{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

فصل ۲

پارت ۱


بالا:اومدن فاطما بیا
عثمان :سلام به همه
فاطمه سریع رفت و عثمان بغل کرد
فاطما:بابا جونم
عثمان:آروم دخترم
فاطما:خوبی چی شد
عثمان:به لطف شیرمردی خوبیم
فاطما:کی کجاست
عثمان :هنوز نیومده
فاطما:خواهر داداشام کجان
علاعدین :ما اینجایم
فاطما سریع علاعدین ،حلیمه و ارهان بغل کرد
فاطما:مگه نگفتم حواستون به خودتون باشه
اورهان:ببخشید باید بهشون می‌گفتیم با ما جنگید فاطما خاتون بزرگ گفته حواستون به خودمون باشه
همه خندیدن
اورهان:والا
فاطما :باشه حالا خوبین
حلیمه:اره به لطف اون مرده
فاطما:این کیه آنقدر دربارش حرف میزنید😂
.....:منم
فاطما احساس کرد مرد روبه روش آشنا به نظر میاد
..:سلام
عثمان:سلام خوش اومدید بفرمایید
یوسف:سلام فاطما خاتون
فاطما:فکر میکردم دیگه نمیای
یوسف: اومدم
سورجا:سلام فاطما خاتون من سورجا بی هستم
فاطما:سلام
یوسف:تو هم اومدی
فاطما خندید:من دیگه برم بفرماید
همه رفتن تو و نشستن
عثمان:خوب پسرم نگفتی اسمت چیه
..:.....
دیدگاه ها (۲)

رمان لیچافصل ۲پارت ۲عثمان :نگفتی اسمت چیه پسرم...:اسکندر هست...

#لیچا#leyca

پست لیوشم

رمان لیچاپارت ۲۵چند ماه بعددر زمان دیگرآسیا:سلام استاد صالح ...

رمان لیچا پارت۱۵اورحان:من آمادههمه اومدنعثمان:مسابقه اینطوری...

رمان لیچاپارت ۳دشمن:به به دخترا عثمان بی اسیر دشمن شدنفاطمه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط