{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:33

هر چقدر بیشتر می‌گذشت سوالام بیشتر می‌شد......به محض اینکه وارد سوییت شدیم شروع کردم به تند تند جمع کردن وسایلم و اون رو کاناپه نشست و مشغول مطالعه شد.
با دیدن قاب عکسی که مربوط به ده سال پیش بود و من و نامجون توی تصویر بودیم برای بار هزارم از دیشب،یادش افتادم و دلم شور زد....آروم گفتم:

هیزل:استاد؟

بدون اینکه نگاهشو از کتاب بگیره یه برگه زد.

جونگ‌کوک:بله.
هیزل:میتونم با موبایلتون....یه تماس بگیرم؟؟

موبایلشو از جیب داخلی کتش خارج کرد و من رفتم سمتش...ازش گرفتمش و سمت اتاق قدم برداشتم....
شماره نامجون رو گرفتم و با یه مخاطب سیو شده مواجه شدم:" برادر هیزل"

نامجون: بفرمایید

سر جام وایسادم و دلم براش پر کشید

هیزل:داداش!! منم....

اون لحن جدی و خشک سرهنگیش از بین رفت.

نامجون:تویی هیزل؟! موبایلت چرا خاموشه؟! ببینم حالت خوبه؟؟

هیزل:خوبم عالیم.... موبایلم...چیز شد...از دستم افتاد یکم خراب شد....زنگ زدم که نگرانم نشی.

پامو کف زمین کشیدم و سرمو انداختم پایین...صدامو آوردم پایین تر

هیزل:تو....حالت خوبه؟! مشکلی نداری؟؟

با یه مکث جواب داد:

نامجون:چیزی شده عزیزم؟!...چرا حس میکنم مضطربی؟؟کجایی تو؟

فورا گفتم:

هیزل:نه نه نه....هیچی نشده...خوابگاهم.... همینطوری گفتم زنگ بزنم نگران نشی که خاموشه گوشیم.

نفس عمیقی کشید

نامجون:میام موبایلتو بگیرم بزارم سر تعمیر...

قلبم لرزید
حالا موبایلمو از کجا باید میوردم.

هیزل:نه نه...چیزه موبایلمو....خودم گذاشتم سر تعمیر دیروز...خب دیگه من قطع میکنم... خداحافظ.


لحنش طوری شد که عمیقاً دلتنگ اون چشمای مهربونش شدم.

نامجون:مراقب خودت باش فسقلی!!

قطع کردم و نفسمو آزاد کردم....صدای بم و خوش آهنگی تو خونه پیچید.

جونگ‌کوک:دمت گرم!

با تعجب استادو نگاه کردم که هنوز سرش تو کتابش بود.... ریلکس ادامه داد:

جونگ‌کوک:به جز"داداش منم" بقیه مکالمت تمامن دروغ بود!

باور نمیکردم به مکالمم گوش داده باشه! نمی‌دونستم چرا دارم ذوق میکنم...
چرا دارم به واکنش نشون دادنش اونطور لبخند میزنم...مگه الان نباید از خجالت آب بشم؟؟

جونگ‌کوک: موبایلت دست اوناس؟؟

از افکارم پرت شدم بیرون

هیزل:بله....شکوندنش
جونگ‌کوک:فقط موبایلت؟
هیزل:کیفم هم....تو ماشینشون جا موند..

صورتشو یکم متمایل کرد رو صفحه ی کناری کتابش

جونگ‌کوک :یه لیست بگیر از چیزایی که گم کردی.

راست می‌گفت چند وسیله تو اون کیفم داشتم....و اعلام سرقت نکرده بودم...
وایییییی!!!!!وای کتاب فیزیک نازنینم!!!! اونم گم شده بود...

.....

تمام مدتی که وسایلمو جمع میکردم حرص اون کتابو می‌خوردم....
چقدر توش نکته نوشته بودم....چقدر اون کتابو دوست داشتم و هیچوقت از خودم جداش نکرده بودم...تمام وسایلم یه چمدون و یه کوله بود...جفتشو از دستم گرفت و رفت سمت ماشین...سر جام خشکم زد و قامتشو نگاه کردم....دوست دارم یه بار دیگه صدای مزاحم تو سرم بگه چرا دوستش داری؟که بگم چرا عاشقش نشم زنیکه؟؟!
چطور عاشقش نشم؟...کوری؟؟...این همه مردونگی رو نمیبینی؟؟

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🌷

#فیکشن #رمان #فیک
دیدگاه ها (۴)

My professor Part:34بین راه یه جا زد کنار و من دور و برمو با...

My professor Part:35جونگ‌کوک:زیادی حرف میزنی بچه! بپا یه وقت...

My professor Part:32با اینکه می‌دونستم چقدر از برنامه هاش به...

My professor Part:31کم کم ازم فاصله گرفت....بزاقمو قورت دادم...

ادامه رمان مافیای من (پارت 3)گفت بره بیرون و بازم منو بوسیدب...

رمان مافیای من(پارت5)اومد لباسشو در بیاره ولیمن چون وقتی بچه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط