افسانه جعبه موسیقی
افسانه جعبه موسیقی
پارت اول
برای قسمت بعدی ۷ عدد لایک
میلیارد ها سال پیش...خدایان بزرگی زندگی میکردن...یکی از اونها خدایی جوان بود که عاشق بنده هایش ، طبیعت و همچنان موسیقی بود...بال هایش همرنگ آسمان و موهایش همرنگ برگ های پاییز...ولی یه روز نفرینی آزاد شد و به زندگان حمله کرد...خدایان فقط داشتن نگاه میکردن ولی اون خدای جوان...نفرینی رو وارد بدنش کرد و توانست اون نفرین رو از بین ببرع...ولی....اون نفرین خیلی قوی بود...درحدی که میتوانست خدایان هم نابود کند...خدایان اون خدای جوان رو طرد کردن و اون رو حبس کردن...میلیون ها سال بعد...چند نفر اون را آزاد کردن...و اون خدا..دیگر خدای سابق نبود...تغیر کرده بود...بال هایش به رنگ سیاهی شب و موهای همرنگ سفیدی برف...و چشمانش همرنگ خون..اون برای انتقام رفت..ولی یکی از خدایان اون رو شکست داد و روحش رو به ده ها قسمت تقسیم کرد...
میلیارد ها سال بعد...پسری از خون شیطان ها و فرشتگان بدنیا آمد،موهایش همرنگ برگ های پاییز،چشمانی همانند زمرد،بال هایی ب سفیدی برف...و قلبی پاک ....آره..این داستان منه...اسمم لوسیفر مورنینگ استاره و میخوام داستانم رو براتون تعریف کنم
بیایم به ۲۱۷ سال قبل برگردیم..اون موقع پنج سالم بود و عاشق طبیعت بودم،قشنگ یادمه...اون موقع وسط پاییز بودیم و داشتم بر طبق معمول بازی میکردم..
مارگارت( مامان لوسیفر ) : لوسیفر دوستات اومدن!!
لوسیفر: اومدم
اون موقع فقط سه تا دوست داشتم..جان ، الیزابت و نئون
نئون ؛ چه عجب
الیزابت: بلخره لوسیفر هم اومد
من و اونا رفتیم بازی کردن..تا اینکه
جان : هی بچه ها...اون غاری بود که کلاس پنجمی ها گفته بودن جن داره
الیزابت : آره
جان : نظرتون چیه بریم اونجا!!
الیزابت: آره^^
نئون: ایول^^
لوسیفر: عااامممممم..باشه...
هممون رفتیم کنار غار....خیلی فضای بدی داشت..و حسابی ترسيده بودم..
جان: لوسیفر تو برو
لوسیفر: وایسا ببینم...چرا من؟؟
جان : برو دیگه بچه ننه!!!
یهو هر سه تاشون دور و ورم و گرفته بودن و فقط یه جمله میگفتن...بچه ننه، یهو نمیدونم چیشد...خیلی اعصابانی شده بودم
لوسیفر: باشه میرم!!!
با تمام ترسم وارد اون غار شدم،فقط داشتم لز شدت ترس میلرزیدم و عروسک گربه اییم رو سفت بغل میکردم...یهو چشمم به یه موزیک باکس افتاد...من احمق اونموقع خیلی کنجکاو شده بوده..و در اون جعبه رو باز کردم..یه اشيا سیاه و قرمز داشت میدرخشید و منم بهش دست زدم...در یه ثانیه دستم رو کشیدم اونور..دستم بدجور داشت میسوخت..ولی انگار جای سوختگی محو شد..من توجهی نکردم و اون جعبه رو برداشتم...وقتی از اون غار خارج شدم هیچکی نبود..انگار اونا فقط میخواستن منو تنها بذارن..منم توجهی نکردم و برگشتم خونه...همه چیز عادی بود ولی...وقتی شب شد...همه چیز تغیر کرد...
#گاچا_لایف2 #گاچا_لایف2 #گاچا #گاچا_لایف
پارت اول
برای قسمت بعدی ۷ عدد لایک
میلیارد ها سال پیش...خدایان بزرگی زندگی میکردن...یکی از اونها خدایی جوان بود که عاشق بنده هایش ، طبیعت و همچنان موسیقی بود...بال هایش همرنگ آسمان و موهایش همرنگ برگ های پاییز...ولی یه روز نفرینی آزاد شد و به زندگان حمله کرد...خدایان فقط داشتن نگاه میکردن ولی اون خدای جوان...نفرینی رو وارد بدنش کرد و توانست اون نفرین رو از بین ببرع...ولی....اون نفرین خیلی قوی بود...درحدی که میتوانست خدایان هم نابود کند...خدایان اون خدای جوان رو طرد کردن و اون رو حبس کردن...میلیون ها سال بعد...چند نفر اون را آزاد کردن...و اون خدا..دیگر خدای سابق نبود...تغیر کرده بود...بال هایش به رنگ سیاهی شب و موهای همرنگ سفیدی برف...و چشمانش همرنگ خون..اون برای انتقام رفت..ولی یکی از خدایان اون رو شکست داد و روحش رو به ده ها قسمت تقسیم کرد...
میلیارد ها سال بعد...پسری از خون شیطان ها و فرشتگان بدنیا آمد،موهایش همرنگ برگ های پاییز،چشمانی همانند زمرد،بال هایی ب سفیدی برف...و قلبی پاک ....آره..این داستان منه...اسمم لوسیفر مورنینگ استاره و میخوام داستانم رو براتون تعریف کنم
بیایم به ۲۱۷ سال قبل برگردیم..اون موقع پنج سالم بود و عاشق طبیعت بودم،قشنگ یادمه...اون موقع وسط پاییز بودیم و داشتم بر طبق معمول بازی میکردم..
مارگارت( مامان لوسیفر ) : لوسیفر دوستات اومدن!!
لوسیفر: اومدم
اون موقع فقط سه تا دوست داشتم..جان ، الیزابت و نئون
نئون ؛ چه عجب
الیزابت: بلخره لوسیفر هم اومد
من و اونا رفتیم بازی کردن..تا اینکه
جان : هی بچه ها...اون غاری بود که کلاس پنجمی ها گفته بودن جن داره
الیزابت : آره
جان : نظرتون چیه بریم اونجا!!
الیزابت: آره^^
نئون: ایول^^
لوسیفر: عااامممممم..باشه...
هممون رفتیم کنار غار....خیلی فضای بدی داشت..و حسابی ترسيده بودم..
جان: لوسیفر تو برو
لوسیفر: وایسا ببینم...چرا من؟؟
جان : برو دیگه بچه ننه!!!
یهو هر سه تاشون دور و ورم و گرفته بودن و فقط یه جمله میگفتن...بچه ننه، یهو نمیدونم چیشد...خیلی اعصابانی شده بودم
لوسیفر: باشه میرم!!!
با تمام ترسم وارد اون غار شدم،فقط داشتم لز شدت ترس میلرزیدم و عروسک گربه اییم رو سفت بغل میکردم...یهو چشمم به یه موزیک باکس افتاد...من احمق اونموقع خیلی کنجکاو شده بوده..و در اون جعبه رو باز کردم..یه اشيا سیاه و قرمز داشت میدرخشید و منم بهش دست زدم...در یه ثانیه دستم رو کشیدم اونور..دستم بدجور داشت میسوخت..ولی انگار جای سوختگی محو شد..من توجهی نکردم و اون جعبه رو برداشتم...وقتی از اون غار خارج شدم هیچکی نبود..انگار اونا فقط میخواستن منو تنها بذارن..منم توجهی نکردم و برگشتم خونه...همه چیز عادی بود ولی...وقتی شب شد...همه چیز تغیر کرد...
#گاچا_لایف2 #گاچا_لایف2 #گاچا #گاچا_لایف
- ۱۹۸
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط