شرلوک*Sherlock
شرلوک*Sherlock
part 29 (4) 🌀✒️
جان صبح یکشنبه وارد آشپزخانه شد. شرلوک با لباس خواب جلوی سه لیوان چای نشسته بود.
«یکی مال منه، یکی مال تو. سومی برای رزیه. تو حیاط داره با اسکلت همسایه حرف میزنه.»
جان لیوانش را برداشت. ناخودآگاه دستش رفت به شقیقهاش—همان جایی که ضربه خورده بود. ولی سریع برگشت. «پرونده جدید؟»
«قتل در کتابخانه مرکزی. دکتر النور کراس، متخصص نسخ خطی. توی اتاق دربسته مرده، هیچ زخمی روی بدنش نیست. فقط یه جعبهی چوبی خالی روی میزه.»
رسیدند کتابخانه. اتاق از داخل قفل بود، پنجره میله داشت و سالم. جعبه روی میز بود، بدون اثر انگشت.
شرلوک دور جعبه چرخید: «اون جعبه رو کسی با دستکش باز کرده. ولی خود قاتل دستکش نداشته، چون اثری از دستکش رو جعبه نیست.»
جان نزدیکتر رفت: «پس چیز دیگهای استفاده کرده؟»
شرلوک اشاره کرد به قفسههای کتاب: «سه جلد شکسپیر جابهجا شده. کسی عجله داشته و سر جاشون درست نذاشته. دکتر کراس اومده بود اینجا تا یه دستنوشتهی قدیمی رو ببینه. قاتل قبل از اینکه برسه، دستنوشته رو از توی کتاب درآورده و جعبه رو گذاشته تا به نظر برسه دزدیده شده.»
رزی که تا حالا ساکت بود، گفت: «پس اون جعبه مال خود دستنوشته بوده؟»
«آره. قاتل دستنوشته رو برداشته، جعبه رو گذاشته، و کتابها رو جابهجا کرده تا دستنوشته رو پیدا کنه.»
توی زیرزمین، رزی با ذرهبین رد کفشهای گلی رو دنبال کرد تا درب پشتی. یه تکه پارچه پیدا کرد که متعلق به کتابدار جوان بود—همونی که صبح گفته بود مریضه و رفته خونه.
رفتند خونهاش. توی کمدش دستنوشته رو پیدا کردند. معلوم شد نامههای یه شاعره که ثابت میکنه نسب یه سیاستمدار معروف دروغه.
شرلوک توضیح داد: «قاتل کتابداره. سم بوی نداشته رو لبهی کاغذها مالیده. وقتی دکتر کراس دستنوشته رو لمس کرده، سم جذب پوستش شده و مرده. بعد کتابدار با دستکش اومده، نوشتهها رو از توی کتاب درآورده، جعبهی خالی رو گذاشته و رفته.»
جان پرسید: «چرا جعبه رو گذاشته؟»
«برای اینکه بگه دزدیده شده، نه اینکه هنوز توی کتابخوناست. میخواسته پلیس رو به اشتباه بندازه.
موقع برگشتن، توی تاکسی، شرلوک به رزی گفت: «امروز خوب کار کردی. یادت باشه به همسایه بگی اسکلتش مال یه بیماری بوده، نه چیز عجیب.»
رزی خندید. جان نگاهش کرد به شرلوک و دخترش. چیزی نگفت. فقط یادش بود که چند ماه پیش نمیتونست این لحظه رو به خاطر بیاره. ولی حالا میتونست. و همین کافی بود.
ادامه دارد...
پایان پارت 29 بخش (۴)...
part 29 (4) 🌀✒️
جان صبح یکشنبه وارد آشپزخانه شد. شرلوک با لباس خواب جلوی سه لیوان چای نشسته بود.
«یکی مال منه، یکی مال تو. سومی برای رزیه. تو حیاط داره با اسکلت همسایه حرف میزنه.»
جان لیوانش را برداشت. ناخودآگاه دستش رفت به شقیقهاش—همان جایی که ضربه خورده بود. ولی سریع برگشت. «پرونده جدید؟»
«قتل در کتابخانه مرکزی. دکتر النور کراس، متخصص نسخ خطی. توی اتاق دربسته مرده، هیچ زخمی روی بدنش نیست. فقط یه جعبهی چوبی خالی روی میزه.»
رسیدند کتابخانه. اتاق از داخل قفل بود، پنجره میله داشت و سالم. جعبه روی میز بود، بدون اثر انگشت.
شرلوک دور جعبه چرخید: «اون جعبه رو کسی با دستکش باز کرده. ولی خود قاتل دستکش نداشته، چون اثری از دستکش رو جعبه نیست.»
جان نزدیکتر رفت: «پس چیز دیگهای استفاده کرده؟»
شرلوک اشاره کرد به قفسههای کتاب: «سه جلد شکسپیر جابهجا شده. کسی عجله داشته و سر جاشون درست نذاشته. دکتر کراس اومده بود اینجا تا یه دستنوشتهی قدیمی رو ببینه. قاتل قبل از اینکه برسه، دستنوشته رو از توی کتاب درآورده و جعبه رو گذاشته تا به نظر برسه دزدیده شده.»
رزی که تا حالا ساکت بود، گفت: «پس اون جعبه مال خود دستنوشته بوده؟»
«آره. قاتل دستنوشته رو برداشته، جعبه رو گذاشته، و کتابها رو جابهجا کرده تا دستنوشته رو پیدا کنه.»
توی زیرزمین، رزی با ذرهبین رد کفشهای گلی رو دنبال کرد تا درب پشتی. یه تکه پارچه پیدا کرد که متعلق به کتابدار جوان بود—همونی که صبح گفته بود مریضه و رفته خونه.
رفتند خونهاش. توی کمدش دستنوشته رو پیدا کردند. معلوم شد نامههای یه شاعره که ثابت میکنه نسب یه سیاستمدار معروف دروغه.
شرلوک توضیح داد: «قاتل کتابداره. سم بوی نداشته رو لبهی کاغذها مالیده. وقتی دکتر کراس دستنوشته رو لمس کرده، سم جذب پوستش شده و مرده. بعد کتابدار با دستکش اومده، نوشتهها رو از توی کتاب درآورده، جعبهی خالی رو گذاشته و رفته.»
جان پرسید: «چرا جعبه رو گذاشته؟»
«برای اینکه بگه دزدیده شده، نه اینکه هنوز توی کتابخوناست. میخواسته پلیس رو به اشتباه بندازه.
موقع برگشتن، توی تاکسی، شرلوک به رزی گفت: «امروز خوب کار کردی. یادت باشه به همسایه بگی اسکلتش مال یه بیماری بوده، نه چیز عجیب.»
رزی خندید. جان نگاهش کرد به شرلوک و دخترش. چیزی نگفت. فقط یادش بود که چند ماه پیش نمیتونست این لحظه رو به خاطر بیاره. ولی حالا میتونست. و همین کافی بود.
ادامه دارد...
پایان پارت 29 بخش (۴)...
- ۳۸۹
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط