My professor
My professor
Part:34
بین راه یه جا زد کنار و من دور و برمو با تعجب نگاه کردم...در حالی که فرمونو با یه دست میچرخوند تا پارک دوبلش رو کامل کنه گفت:
جونگکوک:پیاده شو.
کمربندشو باز کرد و من اروم و دو دل پیاده شدم...تو یه منطقه ی تجاری و گرون قیمت بودیم...از کنارم رد شد و بوی عطرشو حس کردم...دستامو تو جیب پالتوم فرو بردم و دنبالش راه افتادم...وارد یه فروشگاه بزرگ شد و من با دیدن قفسه هایی که پر از مدلهای مختلف موبایل بودن فورا دویدم تا به قدمای بلندش برسم.
هیزل:استاد؟!!!!! نکنه میخواین...
بدون اینکه نگاهم کنه به راه رفتنش ادامه داد
جونگکوک:هیس!! من اینجا آبرو دارم! مثل غریبه ها رفتار کنی،کلمه استاد رو به زبونت بیاری،یا کوچیک ترین مخالفتی بکنی من میدونم و نمره پایانیت!!! هر چیزی گفتم میگی چشم!مفهومه؟!
اونقدر معذب شدم که قدمامو کوتاه تر کردم که ازش فاصله بگیرم و پیشونیمو کلافه ماساژ دادم.....چرا با چند تا جمله منی که تا امروز خودمو سر سخت میدونستم ،کاملا کیش و مات کرده بود...از همون موقع ها که پدرمو از دست دادیم داداشم بهم گوشزد کرده بود هر چیزی که لازم داشتم از خودش بخوام و اجازه ندم کسی جز خودش برام چیزی بخره...و حالا اولین باری بود که یه نفر برام خط و نشون میکشید و مجبورم میکرد ازش چیزی رو قبول کنم...یهو سر جاش موند و روشو کمی چرخوند سمت منی که چند متر باهاش فاصله داشتم.
جونگکوک:همین الان بهت چی گفتم؟!
قلبم از ترس لرزید و سریع بهش نزدیک شدم و کنارش راه رفتم...
صاحب مغازه پسری با ظاهر مرتب و شیک بود....موهاشو یه دست بالا زده بود...و صدای بلند و لحن گرمی داشت...تا چشمش به استاد افتاد ابروهاشو داد بالا و فورا با انرژی و صمیمی بهش دست داد
مایکل:جئون! به به سلام! خوش اومدی
منو نگاه کرد....با لبخند دوستانه ای بهم سلام کرد و رو به رو جئون با یه لحن خودمونی ادامه داد.
مایکل: تقریبا هر هفته دارم میبینمت مرد! میخوای یه باکس پر موبایل بدم بهت این مسیرو هر بار نباید بری؟!
جا خوردم...مگه برای چند نفر موبایل خریده بود....یک آن یه ناراحتی بزرگ،قلبمو پر کرد....مگه برای چند تا دختر موبایل خریده بود ؟!با حرف فروشنده از افکارم اومدم بیرون....
ظاهراً دقایق طولانی ای رو تو فکر گذرونده بودم.
مایکل:کدوم رنگ خانم جوان؟
جلو دستشو نگاه کردم پنج رنگ مختلف چیده بود جلوم...چی؟! بالاترین مدل گوشی بازار؟؟؟! با چشمای گرد استادو نگاه کردم....درست کنارم ساعدشو به ویترین داخلی مغازه تکیه داده بود و جوری که انگار باهام خیلی صمیمیه کاملا چرخیده بود سمت من....با اینکه کمی بالاتنه اش رو خم کرده بود تا ساعدشو به ویترین تکیه بده هنوزم خیلی بلند تر بود....لبخند زده بود ولی تو چشماش یه تهدید واضح میدیدم...
با همون نگاه معنادار چشماشو سمت گوشیا چرخوند و دوباره نگاهم کرد...
تا بهم اشاره بده به خودم بیام و یکی رو انتخاب کنم....آب دهنمو قورت دادم و تا خواستم انتخاب کنم فروشنده گفت:
مایکل:خدایا!...نکنه از حرفی که زدم بد برداشت کرده جئون؟!
با تعجب اون پسرو نگاه کردم....سرشو با لبخند کج کرد و نگاهم کرد
مایکل:خانم منظورمو بد متوجه نشین خدایی نکرده....آقاتون هفته ای یه دونه موبایل ناقابل خورد میکنن!! واسه ی همین مشتری ثابت ما هستن....
جونگکوک:الان مثلا بهترش کردی؟!
پسر با تعجب نگاهش کرد
مایکل:واقعا بهتر نشد؟! اگر فکر کرده بود هر هفته دخترای مردمو میاری واسشون موبایل میخری که امشبو باید رو کاناپه میخوابیدی مرد حسابی! بعد از عمری نمردیم و دیدیم با یه خانم اومدی خرید کنی...خدارو خوش میاد میزدم نابود میکردم آرامشتونو ؟!
داشت طوری حرف میزد که....خدایا...یعنی فکر کرده بود ما با همیم؟!!!
حس کردم خون تو گونه هام جمع شد.... موبایل سنگین و سفید رنگو برداشتم و دادم دست فروشنده که سریع تر از اون موقعیت فرار کنم....فکرشم نمیکردم مطرح شدن این موضوع جلوی جئون اینقدر باعث خجالتم بشه....
مشغول دراوردن یه موبایل از جعبه اش و با دقت چسبوندن کاور رو ال سی دیش شد
مایکل:مبارکه...
به قفسه های دیگه اشاره کرد
مایکل:تا میخوای ولخرجی کن خانم! مغازه خودته ببین همه چی هست! حسابی پولاشو آتیش بزن شاید بی پولی باعث بشه عادت موبایل شکوندن از سرش بیوفته!
جئون با همون ژست ریلکس که کمرش کمی خم شده بود سرشو یکم به بالا متمایل کرد تا اون پسرو نگاه کنه و تیرگی خط فکش پر رنگ تر شد
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪻
#فیک #رمان #فیکشن
Part:34
بین راه یه جا زد کنار و من دور و برمو با تعجب نگاه کردم...در حالی که فرمونو با یه دست میچرخوند تا پارک دوبلش رو کامل کنه گفت:
جونگکوک:پیاده شو.
کمربندشو باز کرد و من اروم و دو دل پیاده شدم...تو یه منطقه ی تجاری و گرون قیمت بودیم...از کنارم رد شد و بوی عطرشو حس کردم...دستامو تو جیب پالتوم فرو بردم و دنبالش راه افتادم...وارد یه فروشگاه بزرگ شد و من با دیدن قفسه هایی که پر از مدلهای مختلف موبایل بودن فورا دویدم تا به قدمای بلندش برسم.
هیزل:استاد؟!!!!! نکنه میخواین...
بدون اینکه نگاهم کنه به راه رفتنش ادامه داد
جونگکوک:هیس!! من اینجا آبرو دارم! مثل غریبه ها رفتار کنی،کلمه استاد رو به زبونت بیاری،یا کوچیک ترین مخالفتی بکنی من میدونم و نمره پایانیت!!! هر چیزی گفتم میگی چشم!مفهومه؟!
اونقدر معذب شدم که قدمامو کوتاه تر کردم که ازش فاصله بگیرم و پیشونیمو کلافه ماساژ دادم.....چرا با چند تا جمله منی که تا امروز خودمو سر سخت میدونستم ،کاملا کیش و مات کرده بود...از همون موقع ها که پدرمو از دست دادیم داداشم بهم گوشزد کرده بود هر چیزی که لازم داشتم از خودش بخوام و اجازه ندم کسی جز خودش برام چیزی بخره...و حالا اولین باری بود که یه نفر برام خط و نشون میکشید و مجبورم میکرد ازش چیزی رو قبول کنم...یهو سر جاش موند و روشو کمی چرخوند سمت منی که چند متر باهاش فاصله داشتم.
جونگکوک:همین الان بهت چی گفتم؟!
قلبم از ترس لرزید و سریع بهش نزدیک شدم و کنارش راه رفتم...
صاحب مغازه پسری با ظاهر مرتب و شیک بود....موهاشو یه دست بالا زده بود...و صدای بلند و لحن گرمی داشت...تا چشمش به استاد افتاد ابروهاشو داد بالا و فورا با انرژی و صمیمی بهش دست داد
مایکل:جئون! به به سلام! خوش اومدی
منو نگاه کرد....با لبخند دوستانه ای بهم سلام کرد و رو به رو جئون با یه لحن خودمونی ادامه داد.
مایکل: تقریبا هر هفته دارم میبینمت مرد! میخوای یه باکس پر موبایل بدم بهت این مسیرو هر بار نباید بری؟!
جا خوردم...مگه برای چند نفر موبایل خریده بود....یک آن یه ناراحتی بزرگ،قلبمو پر کرد....مگه برای چند تا دختر موبایل خریده بود ؟!با حرف فروشنده از افکارم اومدم بیرون....
ظاهراً دقایق طولانی ای رو تو فکر گذرونده بودم.
مایکل:کدوم رنگ خانم جوان؟
جلو دستشو نگاه کردم پنج رنگ مختلف چیده بود جلوم...چی؟! بالاترین مدل گوشی بازار؟؟؟! با چشمای گرد استادو نگاه کردم....درست کنارم ساعدشو به ویترین داخلی مغازه تکیه داده بود و جوری که انگار باهام خیلی صمیمیه کاملا چرخیده بود سمت من....با اینکه کمی بالاتنه اش رو خم کرده بود تا ساعدشو به ویترین تکیه بده هنوزم خیلی بلند تر بود....لبخند زده بود ولی تو چشماش یه تهدید واضح میدیدم...
با همون نگاه معنادار چشماشو سمت گوشیا چرخوند و دوباره نگاهم کرد...
تا بهم اشاره بده به خودم بیام و یکی رو انتخاب کنم....آب دهنمو قورت دادم و تا خواستم انتخاب کنم فروشنده گفت:
مایکل:خدایا!...نکنه از حرفی که زدم بد برداشت کرده جئون؟!
با تعجب اون پسرو نگاه کردم....سرشو با لبخند کج کرد و نگاهم کرد
مایکل:خانم منظورمو بد متوجه نشین خدایی نکرده....آقاتون هفته ای یه دونه موبایل ناقابل خورد میکنن!! واسه ی همین مشتری ثابت ما هستن....
جونگکوک:الان مثلا بهترش کردی؟!
پسر با تعجب نگاهش کرد
مایکل:واقعا بهتر نشد؟! اگر فکر کرده بود هر هفته دخترای مردمو میاری واسشون موبایل میخری که امشبو باید رو کاناپه میخوابیدی مرد حسابی! بعد از عمری نمردیم و دیدیم با یه خانم اومدی خرید کنی...خدارو خوش میاد میزدم نابود میکردم آرامشتونو ؟!
داشت طوری حرف میزد که....خدایا...یعنی فکر کرده بود ما با همیم؟!!!
حس کردم خون تو گونه هام جمع شد.... موبایل سنگین و سفید رنگو برداشتم و دادم دست فروشنده که سریع تر از اون موقعیت فرار کنم....فکرشم نمیکردم مطرح شدن این موضوع جلوی جئون اینقدر باعث خجالتم بشه....
مشغول دراوردن یه موبایل از جعبه اش و با دقت چسبوندن کاور رو ال سی دیش شد
مایکل:مبارکه...
به قفسه های دیگه اشاره کرد
مایکل:تا میخوای ولخرجی کن خانم! مغازه خودته ببین همه چی هست! حسابی پولاشو آتیش بزن شاید بی پولی باعث بشه عادت موبایل شکوندن از سرش بیوفته!
جئون با همون ژست ریلکس که کمرش کمی خم شده بود سرشو یکم به بالا متمایل کرد تا اون پسرو نگاه کنه و تیرگی خط فکش پر رنگ تر شد
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪻
#فیک #رمان #فیکشن
- ۱۷۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط