.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
دختر با تعجب قدمی بهش نزدیک شد:
_ لطفا..باید کمکم کنی!
مرد اخم ریزی کرد و جواب داد:
_ لحنت دستوری بود، پس کمکت نمیکنم.
میا با ناباوری وایساد، اخم غلیظی کرد و گفت:
_ تو یه عوضیِ حرومزاده ای!
مرد با این جمله یه تای ابروش رو بالا داد و قدمی متقابل نزدیک دختر شد و با صدای بمی گفت:
_ برای نجات دادنت التماسم کن!
میا خندهی عصبی کرد و با خشم گفت:
_ التماس من تو سه کلمه خلاصه میشه، برو..به..درک!
مرد « هومی» زیر لب گفت و خطاب به پیر مرد گفت:
_ آقای یانگ، دیگه باید بریم
میا با تعجب نگاهی بینشون رد و بدل کرد، اون مرد ها بهشون نزدیک تر شدن:
_ هی پیداش کردم!
_ اون دو تا مرد دیگه کین؟
_ زود باشید باید بکشیمش
_ دختره عوضی!
میا با استرس به نزدیک تر شدنشون نگاه کرد و بعد ناچار چرخید سمت اون مرد و تند گفت:
_ باشه..هر کاری بگی انجام میدم فقط از این مخمصه نجاتم بده!
مرد جوانتر نگاه باریکی بهش انداخت و گفت:
_ هر کاری؟
_ هر کاری!
میا گفت و باز با استرس به اون مردا نگاه کرد.
که صدای مردِ روبروش بلند شد:
_ بهتره بعدا زیر حرفت نزنی...
و بعد اتمام جمله اش، خیلی سریع کُلتِ دور کمرش رو بیرون کشید و با خونسردی تمام تیری به کلهی هر کدوم از اون چهار مرد شلیک کرد.
میا با چشمای گرد شده از تعجب نگاهش کرد و گفت:
_ تو..اسلحه داشتی!
مرد اسلحه رو روی انگشتش چرخوند و با یه حرکت پشت کمرش برد و جاسازش کرد، بعد خنثی به دختره نگاه کرد و خطاب به پیر مرد گفت:
_ آقای یانگ، تو با کامیون برو، من با ماشین خودم میام
آقای یانگ سری به تایید تکون داد و بی حرف سوار کامیون شد.
ادامه دارد...
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
دختر با تعجب قدمی بهش نزدیک شد:
_ لطفا..باید کمکم کنی!
مرد اخم ریزی کرد و جواب داد:
_ لحنت دستوری بود، پس کمکت نمیکنم.
میا با ناباوری وایساد، اخم غلیظی کرد و گفت:
_ تو یه عوضیِ حرومزاده ای!
مرد با این جمله یه تای ابروش رو بالا داد و قدمی متقابل نزدیک دختر شد و با صدای بمی گفت:
_ برای نجات دادنت التماسم کن!
میا خندهی عصبی کرد و با خشم گفت:
_ التماس من تو سه کلمه خلاصه میشه، برو..به..درک!
مرد « هومی» زیر لب گفت و خطاب به پیر مرد گفت:
_ آقای یانگ، دیگه باید بریم
میا با تعجب نگاهی بینشون رد و بدل کرد، اون مرد ها بهشون نزدیک تر شدن:
_ هی پیداش کردم!
_ اون دو تا مرد دیگه کین؟
_ زود باشید باید بکشیمش
_ دختره عوضی!
میا با استرس به نزدیک تر شدنشون نگاه کرد و بعد ناچار چرخید سمت اون مرد و تند گفت:
_ باشه..هر کاری بگی انجام میدم فقط از این مخمصه نجاتم بده!
مرد جوانتر نگاه باریکی بهش انداخت و گفت:
_ هر کاری؟
_ هر کاری!
میا گفت و باز با استرس به اون مردا نگاه کرد.
که صدای مردِ روبروش بلند شد:
_ بهتره بعدا زیر حرفت نزنی...
و بعد اتمام جمله اش، خیلی سریع کُلتِ دور کمرش رو بیرون کشید و با خونسردی تمام تیری به کلهی هر کدوم از اون چهار مرد شلیک کرد.
میا با چشمای گرد شده از تعجب نگاهش کرد و گفت:
_ تو..اسلحه داشتی!
مرد اسلحه رو روی انگشتش چرخوند و با یه حرکت پشت کمرش برد و جاسازش کرد، بعد خنثی به دختره نگاه کرد و خطاب به پیر مرد گفت:
_ آقای یانگ، تو با کامیون برو، من با ماشین خودم میام
آقای یانگ سری به تایید تکون داد و بی حرف سوار کامیون شد.
ادامه دارد...
- ۶۰۶
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط