{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~



کلافه درِ اتاق کار نامجون را باز کرد و وارد شد.

بوی کاغذ و چوب قدیمی مثل همیشه در فضا پیچیده بود. قفسه‌های پر از کتاب، دیوارهای تیره و میز بزرگی که همیشه غرق کاغذبازی بود، اتاق را دقیقاً شبیه دفعه‌ی قبل نشان می‌داد.

نامجون با دیدنش از روی صندلی چرمی‌اش صاف‌تر نشست. عینک مطالعه را از روی چشمانش برداشت و روی میز گذاشت.

_ اوه، اومدی؟... بیا بشین.

جیمین بی‌حرف جلو رفت و روی صندلی راحتی روبه‌روی میز نشست. پایش را روی پای دیگرش انداخت و نگاهی کوتاه به اطراف انداخت.

_ صد سال گذشته، هنوز نمی‌خوای دکوراسیون این اتاق زنگ‌زده رو عوض کنی؟

نامجون چند لحظه خیره نگاهش کرد.

_ مگه اتاق کارم چشه مرتیکه؟!

گوشه‌ی لب جیمین بالا رفت.

_ فقط نگران بودم اتاقت هم مثل خودت یکنواخت پیر نشه هیونگ.

نامجون آهی کشید.

با اینکه سال‌ها بود به زبان تند این بچه‌ی تخس عادت کرده بود، باز هم بعضی از حرف‌هایش غیرمنتظره از آب درمی‌آمد.

در نهایت چیزی نگفت.

بیشتر به پشتی صندلی تکیه داد و دست‌هایش را روی شکمش قفل کرد:


_ خب... کارت چی بود که اومدی دیدنم؟


جیمین کمی جلوتر آمد. پاهایش را از هم باز کرد و دست‌هایش را روی دسته‌های مبل گذاشت:


_ ازت می‌خوام افراد تیمم رو عوض کنی.


نامجون ابرویی بالا انداخت:


_ عوض کنم؟... تیمت که پر از آدم‌های کاربلد و ماهره.

جیمین بدون کوچک‌ترین تغییری در حالت چهره‌اش گفت:

_ کُندن... و زیادی احمق. واسه همین می‌خوام جایگزینشون کنی.


چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

بعد نامجون سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد.

_ اوکیه فرمانده پارک.

لحنش شوخی‌آمیز بود.

جیمین در جواب فقط سری از تأسف تکان داد و نگاهش رو ازش دزدید.


ادامه دارد...
شرط : لایک ۶۰. کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۲۴)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵. .𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. از فردایِ اون...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا با دیدن چاقو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~سکوت سنگینی بینشان افتاده بود.جیمین...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا با چهره ی در...

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی وقتی داری لباس عوض می کنی و میان ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸: نگاه‌هایی که نباید اتفاق می‌افتادسوآ هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط