«فکر نکنم کسی قبلاً اینطوری دربارهی لبخندم چیزی گفته باش
«فکر نکنم کسی قبلاً اینطوری دربارهی لبخندم چیزی گفته باشه.»
اون یه ثانیه مکث کرد. بعد با صدایی پایینتر گفت:
«من… خب… چند باری دیده بودمت، ولی هیچوقت حرف نزدیم. گفتم شاید… با یه نامه بشه شروع کرد.»
تو سرت رو کج کردی، لبخندت هنوز روی لبهات بود.
«اگه بخوام بدونم کی اینقدر دقیق نگاه کرده… باید بیشتر بشناسمش، نه؟»
جونگکوو لبخند زد. نه با اعتماد به نفس، بلکه با یه گرمای آروم که از درون میاومد.
«شاید… این بار قسمت بشه.»
میخواستی جواب بدی، اما صدای کسی از دور اومد که تو رو صدا میزد. تو برگشتی، اما کسی رو ندیدی.
وقتی دوباره برگشتی، جونگکوو دیگه اونجا نبود. نور فضا عوض شده بود، باغ هم ساکتتر بهنظر میرسید. باد دیگه نمیوزید، و صدای بچهها هم محو شده بود.
یه لحظه ایستادی. به کاغذ توی دستت نگاه کردی… ولی حالا دیگه نوشتهای روش نبود.
کمکم فضای باغ، جای خودش رو به یک نور سفید داد. شدت نور، چشمهات رو اذیت میکرد. پس چشمهات رو بستی.
وقتی چشمهات رو دوباره باز کردی، چندبار پلک زدی تا فضای جدیدی که توش بودی، برات واضح شه.
نور از پنجرهی اتاقت میتابید. بالش هنوز گرم بود. صدای ماشینها از خیابون میاومد. همهچیز واقعی بود، ولی یه چیزی کم بود.
دستت رو کشیدی روی تخت، دنبال کاغذ گشتی.
ولی چیزی اونجا نبود. چون تو فقط…
خواب دیده بودی.
ایشالا که خیره👀💔
اون یه ثانیه مکث کرد. بعد با صدایی پایینتر گفت:
«من… خب… چند باری دیده بودمت، ولی هیچوقت حرف نزدیم. گفتم شاید… با یه نامه بشه شروع کرد.»
تو سرت رو کج کردی، لبخندت هنوز روی لبهات بود.
«اگه بخوام بدونم کی اینقدر دقیق نگاه کرده… باید بیشتر بشناسمش، نه؟»
جونگکوو لبخند زد. نه با اعتماد به نفس، بلکه با یه گرمای آروم که از درون میاومد.
«شاید… این بار قسمت بشه.»
میخواستی جواب بدی، اما صدای کسی از دور اومد که تو رو صدا میزد. تو برگشتی، اما کسی رو ندیدی.
وقتی دوباره برگشتی، جونگکوو دیگه اونجا نبود. نور فضا عوض شده بود، باغ هم ساکتتر بهنظر میرسید. باد دیگه نمیوزید، و صدای بچهها هم محو شده بود.
یه لحظه ایستادی. به کاغذ توی دستت نگاه کردی… ولی حالا دیگه نوشتهای روش نبود.
کمکم فضای باغ، جای خودش رو به یک نور سفید داد. شدت نور، چشمهات رو اذیت میکرد. پس چشمهات رو بستی.
وقتی چشمهات رو دوباره باز کردی، چندبار پلک زدی تا فضای جدیدی که توش بودی، برات واضح شه.
نور از پنجرهی اتاقت میتابید. بالش هنوز گرم بود. صدای ماشینها از خیابون میاومد. همهچیز واقعی بود، ولی یه چیزی کم بود.
دستت رو کشیدی روی تخت، دنبال کاغذ گشتی.
ولی چیزی اونجا نبود. چون تو فقط…
خواب دیده بودی.
ایشالا که خیره👀💔
- ۷۶۰
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط