{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

پارت ۶

فاطمه یهو سرش گیج رفت و انگار یه چیز براش تکرار شد که ناخداگاه به پشتش نگاه کرد انگار دنبال یکی بود
یوسف:خوبی
فاطمه: اره ممنون من باید برم
فاطمه رفت به اتاقش و گریه کرد حلیمه اومد
حلیمه:خواهر چی شده
فاطمه :دوباره اونجوری شدم انگار منتظر یکی هستم اما نیست
حلیمه:یکم استراحت کن خوب میشی
فاطمه یکم خوابید

چند روز بعد
فاطمه یوسف و همه دور همه جمع بودن و داشتند باهم مسابقه تیر اندازی نگاه می‌کردن
فاطمه:منم می‌خوام برای شرکت برم فاطمه و یوسف رفتن پایین
مسابقه شروع شد شرکت کننده اول تیر رو انداخت و خورد به هدف اما نه دقیقا شرکت کننده بعدی هم همین طور شرکت کننده بعدی یوسف بود اون به هدف زد اما یکم عقب تر و نفر بعدی فاطمه خاتون بود اون دقیق زد به هدف و نفر آخر داشت هدف می‌گرفت که یهو دونفر از پشت فاطمه خاتون گرفتن و فرد هدفشو تعقییر داد به رو فاطمه خاتون تیر رها کرد اما.....
دیدگاه ها (۲)

رمان لیچاپارت ۷که یه تیر از هوا بازتاب شد و تیر اون فرد روبه...

رمان لیچا پارت۵حلیمه:فاطما پیداش کردی فاطما :ارهحلیمه:بریمفا...

رمان لیچاپارت ۴بالا :تدارکات چطوره؟فاطما :خیلی قشنگه مامان ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط