{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

پارت ۴

بالا :تدارکات چطوره؟
فاطما :خیلی قشنگه مامان اما ما باید حتما باشیم؟
بالا :اره
حلیمه :اما مامان
بالا :مامان مامان نکنین باید باشید
فاطما: باشه ما میریم یکم بگردیم
بالا:باشه زود برگردین شب واسه شام باید باشین
حلیمه :چشم
حلیمه و فاطما راه رفتن و بعد دستبند فاطما گم شد
فاطمه:برگردیم اونجا رو بگردیم
حلیمه:من اونجا رو میگردم تو هم اونجا
فاطمه رفت که دستبدنشو دید خواست برش داره که دید دست یکی دیگه هست
فاطمه:میشه بهم بدیش
پسر:مال تو؟
فاطما :اره گمش کردم
پسر:بیا
فاطمه بردش
پسر:اسمت چیه
فاطما:فاطمه خاتون و
پسر:...
دیدگاه ها (۱)

رمان لیچا پارت۵حلیمه:فاطما پیداش کردی فاطما :ارهحلیمه:بریمفا...

رمان لیچاپارت ۶فاطمه یهو سرش گیج رفت و انگار یه چیز براش تکر...

رمان لیچاپارت ۳دشمن:به به دخترا عثمان بی اسیر دشمن شدنفاطمه ...

رمان لیچاپارت ۲بالا:فاطما دختر بیدار شدی حالت خوبه فاطمه:آخ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط