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط