باغ، چیزی بود بین واقعیت و خیال. هوا خنک بود ولی نه سرد.

باغ، چیزی بود بین واقعیت و خیال. هوا خنک بود ولی نه سرد. نور خورشید، از لای شاخه‌های درختای بلند رد می‌شد و روی چمن‌های سبز، لکه‌های طلایی پخش می‌کرد. 
صدای خنده‌ی بچه‌ها دورتر از چیزی بود که باید باشه، انگار از یه جای دیگه می‌اومد، جایی خارج از این لحظه.
تو ایستاده بودی کنار یه میز چوبی که روش کیک رنگی بود، و بادکنک‌های هلیومی، آروم توی هوا تکون می‌خوردن. 
صدای آهنگ ملایمی توی فضا می‌چرخید، و بوی شیرینی تازه، با بوی سبز باغ قاطی شده بود. 
همه برای تولد خواهر کوچیکترت اومده بودن. 
تو لبخند زدی، نه فقط چون تولد خواهرته، بلکه چون یه حسی توی فضا پیچیده بود. یه حس آشنا، ولی بدون دلیل مشخص.
چشم‌هات در جست‌وجوی کسی نبود، اما وقتی جونگکوک بین جمعیت پیداش شد، بدون اینکه بخوای، نگاهت به سمتش کشیده شد.
جونگکوک مثل کسی بود که نه دیر رسیده، نه زود. انگار که زمان، خودش رو با قدم‌های پسر تنظیم کرده بود.
یه پیراهن مشکی پوشیده بود، که آستیناشو تا زیر آرنجش تا زده بود. موهاش کمی نامرتب بود، از همون نامرتبی‌هایی که بیشتر جذابش می‌کرد. طوری ایستاده بود که انگار مدت‌هاست همون‌جا بوده.
وقتی به خودت اومدی، متوجه شدی که با قدم‌هایی به آرومیِ نسیمی که موهات رو نوازش می‌کنه، به سمتت میاد.
دست‌هاشو پشتش گره‌زده، انگار که چیزی رو قایم کرده بود.
بلخره بهت رسید. چند قدمی با تو فاصله داشت، ولی صداش، با لبخند ملایمی که روی صورتش نشسته بود، به آرومی فاصله رو شکست.
«رنگ آبی بهت میاد.»
اشاره به رنگ لباست و تعریفش، باعث شد چیزی قلبت رو تکون بده. لبخند آرومی که رو لبش بود، ناخوداگاه روی صورتت بازتاب شد.
«اوه، مرسی…»
با نگاهی آروم، انگار که می‌خواست تک به تک اجزای صورتت رو به خاطر بسپاره، بهت چشم دوخت. 
لحظه‌ای بعد، نامه‌ای تا شده رو از پشتش درآورد. انگشت‌هاش کاغذ رو محکم گرفته بودن، و گوشه‌هاش کمی تاخورده بود، انگار که چندین‌‌بار باز و بسته شده بود.
«عام… این… برای توعه.»
دیدگاه ها (۲)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

dark life = 39

🎤✨نامجون: نگاهت می‌کنه، لبخند می‌زنه و آروم سرشو تکون می‌ده؛...

ادامه

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p72باغ زیر نور ماه، حال و هوای عجیبی داش...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

درخواستی شینیچیرو

قسمت سوم: رقصِ آتش و لب‌هامکان: تالارِ بزرگِ هتل، زیر نورِ ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط