دستت رو به سمتش دراز کردی تا نامه رو بگیری. برخورد، و لمس
دستت رو به سمتش دراز کردی تا نامه رو بگیری. برخورد، و لمس ناگهانی و لحظهایِ انگشتهاش، باعث شد الکتریسیته بدنت رو به لرزه بندازه.
بعد از اینکه نامه کاملا تو دستات قرار گرفت، سریع به سمت دیگهی باغ حرکت کرد.
کاغذِ نامه بوی خاصی داشت. نه عطر بود، نه جوهر… یه چیزی بین خاطره و خیال.
کاغذ رو که باز کردی، با خط خود جونگکوک مواجه شدی. خطش ساده بود، شبیه به کسی که چیزی نوشته ولی نمیخواسته خطش احساساتشو لو بده.
«اممم… راستش نمیدونم این نامه رو از کجا شروع کنم. چند بار نوشتم و پاکش کردم، چون خب… نمیدونستم باید چی بگم. هنوزم دقیق نمیدونم.
راستش چندباری توی مهمونیهای مختلف دیدمت، و هردفعه میخواستم بیام نزدیک و باهات سر صحبت رو باز کنم. ولی قسمت نمیشد.
نمیدونم این نامه کی قراره به دستت برسه، اما تلاشمو میکنم تا هرچه زودتر بهت بدمش.
فقط… یه چیزی هست که چند وقته میخوام بگم و هیچوقت جرأتش رو نداشتم
اینه که... لبخندِ خیلی قشنگی داری. یعنی خب... چطور بگم؟ هروقت لبخند میزنی، انگار صورتت میدرخشه. درواقع لبخند خیلی بهت میاد.
لطفا بیشتر لبخند بزن.
-JK
قلبت آروم، ولی محکم داخل سینهت میکوبید، و یه لبخند ناخودآگاه نشست روی لبهات.
چشمهات از روی کاغذ جدا نشد، ولی حس کردی نگاهش هنوز روی توئه.
وقتی سرتو میچرخونی سمتش، میبینی که اون هنوز اونجاست، از همون فاصله داره نگاهت میکنه؛ ولی وقتی چشمهات باهاش تلاقی میکنه، سریع نگاهش رو میدزده.
انگار دلش میخواسته واکنشت رو ببینه، ولی جرات نکرده.
نفس عمیقی میکشی و برمیگردی سمتش، با همون لبخند کم اما راستین روی لبهات.
«ممنون برای نامه...»
جونگکوک کمی شونههاشو بالا انداخت، لبخندش کمی خجالتی بود، نگاهش یهلحظه رفت سمت بادکنکها.
«فقط حس کردم که… باید بگمش...»
تو یه قدم نزدیکتر شدی. نه برای لمس، نه برای چیزی بیشتر.
فقط… برای حس کردنش، برای مطمئن شدن اینکه جونگکوک واقعیه.
بعد از اینکه نامه کاملا تو دستات قرار گرفت، سریع به سمت دیگهی باغ حرکت کرد.
کاغذِ نامه بوی خاصی داشت. نه عطر بود، نه جوهر… یه چیزی بین خاطره و خیال.
کاغذ رو که باز کردی، با خط خود جونگکوک مواجه شدی. خطش ساده بود، شبیه به کسی که چیزی نوشته ولی نمیخواسته خطش احساساتشو لو بده.
«اممم… راستش نمیدونم این نامه رو از کجا شروع کنم. چند بار نوشتم و پاکش کردم، چون خب… نمیدونستم باید چی بگم. هنوزم دقیق نمیدونم.
راستش چندباری توی مهمونیهای مختلف دیدمت، و هردفعه میخواستم بیام نزدیک و باهات سر صحبت رو باز کنم. ولی قسمت نمیشد.
نمیدونم این نامه کی قراره به دستت برسه، اما تلاشمو میکنم تا هرچه زودتر بهت بدمش.
فقط… یه چیزی هست که چند وقته میخوام بگم و هیچوقت جرأتش رو نداشتم
اینه که... لبخندِ خیلی قشنگی داری. یعنی خب... چطور بگم؟ هروقت لبخند میزنی، انگار صورتت میدرخشه. درواقع لبخند خیلی بهت میاد.
لطفا بیشتر لبخند بزن.
-JK
قلبت آروم، ولی محکم داخل سینهت میکوبید، و یه لبخند ناخودآگاه نشست روی لبهات.
چشمهات از روی کاغذ جدا نشد، ولی حس کردی نگاهش هنوز روی توئه.
وقتی سرتو میچرخونی سمتش، میبینی که اون هنوز اونجاست، از همون فاصله داره نگاهت میکنه؛ ولی وقتی چشمهات باهاش تلاقی میکنه، سریع نگاهش رو میدزده.
انگار دلش میخواسته واکنشت رو ببینه، ولی جرات نکرده.
نفس عمیقی میکشی و برمیگردی سمتش، با همون لبخند کم اما راستین روی لبهات.
«ممنون برای نامه...»
جونگکوک کمی شونههاشو بالا انداخت، لبخندش کمی خجالتی بود، نگاهش یهلحظه رفت سمت بادکنکها.
«فقط حس کردم که… باید بگمش...»
تو یه قدم نزدیکتر شدی. نه برای لمس، نه برای چیزی بیشتر.
فقط… برای حس کردنش، برای مطمئن شدن اینکه جونگکوک واقعیه.
- ۲۴۰
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط