دکتر میره
دکتر میره
کوک ات رو بغل میکنه و کنارش دراز میکشه
ات: بیدار شدم فهمیدم بغلم کرده اونم بیدارشد خواست ببوستم که نزاشتم کوک گفت
کوک: چرا اینجوری میکنی ات
ات: من میخوام برم
کوک: چرا
ات: چون خسته شدم من حس خواسی نسبت بهت ندارم ولی تو خیلی زو پیش میری من من من حتی هنوز حسی نسبت بهت ندارم و تو میگی ۴ روز دیگه عروسیم؟ ها؟ هاااا؟
کوک: خیلی خب بیا رزاز بکش عروسی رو کنسل میکنم خوبی الان؟
ات....
کوکک: راستی بیا بیرون مطمئم خوشت میاد
ات: با ناراحای رفتم بیرو دم در یک خرس دوبرابر من بود با کلی خوراکی و اکسسوری چیزای خوشگل وایییی
بدو بدو با خوشحالی رفتم سمت خوراکی هاو خرس رو بغل کردم و خوراکی خوردم و به کوک اشاره کردم و گفتم تو هم بخور.
کوک: اومد نزدیک گفت واقعا میشه بخورم گفت آره
کوک: باشه
ات: دیدم اومد و یک شکلات برداشت نکش رو کردتو دهنش و اومد سمت لبم و شکلات رو کرد تو دهنم و بوسیدم
ات: لبو شدم و اشک تو چشام جمع شد و گفت
کوک: اگر گریه کنی گریه ات رو میخورم
ات: سعی کردم گریه نکنم و موفق شدم دیدم میا اومد خرس رو دید و گفت چه خوشگللللل ذوققق
ات و میا وسایل و جمع کردن و رفتن تو اتاق (چشم سفیدا از بچم تشکرم بکنید)
کوک رفت تو اتاق و گفت میا ته منتظرت که برین بیرون میا خداحافظی کرد از ات و رفت پایین.
کوک: ات جونم آشتی؟
ات: سرم رو برگردوندم
کوک: اتم قهر نکن دیگه و رفتم کنارش نشستم اومدم تو گوشش بگم گوگولوی که برگشت و لبش رو کوبوند رو لبم
خیلی خوشحال شدم بغلش کردم و گفتم
کوک: دیگه قهر نکن (لوس)+(ماچ رو کلش)
ات: باشه (لبخند)
کوک: ات باید یک چیزی بهت بگم
ات: بله چیه؟
کوک: میای بریم کانادا
ات: چیییی
کوک: چرا انقدر تعجب کردی؟
ات: آخه آخه برای چی؟
کوک: برای ماه عسل
ات: آخه...
کوک: ات چرا باهام راحت نیستی؟؟(عصبی و داد)
ات: چون چ.. ون
کوک: نگاه کن میا و ته باهم صمیمی هستن انقدر
ات:...
کوک: ولی تو اصلا توجهی نداری بهم و نزدیکت نیشم استرس میگیری و باهام رسمی حرف میزنی.
ات: خب کوک تو باهام جدی هستی همیشه و اینکه ته و میا رابطشون با هم بهتره چون ته مهربون تره و (خجالت )
کوک: ات میا بهش یاد داده
ات: 😐
کوک: باور کن واگرنه ته از من خیلی سخت گیر تره
ات: کوک خب من آخه چجوری یادت بدم
کوک: بگو چجوری رفتار کنم
ات: مثل ته رفتار کن و زیاد نبوسم
کوک: ته که زیاد میا رو میبوسه (پوزخند)
ات: خب تو کمتر کن
کوک: شاید چون بیشتر میبوستش راحت تره باهاش
ات: نه
کوک: از این به بعد فرار نداریم
بعد چند تا بوس محکم میزار روی لب ات
ات: میخنده
کوک و ات رفتن پایین میا وسایل خودش و تع رو جمع کرده بود .
میا: ات وسایل تو و کوک کجاست
کوک: وایییی وسایل
ات: چه وسایلی
میا: برای نیویرک
ات: چیییییییی
کوک: ات بیا تو اتاق یک لحضه
ات: باشه
کوک و من رفتیم تو اتاق
کوک: ات گفتم که باید بریم نیویورک اما یادم رفت جلو افتاد و امشب
ات: منم باید بیام؟
کوک: میخوای ما نریم؟
ات: اوهوم
کوک: باشه چند وقت دیگه میریم یک جا دیگه خوب؟
ات: اره (لوس)
کوک: ات قشنگم دلت درد که نمیکنه؟
ات: خیلی کم
کوک: میخای ماساژت بدم
ات: امممممم
کوک: نترس حواسم هست فشار ندم دلت رو 😂
ات: کوک میگم تو واقعا منو دوست داری؟
کوک: دراز کشیدم و دستم رو گذاشتم رو دلش اینو که پرسید گفتم
کوک: ات من دوست ندارم
ات: گفت دوست ندارم بغض گلوم رو چنگ زد و گریه ام گرفت و گریه کردم
کوک: عاشقتم زندگیم
ات: وسط گریه خندم گرفت و بغلشکردم نمیدونم چرا ولی از بغیه میترسیدم که نزدیکم شن ولی کوک دوست داشتم همیشه نزدیکم باشه.
بغلش کردم با تمام قدرت و کتش رو تو دستام فشار دادم خیلی خوشحال بودم
کوک: تو خیلی خوش شانسی ها
ات: چرا
کوک: چون من با بقیه ی آدم ها خیلی سرد و خشنم ولی اگر تو بغصت بگیره یا اذیت شی و استرس بگیری دلم تیکه تیکه میشه...
ات: کوک مرسی (بوس نرمی به کوک میده )
کوک: وقتی بوسیدم تحریک شدم و لبام رو دوباره گذاشتم رو لباشو مک زدم خیلی محکم ۱دیقه و خورده ای بود که لبام رو لباش بود وقتی ولش کردم خیلی بد نفس نفس میزد منم خیلی ترسیدم دیدم لباش خون مرده شده.
از خودم عصبی شدم و دست ات رو گرفتم و کوبیدم رو صورت خودم (ای ات من تورو گیر بیارم)
ات دستش رو گذاشت رو گونم و نازکرد گونم رو و نفس زنان گفت صورتت درد گرفت با بغض گفت نه ولی تو ت.... و
لبات خون مرده شده
کوک: بغلش کردم و گفتم ببخشید واقعا ببخشید (ناراحت)
ات: کوک من حال.... م خوبه....
کوک: بزار برم برات آب بیارم وایسا همینجا
ات: نمیخواد بیا اینجا کوک
کوک: مطمئی خوبی
ات: آره کوک چیزی نشد واقعا
کوک: ات خیلی خیلی خیلی دوست دارم اتتتت انقدر دوست دارم که باید الان....
ادامه دارد...
کوک ات رو بغل میکنه و کنارش دراز میکشه
ات: بیدار شدم فهمیدم بغلم کرده اونم بیدارشد خواست ببوستم که نزاشتم کوک گفت
کوک: چرا اینجوری میکنی ات
ات: من میخوام برم
کوک: چرا
ات: چون خسته شدم من حس خواسی نسبت بهت ندارم ولی تو خیلی زو پیش میری من من من حتی هنوز حسی نسبت بهت ندارم و تو میگی ۴ روز دیگه عروسیم؟ ها؟ هاااا؟
کوک: خیلی خب بیا رزاز بکش عروسی رو کنسل میکنم خوبی الان؟
ات....
کوکک: راستی بیا بیرون مطمئم خوشت میاد
ات: با ناراحای رفتم بیرو دم در یک خرس دوبرابر من بود با کلی خوراکی و اکسسوری چیزای خوشگل وایییی
بدو بدو با خوشحالی رفتم سمت خوراکی هاو خرس رو بغل کردم و خوراکی خوردم و به کوک اشاره کردم و گفتم تو هم بخور.
کوک: اومد نزدیک گفت واقعا میشه بخورم گفت آره
کوک: باشه
ات: دیدم اومد و یک شکلات برداشت نکش رو کردتو دهنش و اومد سمت لبم و شکلات رو کرد تو دهنم و بوسیدم
ات: لبو شدم و اشک تو چشام جمع شد و گفت
کوک: اگر گریه کنی گریه ات رو میخورم
ات: سعی کردم گریه نکنم و موفق شدم دیدم میا اومد خرس رو دید و گفت چه خوشگللللل ذوققق
ات و میا وسایل و جمع کردن و رفتن تو اتاق (چشم سفیدا از بچم تشکرم بکنید)
کوک رفت تو اتاق و گفت میا ته منتظرت که برین بیرون میا خداحافظی کرد از ات و رفت پایین.
کوک: ات جونم آشتی؟
ات: سرم رو برگردوندم
کوک: اتم قهر نکن دیگه و رفتم کنارش نشستم اومدم تو گوشش بگم گوگولوی که برگشت و لبش رو کوبوند رو لبم
خیلی خوشحال شدم بغلش کردم و گفتم
کوک: دیگه قهر نکن (لوس)+(ماچ رو کلش)
ات: باشه (لبخند)
کوک: ات باید یک چیزی بهت بگم
ات: بله چیه؟
کوک: میای بریم کانادا
ات: چیییی
کوک: چرا انقدر تعجب کردی؟
ات: آخه آخه برای چی؟
کوک: برای ماه عسل
ات: آخه...
کوک: ات چرا باهام راحت نیستی؟؟(عصبی و داد)
ات: چون چ.. ون
کوک: نگاه کن میا و ته باهم صمیمی هستن انقدر
ات:...
کوک: ولی تو اصلا توجهی نداری بهم و نزدیکت نیشم استرس میگیری و باهام رسمی حرف میزنی.
ات: خب کوک تو باهام جدی هستی همیشه و اینکه ته و میا رابطشون با هم بهتره چون ته مهربون تره و (خجالت )
کوک: ات میا بهش یاد داده
ات: 😐
کوک: باور کن واگرنه ته از من خیلی سخت گیر تره
ات: کوک خب من آخه چجوری یادت بدم
کوک: بگو چجوری رفتار کنم
ات: مثل ته رفتار کن و زیاد نبوسم
کوک: ته که زیاد میا رو میبوسه (پوزخند)
ات: خب تو کمتر کن
کوک: شاید چون بیشتر میبوستش راحت تره باهاش
ات: نه
کوک: از این به بعد فرار نداریم
بعد چند تا بوس محکم میزار روی لب ات
ات: میخنده
کوک و ات رفتن پایین میا وسایل خودش و تع رو جمع کرده بود .
میا: ات وسایل تو و کوک کجاست
کوک: وایییی وسایل
ات: چه وسایلی
میا: برای نیویرک
ات: چیییییییی
کوک: ات بیا تو اتاق یک لحضه
ات: باشه
کوک و من رفتیم تو اتاق
کوک: ات گفتم که باید بریم نیویورک اما یادم رفت جلو افتاد و امشب
ات: منم باید بیام؟
کوک: میخوای ما نریم؟
ات: اوهوم
کوک: باشه چند وقت دیگه میریم یک جا دیگه خوب؟
ات: اره (لوس)
کوک: ات قشنگم دلت درد که نمیکنه؟
ات: خیلی کم
کوک: میخای ماساژت بدم
ات: امممممم
کوک: نترس حواسم هست فشار ندم دلت رو 😂
ات: کوک میگم تو واقعا منو دوست داری؟
کوک: دراز کشیدم و دستم رو گذاشتم رو دلش اینو که پرسید گفتم
کوک: ات من دوست ندارم
ات: گفت دوست ندارم بغض گلوم رو چنگ زد و گریه ام گرفت و گریه کردم
کوک: عاشقتم زندگیم
ات: وسط گریه خندم گرفت و بغلشکردم نمیدونم چرا ولی از بغیه میترسیدم که نزدیکم شن ولی کوک دوست داشتم همیشه نزدیکم باشه.
بغلش کردم با تمام قدرت و کتش رو تو دستام فشار دادم خیلی خوشحال بودم
کوک: تو خیلی خوش شانسی ها
ات: چرا
کوک: چون من با بقیه ی آدم ها خیلی سرد و خشنم ولی اگر تو بغصت بگیره یا اذیت شی و استرس بگیری دلم تیکه تیکه میشه...
ات: کوک مرسی (بوس نرمی به کوک میده )
کوک: وقتی بوسیدم تحریک شدم و لبام رو دوباره گذاشتم رو لباشو مک زدم خیلی محکم ۱دیقه و خورده ای بود که لبام رو لباش بود وقتی ولش کردم خیلی بد نفس نفس میزد منم خیلی ترسیدم دیدم لباش خون مرده شده.
از خودم عصبی شدم و دست ات رو گرفتم و کوبیدم رو صورت خودم (ای ات من تورو گیر بیارم)
ات دستش رو گذاشت رو گونم و نازکرد گونم رو و نفس زنان گفت صورتت درد گرفت با بغض گفت نه ولی تو ت.... و
لبات خون مرده شده
کوک: بغلش کردم و گفتم ببخشید واقعا ببخشید (ناراحت)
ات: کوک من حال.... م خوبه....
کوک: بزار برم برات آب بیارم وایسا همینجا
ات: نمیخواد بیا اینجا کوک
کوک: مطمئی خوبی
ات: آره کوک چیزی نشد واقعا
کوک: ات خیلی خیلی خیلی دوست دارم اتتتت انقدر دوست دارم که باید الان....
ادامه دارد...
- ۱۲.۳k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط