{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۳
ویو کوک
وقتی جلوتر اومد هنوز کاملا قیافش مشخص نبود چون ماسک زده بود و تا میخواستم چیزی بگم خودش ماسکش رو از روی صورتش ورداشت و کسی که فکرش رو هم نمی‌کردم بود...اون پائولو بود..نکنه اومده منو بکشه ولی خب چجوری از پس اونهمه بادیگارد بر اومد؟!؟
÷تو اینجا چیکار می‌کنی...(نیشخند)
$من نمی‌خواستم به تو شلیک کنم...
÷اینو خودم میدونم خر که نیستم..
$ببین میخام باهات حرف بزنم..
÷دست از سرم بردار من دیگه هیچوقت با تو همدست نمیشم حتی اگه همین الان بخای منو بکشی..(خنده)
$حتی اگه یه حقیقت تلخ رو بفهمی؟(پوزخند)
÷هیچ حقیقتی وجود نداره هیچ..
$مطمئنی؟...تو میدونی پدرت رو کی به قتل رسونده؟
÷هنوز نه..و نمیخاممم بدونم..
$من میدونم اگه بخوای میتونم بهت بگم
÷نه اصلا علاقه ندارم به حرف های مفت تو گوش بدم از اینجا گمشو بیرون...(داد)
ویو سنا
ساعت ۳ بود ولی من خوابم نمیومد و همش داشتم به کوک فکر میکردم..دلم خواست بهش پیام بدم برای همین یه سری به پیویش زدم ولی اون هیچ پیامی نداده بود پس چرا من پیام بدم؟..ایششش نمیخام اصلا میخام بخوابم...(خوابید)
ویو ته
توی اتاق کارم داشتم کارا رو انجام میدادم که یکی در زد
+بیا تو
دیدم ات با یه عروسک بغلش و یه لباس خیلی کیوتتتت صورتی هات که خیلی دلبر شده بود اومد تو
-شیلام
+سلام گلم...اینجا چیکار میکنی؟..مگه نباید الان خواب باشی؟
-خوابم نمیاد(لوس)
+بیا(اشاره به روی پام کردم)
-باش
ویو ات
رفتم کنارش ایستادم و اصلا روم نمیشد روی پاش بشینم که خودش دستم رو کشید و افتادم بغلش که اون نزدیک شد..طوری که نفساش روی صورتم خالی میشد
-یکم میشه بری دورتر...(خنده فیک)
+نه نمیشه...
-آ..آها..اوکی(لبخند فیک)
+حالا که خوابت نمیبره میخای یکم خوش بگذرونیم؟هوم؟(نگاه های شیطنت آمیز)
-چجوری مثلاً..
+مثلاً الان بهت میگم..نه نه نه عملی بهت نشون میدم
-وات؟
برآید استایل بغلم کرد و منو برد به سمت اتاق خودش
-احساس نمیکنی اتاق رو داری اشتباهی میری؟..اتاق من از اون طرفه ارباب...
+خودم میدونم...
-وات؟
رفتیم به سمت اتاقش و وارد اتاقش شدیم...واییی خیلی اتاقش بزرگ و خوشگل بود طوری که اصلا باورم نمیشد اتاق باشه!!...
-اتاقت خیلی بزرگه هاا..
+آره..و از این به بعد اتاق تو هم هس...
-ولی من خودم اتاق دارم نیازی نیس
+وقتی من میگم نیازه پس فقط بگو چشم..قوانین رو که میدونی...بیب گرل..
-اممم..چشم ارباب
+نظرت چیه از همین امشب اینجا بخوابی؟
-نه از فرداشب...
گوشه اتاقش یه کتابخونه نسبتا بزرگ بود و منم عاشق کتاب بودم برای همین رفتم طرف کتابخونش
-میتونم به کتابات دست بزنم یا بخونمشون؟
+هرچی تو این اتاق هست مال تو هم هس بیب
-واییی ملشیییی
پریدم بغلش و دستام رو انداختم دور گردنش و سطحی لبش رو بوسیدم و همون‌طور که صورتامون نزدیک هم بود گفتم
-راستش..وقتی هویتت رو نمیدونستم عاشقت شدم و بعد از اینکه فهمیدم واقعا کی هستی فکر کردم علاقم بهت از بین می‌ره..ولی بیشتر عاشقت شدم.‌.(خجالت)
+منم عاشقتم فسقلییی‌...
_راستی کوک حالش خوبه؟..
+آره
_دلم براش تنگ شده..همیشه خیلی خوب تیپ میزد
+من چی پس..(چپ چپ اتو نگاش کرد)
_تو هم جذاب منییی
منو همون‌طور که تو بغلش بودم برد سمت تخت...(اسمات تو کامنتا...هرکی جنبه نداره نخونه چاقو نذاشتم زیر گلوش) بعد از اسمات👇🏻👇🏻👇🏻
صبح روز بعد(ویو ات)(ساعت ۹ صبح)
روی تخت توی خواب شیرین بودم که لبای ته رو روی لبام حس کردم و چشمام رو باز کردم و با جذابیت بیش از حد ته مواجه شدم که خیلیم کیوتتت بوددد(خر شانسسس)
+نمیخای بیدار شی بیبی من
_چرا الان بیدار میشم به لطف تو
+پاشو لباسات رو بپوش بریم دیدن کوک
_باش..
ویو ته
ات رفت دستشویی و منم داشتم کرواتم رو درست میکردم که بادیگارد اومد تو اتاق
×بگو..
بادیگارد:ارباب یه نفر تمام اطلاعات شرکتمون رو به شرکت حریف لو داده..
×چی...(داد)
×کار کی بوده؟؟؟؟
بادیگارد: آقای جئون...
....ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۲۰)

همینقدر عشقین...🫠..گرللل هاااممم چون حجم ویدیو زیاد میشد برا...

پارت ۲۲

سادیسمی من p/12

موج رویا پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط