.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا با چهره ی درهم گفت و مرد چند ثانیه ساکت ماند.
بعد صاف ایستاد و بیاحساس گفت:
_ خیلی خب. پس تا آخر هفته چهار میلیون وون بهم بده.
میا ماتش برد:
_ چهار میلیون وون؟!
صدایش ناخواسته بالا رفت و ادامه داد:
_ بدهی من که اینقدر نیست!
مرد با خونسردی شانه بالا انداخت:
_ من نزولخورم عزیزم. سود گرفتن شغل منه.
میا: ولی این مبلغ غیرمنطقیه!
_ برای من کاملاً منطقیه.
مرد گفت و میا با عصبانیت جواب داد:
_ تا وقتی از موعد پرداخت نگذشته باشه، حق ندارید سود اضافه کنید!
لبخند مرد محو شد.
نگاه سردی به دختر انداخت و گفت:
_ موعد پرداخت اصلی ماه پیش بود...این تو بودی که ازم وقت اضافه خواستی.
میا حرفی برای گفتن نداشت.
مرد ادامه داد:
_ اون موقع از سودش گذشتم. اما حالا نظرم عوض شده.
گلوی میا خشک شد:
_ من نمیتونم تا آخر هفته این پول رو جور کنم.
مرد آرام به او نزدیکتر شد.
آنقدر نزدیک که میا بوی تند سیگار را حس کرد:
_ پس سه تا انتخاب داری.
نگاهش روی صورت دختر لغزید:
_ یا پولم رو میدی... یا باهام ازدواج میکنی.
و بعد لحنش ناگهان جدی شد:
_ یا اگه هیچکدوم رو نتونی انجام بدی... خونهت پای خودته!
بدن میا یخ زد، اخمی کرد و گفت:
_ به نظرتون...این تهدید یکم غیر قانونی نیست؟!
مرد خندید:
_ عزیزم، نزولخوری خودش غیرقانونیه.
بعد سرش را کمی کج کرد:
_ وقتی آدمهای زیادی رو میشناسی که حاضرن چشمشون رو روی قانون ببندن، حذف شدن یه نفر هم مسئلهی بزرگی نیست.
رنگ از صورت میا پرید.
ضربان قلبش به شدت بالا رفت.
مرد ادامه داد:
_ قبل از تو آدمهای بدشانس زیادی بودن که نتونستن بدهیشون رو بدن.
لبخندش عمیقتر شد:
_ حالا دیگه خودت بقیهش رو حدس بزن.
نفس میا بند آمده بود.
« زده به سرش؟..مرتیکه عرضی رسما تهدید به مرگم کرد!»
اما بریده بریده گفت:
_ ف...فهمیدم، پول رو جورش میکنم
مرد با وقاحت دستش را روی موهای صاف میا کشید:
_ آفرین دختر خوب!
و بدون اینکه منتظر جوابش بماند، چرخید و از آنجا دور شد.
میا همانجا خشک شده بود.
چند لحظه بعد دستش را میان موهایش برد و با درماندگی چشمهایش را بست:
_ بدبخت شدم...
ادامه دارد..
شرط: لایک ۹۰ کامنت ۴۰
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا با چهره ی درهم گفت و مرد چند ثانیه ساکت ماند.
بعد صاف ایستاد و بیاحساس گفت:
_ خیلی خب. پس تا آخر هفته چهار میلیون وون بهم بده.
میا ماتش برد:
_ چهار میلیون وون؟!
صدایش ناخواسته بالا رفت و ادامه داد:
_ بدهی من که اینقدر نیست!
مرد با خونسردی شانه بالا انداخت:
_ من نزولخورم عزیزم. سود گرفتن شغل منه.
میا: ولی این مبلغ غیرمنطقیه!
_ برای من کاملاً منطقیه.
مرد گفت و میا با عصبانیت جواب داد:
_ تا وقتی از موعد پرداخت نگذشته باشه، حق ندارید سود اضافه کنید!
لبخند مرد محو شد.
نگاه سردی به دختر انداخت و گفت:
_ موعد پرداخت اصلی ماه پیش بود...این تو بودی که ازم وقت اضافه خواستی.
میا حرفی برای گفتن نداشت.
مرد ادامه داد:
_ اون موقع از سودش گذشتم. اما حالا نظرم عوض شده.
گلوی میا خشک شد:
_ من نمیتونم تا آخر هفته این پول رو جور کنم.
مرد آرام به او نزدیکتر شد.
آنقدر نزدیک که میا بوی تند سیگار را حس کرد:
_ پس سه تا انتخاب داری.
نگاهش روی صورت دختر لغزید:
_ یا پولم رو میدی... یا باهام ازدواج میکنی.
و بعد لحنش ناگهان جدی شد:
_ یا اگه هیچکدوم رو نتونی انجام بدی... خونهت پای خودته!
بدن میا یخ زد، اخمی کرد و گفت:
_ به نظرتون...این تهدید یکم غیر قانونی نیست؟!
مرد خندید:
_ عزیزم، نزولخوری خودش غیرقانونیه.
بعد سرش را کمی کج کرد:
_ وقتی آدمهای زیادی رو میشناسی که حاضرن چشمشون رو روی قانون ببندن، حذف شدن یه نفر هم مسئلهی بزرگی نیست.
رنگ از صورت میا پرید.
ضربان قلبش به شدت بالا رفت.
مرد ادامه داد:
_ قبل از تو آدمهای بدشانس زیادی بودن که نتونستن بدهیشون رو بدن.
لبخندش عمیقتر شد:
_ حالا دیگه خودت بقیهش رو حدس بزن.
نفس میا بند آمده بود.
« زده به سرش؟..مرتیکه عرضی رسما تهدید به مرگم کرد!»
اما بریده بریده گفت:
_ ف...فهمیدم، پول رو جورش میکنم
مرد با وقاحت دستش را روی موهای صاف میا کشید:
_ آفرین دختر خوب!
و بدون اینکه منتظر جوابش بماند، چرخید و از آنجا دور شد.
میا همانجا خشک شده بود.
چند لحظه بعد دستش را میان موهایش برد و با درماندگی چشمهایش را بست:
_ بدبخت شدم...
ادامه دارد..
شرط: لایک ۹۰ کامنت ۴۰
- ۶۰۳
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط