My professor
My professor
Part:35
جونگکوک:زیادی حرف میزنی بچه! بپا یه وقت کله ی خودت خورد نشه جای موبایلات!
فروشنده آزاد و راحت قهقهه زد...جئون یهو من نگاه کرد و من فوری نگاهمو از فک استخونیش دزدیدم و قفسه ها رو نگاه کردم که در از هدفون و اپل واچ و ایرپاد بودن
جونگکوک:چیز دیگه ای لازم داری عزیزم؟!
چیییییییییییی؟!!!!!!
زانو هام شل شد و کف دستمو به ویترین تکیه دادم
هیزل:ن...نه
حالا کی میتونست منو از عالم خودم بیرون بکشه...تو کلمه ی آخرش دفن شده بودم...
این عزیزم لعنتی رو چرا آنقدر قشنگ تلفظ کرده بود....اصلا تا به حال به معنی عزیزم توجه کرده بودم؟!
یعنی اگر واقعا یه روز به من میگفت عزیزم و فیلم بازی نمیکرد ،من برای اون عزیز بودم؟! حتی تصور اینکه من برای اون مرد عزیز باشم باعث میشد قندم بیوفته....لحظه ای به خودم اومد که تو ماشین بودیم و صدای بم و مسلطش سکوتو شکست!
جونگکوک:اگر رو من شناخت نداشت قطعا فکر میکرد دزدیدمت! چرا اینطور رفتار میکنی دختر ؟!
هول شدم
هیزل:چ...چطوری؟
آینه سمت منو داد پایین
جونگکوک:خودتو ببین! رنگ به صورت نداری! واقعا یه تهدید کوچولو با نمره پایانیت اینقدر برات ترسناکه؟!
آینه رو نگاه کردم و چشمام باز موند....رنگ چهرم تفاوتی با گچ دیوار نداشت...و گونه هام همونطور که انتظارشو داشتم آتیش گرفته بودن....من با این قیافه جلوی اون فروشنده وایساده بودم؟!!
و جئون منو با اون نگاه موشکافانه و دقیق،منو اینطور دیده بود؟؟
نکنه فهمیده که بهش علاقه مندم؟!!!
زیر چشمی نگاهش کردم....
همون اخم محو همیشگی رو روی پیشونیش داشت... باید بحثو میپیچوندم....باید یه چیز بی ربط میگفتم....یادمه امروز همش میخواستم یه چیزی بهش بگم....
اون چی بود....اه چرا یادم نمیاد که چی بود....چی بود....آها!!
هیزل:میگم....میتونم یه چیزی بپرسم استاد؟!
جونگکوک:اگر درمورد قضیه موبایلاس،نه
صدامو آوردم پایین تر
هیزل:نه....درباره ی اون نیست....درباره ی جیمینه....همون دانشجویی که...
با اخم نگاهم کرد و واضح دیدم داره فرمونو تو مشتش فشار میده
جونگکوک:خب!
هیزل:خب راستش...چجوری بگم..
جونگکوک:اذیتت کرده؟!
هیزل:نه نه.....اذیتم نکرده....فقط درمورد یه چیزایی خیلی کنجکاوم.
روشو ازم گرفت و نفس عمیقی کشید
جونگکوک:جیمین پسر خطرناکیه. هر سوالی که برات پیش اومد فقط و فقط از خودم بپرس و به هیچ وجه باهاش هم کلام نشو!!!
با چشمای گرد نگاهش کردم و در حالی که عمیقاً تو فکر بودم گفتم:
هیزل:.....
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعدی:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۳۴
کامنت:هر چقدر که دوست دارید(اگر میخواید هر وقت گذاشتم خبر دار بشید هم میتونید کامنت بزارید)
#فیک #رمان #فیکشن
Part:35
جونگکوک:زیادی حرف میزنی بچه! بپا یه وقت کله ی خودت خورد نشه جای موبایلات!
فروشنده آزاد و راحت قهقهه زد...جئون یهو من نگاه کرد و من فوری نگاهمو از فک استخونیش دزدیدم و قفسه ها رو نگاه کردم که در از هدفون و اپل واچ و ایرپاد بودن
جونگکوک:چیز دیگه ای لازم داری عزیزم؟!
چیییییییییییی؟!!!!!!
زانو هام شل شد و کف دستمو به ویترین تکیه دادم
هیزل:ن...نه
حالا کی میتونست منو از عالم خودم بیرون بکشه...تو کلمه ی آخرش دفن شده بودم...
این عزیزم لعنتی رو چرا آنقدر قشنگ تلفظ کرده بود....اصلا تا به حال به معنی عزیزم توجه کرده بودم؟!
یعنی اگر واقعا یه روز به من میگفت عزیزم و فیلم بازی نمیکرد ،من برای اون عزیز بودم؟! حتی تصور اینکه من برای اون مرد عزیز باشم باعث میشد قندم بیوفته....لحظه ای به خودم اومد که تو ماشین بودیم و صدای بم و مسلطش سکوتو شکست!
جونگکوک:اگر رو من شناخت نداشت قطعا فکر میکرد دزدیدمت! چرا اینطور رفتار میکنی دختر ؟!
هول شدم
هیزل:چ...چطوری؟
آینه سمت منو داد پایین
جونگکوک:خودتو ببین! رنگ به صورت نداری! واقعا یه تهدید کوچولو با نمره پایانیت اینقدر برات ترسناکه؟!
آینه رو نگاه کردم و چشمام باز موند....رنگ چهرم تفاوتی با گچ دیوار نداشت...و گونه هام همونطور که انتظارشو داشتم آتیش گرفته بودن....من با این قیافه جلوی اون فروشنده وایساده بودم؟!!
و جئون منو با اون نگاه موشکافانه و دقیق،منو اینطور دیده بود؟؟
نکنه فهمیده که بهش علاقه مندم؟!!!
زیر چشمی نگاهش کردم....
همون اخم محو همیشگی رو روی پیشونیش داشت... باید بحثو میپیچوندم....باید یه چیز بی ربط میگفتم....یادمه امروز همش میخواستم یه چیزی بهش بگم....
اون چی بود....اه چرا یادم نمیاد که چی بود....چی بود....آها!!
هیزل:میگم....میتونم یه چیزی بپرسم استاد؟!
جونگکوک:اگر درمورد قضیه موبایلاس،نه
صدامو آوردم پایین تر
هیزل:نه....درباره ی اون نیست....درباره ی جیمینه....همون دانشجویی که...
با اخم نگاهم کرد و واضح دیدم داره فرمونو تو مشتش فشار میده
جونگکوک:خب!
هیزل:خب راستش...چجوری بگم..
جونگکوک:اذیتت کرده؟!
هیزل:نه نه.....اذیتم نکرده....فقط درمورد یه چیزایی خیلی کنجکاوم.
روشو ازم گرفت و نفس عمیقی کشید
جونگکوک:جیمین پسر خطرناکیه. هر سوالی که برات پیش اومد فقط و فقط از خودم بپرس و به هیچ وجه باهاش هم کلام نشو!!!
با چشمای گرد نگاهش کردم و در حالی که عمیقاً تو فکر بودم گفتم:
هیزل:.....
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعدی:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۳۴
کامنت:هر چقدر که دوست دارید(اگر میخواید هر وقت گذاشتم خبر دار بشید هم میتونید کامنت بزارید)
#فیک #رمان #فیکشن
- ۲۰۹
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط