{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter 2

chapter 2
p23
ا.ت گیج و سردرگم از خونه‌ی جینو بیرون اومد. اون حرفای جینو مثل یه وزنه سنگین رو سینه‌اش بود. «تهیونگ قاتل نبود.» این جمله هی توی ذهنش تکرار می‌شد. تمام اون سال‌ها، تمام اون نفرت، تمام اون عذابی که کشیده بود، همه‌ش بر پایه‌ی یه دروغ؟

ولی چی؟ کی؟ اگه نهیونگ نکشته بود، پس کی اون بلا رو سرِ برادرش آورده بود؟ جینو گفته بود که لازم نیست الان بدونه. ولی ا.ت چطور می‌تونست این‌جوری بمونه؟ حس می‌کرد توی یه هزارتوی تاریک گیر افتاده که هیچ راه خروجی نداره.

چند روز گذشت. ا.ت نمی‌تونست بره بیمارستان. نمی‌تونست به تهیونگ زنگ بزنه. انگار یه نیروی نامرئی جلوشو گرفته بود. هر بار که می‌خواست گوشی رو برداره، دستش می‌لرزید. فکر اینکه تهیونگ دیگه اون هیولایی که فکر می‌کرد نیست، همه‌ی اون چارچوب‌ها رو می‌ریخت به هم. ولی این معنیش این بود که باید به همه‌ی گذشته شک می‌کرد. به همه‌ی اون چیزایی که ازشون مطمئن بود.

از طرفی، دلش برای تهیونگ تنگ شده بود. دلش برای اون نگاهِ مهربونش، برای صدای آرومش، برای اینکه دوباره کنارش باشه. اما ترس از اون حقیقتِ پنهان، مثل یه دیوار بینشون بود. ترس از اینکه شاید حقیقت، از اون چیزی که فکر می‌کرد، خیلی بدتر باشه.

از طرفی دیگه، این فکر که قاتلِ واقعی هنوز آزاده، مثل یه خوره به جونش افتاده بود. یعنی چی؟ یعنی اون فرد هنوز بیرون بود و داشت نفس می‌کشید؟ این فکر، ترس رو توی وجودش هزار برابر می‌کرد.

سه روز گذشت. روزایی که برای ا.ت مثل یه قرن بود. توی این مدت، هیچ خبری از تهیونگ نداشت. فقط می‌دونست که حالش بهتر شده.

بالاخره، خبر رسید. تهیونگ مرخص شده بود و به عمارت خودش برگشته بود.

ا.ت با شنیدن این خبر، یه جور احساسِ سبکی کرد، ولی همون‌قدر هم ترسیده بود. حالا دیگه نمی‌تونست خودش رو گول بزنه. باید با این وضعیت روبرو می‌شد. باید می‌فهمید چی به چیه.

اما چطور؟ چطور می‌تونست با تهیونگ روبرو بشه، وقتی خودش هم نمی‌دونست چی باید بگه؟ چطور می‌تونست بهش نگاه کنه، وقتی همه‌ی اون سال‌ها رو اشتباه فکر کرده بود؟

این افکار مثل موج، سر و کله‌شون پیدا می‌شد و ا.ت رو غرق خودشون می‌کردن. بینِ میل به دونستن حقیقت و ترس از اون، گیر افتاده بود. و تهیونگ، حالا توی عمارتش، منتظر بود… منتظرِ ا.ت، یا شاید هم منتظرِ اینکه ا.ت بالاخره شجاعتِ روبرو شدن با حقیقت رو پیدا کنه.


هنوزم پارت داریم
دیدگاه ها (۰)

chapter 2p24ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. شهر زیرِ سیاهیِ مطلق ...

chapter 2p25.ت نفسِ عمیقی کشید و در رو آروم باز کرد. صدایِ چ...

chapter 2p20وقتی رسید، فضای خونه عجیب ساکت بود. از اون سکوتا...

chapter 2p19هنوز چند دقیقه از اون حرفای نیمه‌کاره نگذشته بود...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط