chapter 2
chapter 2
p19
هنوز چند دقیقه از اون حرفای نیمهکاره نگذشته بود که درِ اتاق یهدفعه باز شد. تهیونگ و ا.ت هر دو سرشونو برگردوندن. جونگکوک بود. یه نگاه به حالتِ فضا انداخت و اخماش یه ذره رفت تو هم، ولی چیزی نگفت.
قبل از اینکه کسی حرفی بزنه، صدای لرزونِ گوشیِ ا.ت بلند شد. ا.ت سریع نگاهش رو از تهیونگ گرفت و گوشی رو از جیبش بیرون کشید. اسمِ جینو روی صفحه افتاده بود.
دستش یهکم لرزید. جواب داد:
–
ا.ت:الو؟
صدای جینو از اونور خط، کوتاه و جدی بود.
–
جینو: برگرد خونه. همین الان.
ا.ت یه لحظه خشکش زد.
–
ا.ت: چی؟ الان؟
–
جینو:آره. منتظرتم. وقت نداریم.
لحن جینو اونقدر محکم بود که ا.ت جراتِ سوال بیشتر نداشت. نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت. تهیونگ هنوز داشت نگاهش میکرد، ولی اینبار یه جور سکوتِ سنگین توی صورتش بود، انگار فهمیده بود یه چیزی قراره عوض بشه.
ا.ت با استرس گفت:
ا.ت: باشه… دارم میام.
تماس که قطع شد، دلش بدجور ریخت. اصلاً حالش خوب نبود. دستهاش سرد شده بود و قلبش تند میزد. حس بدی داشت؛ یه حسِ مبهم که میگفت این برگشتن، عادی نیست.
جونگکوک از روی میز کنار تخت یه قدم جلو اومد.
کوکی: چی شده؟
ا.ت گوشی رو پایین آورد.
–
ا.ت:جینو گفت برگردم خونه.
تهیونگ، که حالا کاملاً بیدار و هوشیار بود، مستقیم بهش خیره شد. چیزی نگفت، ولی از نگاهش معلوم بود که نمیخواد اینجوری بره. ا.ت هم خودش دلش نمیخواست. اما مجبور بود.
–
ا.ت: باید برم…
صداش پایین و لرزون بود.
ا.ت:– بعداً برمیگردم.
تهیونگ فقط سرش رو خیلی کم تکون داد.
ته:–فقط.... مواظب خودت باش.
ا.ت چیزی نگفت. فقط سریع از اتاق زد بیرون، انگار اگه یه لحظه بیشتر میموند، نمیتونست خودش رو جمع کنه.
p19
هنوز چند دقیقه از اون حرفای نیمهکاره نگذشته بود که درِ اتاق یهدفعه باز شد. تهیونگ و ا.ت هر دو سرشونو برگردوندن. جونگکوک بود. یه نگاه به حالتِ فضا انداخت و اخماش یه ذره رفت تو هم، ولی چیزی نگفت.
قبل از اینکه کسی حرفی بزنه، صدای لرزونِ گوشیِ ا.ت بلند شد. ا.ت سریع نگاهش رو از تهیونگ گرفت و گوشی رو از جیبش بیرون کشید. اسمِ جینو روی صفحه افتاده بود.
دستش یهکم لرزید. جواب داد:
–
ا.ت:الو؟
صدای جینو از اونور خط، کوتاه و جدی بود.
–
جینو: برگرد خونه. همین الان.
ا.ت یه لحظه خشکش زد.
–
ا.ت: چی؟ الان؟
–
جینو:آره. منتظرتم. وقت نداریم.
لحن جینو اونقدر محکم بود که ا.ت جراتِ سوال بیشتر نداشت. نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت. تهیونگ هنوز داشت نگاهش میکرد، ولی اینبار یه جور سکوتِ سنگین توی صورتش بود، انگار فهمیده بود یه چیزی قراره عوض بشه.
ا.ت با استرس گفت:
ا.ت: باشه… دارم میام.
تماس که قطع شد، دلش بدجور ریخت. اصلاً حالش خوب نبود. دستهاش سرد شده بود و قلبش تند میزد. حس بدی داشت؛ یه حسِ مبهم که میگفت این برگشتن، عادی نیست.
جونگکوک از روی میز کنار تخت یه قدم جلو اومد.
کوکی: چی شده؟
ا.ت گوشی رو پایین آورد.
–
ا.ت:جینو گفت برگردم خونه.
تهیونگ، که حالا کاملاً بیدار و هوشیار بود، مستقیم بهش خیره شد. چیزی نگفت، ولی از نگاهش معلوم بود که نمیخواد اینجوری بره. ا.ت هم خودش دلش نمیخواست. اما مجبور بود.
–
ا.ت: باید برم…
صداش پایین و لرزون بود.
ا.ت:– بعداً برمیگردم.
تهیونگ فقط سرش رو خیلی کم تکون داد.
ته:–فقط.... مواظب خودت باش.
ا.ت چیزی نگفت. فقط سریع از اتاق زد بیرون، انگار اگه یه لحظه بیشتر میموند، نمیتونست خودش رو جمع کنه.
- ۳۲۰
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط