اخرین بازمانده

#پارت_2
جونگ‌کوک به آرامی عقب کشید. انگار از گرمایِ خودش ترسیده بود. نگاهش که تا لحظه‌ای پیش نرم و پناهگاه‌گونه بود، دوباره به آن تیرگیِ سرد و بی‌رحمانه‌اش برگشت. او به سمتِ میزِ کارش رفت، یک پاکتِ سیگار از کشو بیرون آورد و آن را با دقتی عصبی روشن کرد. دودِ خاکستری در فضای اتاق پخش شد.

«تو نباید برمی‌گشتی.» صدایش حالا سردتر از قبل بود.

ا.ت به دست‌هایش که می‌لرزید نگاه کرد. «فکر کردی می‌تونم بشینم و ببینمچطور تویِ این منجلاب غرق می‌شی؟ اونا میدونن تو کجایی، جونگ‌کوک. اونا…»

جونگ‌کوک وسطِ حرفش پرید، صدایش ناگهان بالا رفت، بدون اینکه داد بزند، اما بُرنده بود. «اونا چی؟ اونا کی هستن؟ کسایی که تو براشون کار می‌کردی؟ اونایی که فرستادنت تا چک کنی من هنوز زنده‌ام یا نه؟»

ا.ت خشکش زد. این سوالی بود که از ورودش به اتاق، مثلِ یک خنجر در گلویش مانده بود. او به سمتِ میز رفت و برگه‌ای را رویِ سطحِ چوبیِ آن کوبید. «من برایِ اونا کار نمی‌کنم. من اون برگه رو دزدیدم. لیستی از تمامِ کسایی که قراره امشب به این ساختمان حمله کنن. شاملِ تو.»

جونگ‌کوک سیگار را در جاسیگاری خاموش کرد. دودِ آن هنوز در هوا می‌چرخید. او به برگه نگاه نکرد، مستقیم به چشمانِ ا.ت زل زد. آن چشم‌ها، چشم‌هایی که جونگ‌کوک یک‌بار در آن‌ها زندگی کرده بود، حالا پر از وحشتِ واقعی بود.جونگ‌کوک با آرامشی ترسناک، به سمتِ او قدم برداشت. «اگه این لیست واقعی باشه، یعنی تو همین الان با اومدنت به اینجا، حکمِ مرگِ جفتمون رو امضا کردی.»

ا.ت لبخندِ تلخی زد. «مهم نیست. حداقل این‌بار دیگه تنها نمی‌میریم.»

جونگ‌کوک برایِ لحظه‌ای کنترلش را از دست داد. دستش را پشتِ گردنِ ا.ت حلقه کرد و او را به خود فشرد، آن‌قدر محکم که ا.ت نفسش بند آمد. او زمزمه کرد: «تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی… من چقدر تلاش کردم که تو تویِ این زندگیِ کثیف نباشی.»

اما قبل از اینکه ا.ت بتواند جوابی بدهد، صدایِ شکستنِ شیشه‌یِ طبقه‌یِ پایین، سکوتِ ساختمان را درید. صدایِ خش‌خشِ بی‌سیم‌هایِ امنیتی و فریادهایِ خفه‌ای که از راهرو می‌آمد، همه چیز را عوض کرد.

جونگ‌کوک سریع از او جدا شد و کلتِ سیاهش را از زیرِ میز بیرون کشید. نگاهش دیگر مردِ عاشقِ چند لحظه‌یِ پیش نبود؛ او حالا یک ماشینِ کشتار بود.

«پشتِ اون قفسه‌یِ فلزی بمون.» جونگ‌کوک بدونِ نگاه کردن به او گفت. «هر چی که شنیدی، هر چقدر که صدام زدن، بیرون نیا. قول بده.»

ا.ت می‌دانست این شروعِ یک پایانِ دردناک است. جونگ‌کوک به سمتِ در رفت، اما لحظه‌ای مکث کرد. او برنگشت، اما صدایش در فضایِ خالیِ اتاق طنین انداخت: «اگه برنگشتم، برو سمتِ درِ پشتی. اونجا کلیدی هست که تا حالا به کسی ندادم. مالِ ماشینِ منه. فرار کن، ا.ت. فقط فرار کن.»

او بیرون رفت و در را پشتِ سرش قفل کرد. ا.ت تنها ماند، با صدایِ تیراندازی که کم‌کم به اتاقِ نزدیک می‌شد..

حمایت؟؟
دیدگاه ها (۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

تکپارتی | جونگکوک

ادامه ی فصل سوم 👇🫠خوش اومدین،» جونگ‌کوک با صدایی گرم و مهربا...

🖤 قسمت سوم: برخورد دوباره ژانر: مافیایی | عاشقانه | کمدی | ا...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط