مخملی
مخملی
Part 38
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و میره تو حموم لباساشو در میاره و میره دوش سریعی میگیره.
تو این مدت جونگکوک لباس برای تهیونگ آماده میکنه.
از یخچال باشگاهش شیر توت فرنگی میاره تا پسر کوچولوش بخوره یوقت ضعف نکنه. (نیازمند همچین مردی تو زندگی²💔🚬)
تهیونگ بعد از بیست دیقه میاد بیرون و لباس هایی که جونگکوک اورده بود رو میپوشه.
جونگکوک وارد اتاق تعویق لباس میشه و میره سمت تهیونگ که لباساشو پوشیده بود.
تهیونگ با دیدن شیر توتفرنگی ای که جونگکوک سمتش گرفته لبخندی میزنه و میگیره و تشکری میکنه.
نیو تو بطری شیر توتفرنگی میکنه و میخوره.
کوک- خب بیا بریم...هردو از سالن خارج میشن و وارد پارکینگ میشن میرن سوار ماشین میشن.
جونگکوک ماشینو روشن میکنه و به سمت خونه حرکت میکنه.
بعد یه ساعت میرسن. جونگکوک آروم تهیونگ رو که وسط راه خوایش بزده بود زو بیدار میکنه وارد خونه میشن.
جونگکوک با دیدن خونه که داغون شده بود چشاش درشت میشه.
یونگی به همراه توله هاش رسما rیده بودن تو خونه!
تهیونگ که خسته تر از این بود که اهمیت بده میره تو اتاق یونگی و ولو میشه رو تخت میخوابه.
کوک- چه خبره اینجا؟؟
تهجو- عه اومدید..ما داشتیم بازی میکردیم
یونگی- پدرم اومده جلوی چشمم جونگکوک!
کوک- حقته! میرم تو اتاقم اومدم اینجا باید عین دست گل باشه فهمیدین؟؟
یونگی- باشه بابا جمع میکنیم...ته کو؟
کوک- خسته بود رفت خوابید
تهمین- منم میرم پیشش بخوابم
یونگی- تو غلط میکنی اینجارو جمع کن بابا
تهمین درحالی که به اپاش زبون درازی میکرد به سمت اتاق ها میره تا مامانشو پیدا کنه و بره بخوابه پیشش.
تهیون به جونگکوک که داشت میرفت سمت اتاقش نگاه میکنه.
چشاشو باریک میکنه...چرا همه چی انقدر مشکوک بود؟؟
به یونگی که غرغر میکرد نگاه میکنه و میره خونه رو شروع میکنه به جمع کردن.
جونگکوک وارد اتاقش میشه و بعد از دوش گرفتن رو تختش ولو میشه.
به زیبایی های پسر فکر میکنه...بدن بلوریش..بوت حجیمش..کمr باریکش! بدون شک اون درست مثل یه مجسمه ای بود که با دقت و ظرافت تراشیده شده بود!
به این چیزا فکر میکرد که خوابش میبره.
تهمین که اول سراغ اتاق خواب اپاش رفته بود با دیدن مامانش که اونجاست میره رو تخت دراز میکشه و محکم مامانشو بغل میگیره.
تهیون بعد از تموم شدن کارای خونه به دورو برش نگاه میکنه..حوصلش سر رفته بود و نمیدونست چیکار کنه..به در حیاط نگاه میکنه..دلش میخواست گربه بشه بره یکم بیرون. میره تو حیاط و تبدیل به گربه میشه و میره بالای دیوار.
یونگی که کاراش تموم شده بود همراه تهجو میشینه رو کاناپه.
یونگی- بیا بخوابیم
تهجو- اره بخوابیم
هردو رو کاناپه دراز میکشن و میخوابن.
*چندین ساعت بعد ساعت 6 عصر*
تهیونگ چشم هاشو اروم باز میکنه...تهمین بغلش کرده بود و تو خواب عمیقی فرو رفته بود.
خم میشه رو موهاشو اروم بوسه میزنه و بلند میشه میره بیرون از اتاق.
میره سمت کاناپه که دید یونگی و تهجو خوابن
میره سمت یونگی و اروم تکونش میده و با صدای اروم صداش میکنه.
ته- یونگی!
یونگی با شنیده شدن اسمش و تکون دادنش چشاشو با سختی باز میکنه.
یونگی- هوم؟
ته- حوصلم سر رفته
یونگی بلند میشه میشینه
یونگی- چیکار کنیم عسلم؟ میخوای ببرمت بیرون؟ پارک بریم؟
تهیونگ با یاد اوری چیزی لبخند هیجان زده ای میزنه و به یونگی نگاه میکنه.
ته- راستی یونگیی میدونستی من اب هلو دااارمم؟؟
یونگی چند دقیقه ای مکث میکنه و بعد چهرش شبیه علامت سوال میشه.
یونگی- کجاست..؟
تهیونگ با همون لبخندش به عض..وش اشاره میکنه.
ته- جونگکوک گفت ازینجا میاد!
یکم لحنش ناراحت میشه.
ته- ولی به من نداد بخورم همشو خودش خورد..
یونگی ابرو هاش میندازه بالا به تهیونگ نگاه میکنه. با اشاره ای که به به عض..وش کرد ،خندش میگیره ولی خندش یهو قطع میشه.
یونگی- وایسا ببینم اون بیشعور تورو کرد؟؟ اره؟؟
ته- نه! گفتش منو نمیکنه بعدا دوتایی انجامش میدید...ولی دوتایی چجوری میخواید منو بکنید؟؟؟ مگه دو نفری انجامش نمیدن پس چرا منظور جونگکوک سه نفری بود؟
خیال یونگی که راحت شده بود دستشو دور کمر پسر حلقه میکنه و میکشه سمت خودش و مینشونتش رو پاهاش.
Part 38
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و میره تو حموم لباساشو در میاره و میره دوش سریعی میگیره.
تو این مدت جونگکوک لباس برای تهیونگ آماده میکنه.
از یخچال باشگاهش شیر توت فرنگی میاره تا پسر کوچولوش بخوره یوقت ضعف نکنه. (نیازمند همچین مردی تو زندگی²💔🚬)
تهیونگ بعد از بیست دیقه میاد بیرون و لباس هایی که جونگکوک اورده بود رو میپوشه.
جونگکوک وارد اتاق تعویق لباس میشه و میره سمت تهیونگ که لباساشو پوشیده بود.
تهیونگ با دیدن شیر توتفرنگی ای که جونگکوک سمتش گرفته لبخندی میزنه و میگیره و تشکری میکنه.
نیو تو بطری شیر توتفرنگی میکنه و میخوره.
کوک- خب بیا بریم...هردو از سالن خارج میشن و وارد پارکینگ میشن میرن سوار ماشین میشن.
جونگکوک ماشینو روشن میکنه و به سمت خونه حرکت میکنه.
بعد یه ساعت میرسن. جونگکوک آروم تهیونگ رو که وسط راه خوایش بزده بود زو بیدار میکنه وارد خونه میشن.
جونگکوک با دیدن خونه که داغون شده بود چشاش درشت میشه.
یونگی به همراه توله هاش رسما rیده بودن تو خونه!
تهیونگ که خسته تر از این بود که اهمیت بده میره تو اتاق یونگی و ولو میشه رو تخت میخوابه.
کوک- چه خبره اینجا؟؟
تهجو- عه اومدید..ما داشتیم بازی میکردیم
یونگی- پدرم اومده جلوی چشمم جونگکوک!
کوک- حقته! میرم تو اتاقم اومدم اینجا باید عین دست گل باشه فهمیدین؟؟
یونگی- باشه بابا جمع میکنیم...ته کو؟
کوک- خسته بود رفت خوابید
تهمین- منم میرم پیشش بخوابم
یونگی- تو غلط میکنی اینجارو جمع کن بابا
تهمین درحالی که به اپاش زبون درازی میکرد به سمت اتاق ها میره تا مامانشو پیدا کنه و بره بخوابه پیشش.
تهیون به جونگکوک که داشت میرفت سمت اتاقش نگاه میکنه.
چشاشو باریک میکنه...چرا همه چی انقدر مشکوک بود؟؟
به یونگی که غرغر میکرد نگاه میکنه و میره خونه رو شروع میکنه به جمع کردن.
جونگکوک وارد اتاقش میشه و بعد از دوش گرفتن رو تختش ولو میشه.
به زیبایی های پسر فکر میکنه...بدن بلوریش..بوت حجیمش..کمr باریکش! بدون شک اون درست مثل یه مجسمه ای بود که با دقت و ظرافت تراشیده شده بود!
به این چیزا فکر میکرد که خوابش میبره.
تهمین که اول سراغ اتاق خواب اپاش رفته بود با دیدن مامانش که اونجاست میره رو تخت دراز میکشه و محکم مامانشو بغل میگیره.
تهیون بعد از تموم شدن کارای خونه به دورو برش نگاه میکنه..حوصلش سر رفته بود و نمیدونست چیکار کنه..به در حیاط نگاه میکنه..دلش میخواست گربه بشه بره یکم بیرون. میره تو حیاط و تبدیل به گربه میشه و میره بالای دیوار.
یونگی که کاراش تموم شده بود همراه تهجو میشینه رو کاناپه.
یونگی- بیا بخوابیم
تهجو- اره بخوابیم
هردو رو کاناپه دراز میکشن و میخوابن.
*چندین ساعت بعد ساعت 6 عصر*
تهیونگ چشم هاشو اروم باز میکنه...تهمین بغلش کرده بود و تو خواب عمیقی فرو رفته بود.
خم میشه رو موهاشو اروم بوسه میزنه و بلند میشه میره بیرون از اتاق.
میره سمت کاناپه که دید یونگی و تهجو خوابن
میره سمت یونگی و اروم تکونش میده و با صدای اروم صداش میکنه.
ته- یونگی!
یونگی با شنیده شدن اسمش و تکون دادنش چشاشو با سختی باز میکنه.
یونگی- هوم؟
ته- حوصلم سر رفته
یونگی بلند میشه میشینه
یونگی- چیکار کنیم عسلم؟ میخوای ببرمت بیرون؟ پارک بریم؟
تهیونگ با یاد اوری چیزی لبخند هیجان زده ای میزنه و به یونگی نگاه میکنه.
ته- راستی یونگیی میدونستی من اب هلو دااارمم؟؟
یونگی چند دقیقه ای مکث میکنه و بعد چهرش شبیه علامت سوال میشه.
یونگی- کجاست..؟
تهیونگ با همون لبخندش به عض..وش اشاره میکنه.
ته- جونگکوک گفت ازینجا میاد!
یکم لحنش ناراحت میشه.
ته- ولی به من نداد بخورم همشو خودش خورد..
یونگی ابرو هاش میندازه بالا به تهیونگ نگاه میکنه. با اشاره ای که به به عض..وش کرد ،خندش میگیره ولی خندش یهو قطع میشه.
یونگی- وایسا ببینم اون بیشعور تورو کرد؟؟ اره؟؟
ته- نه! گفتش منو نمیکنه بعدا دوتایی انجامش میدید...ولی دوتایی چجوری میخواید منو بکنید؟؟؟ مگه دو نفری انجامش نمیدن پس چرا منظور جونگکوک سه نفری بود؟
خیال یونگی که راحت شده بود دستشو دور کمر پسر حلقه میکنه و میکشه سمت خودش و مینشونتش رو پاهاش.
- ۱.۹k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط