Part 9
🖤𝓜𝔂 𝓭𝓪𝓻𝓴 𝓼𝓲𝓭𝓮🖤
-هیش بیبی چیزی نیست من اینجام
بعد از رفتن آرونا جیمین چسبیده بود بهش و هق هق گریه می کرد و از اونجایی که هیچ کاری باعث قطع شدن گریه بیبیش نشده بود در آخر مجبور شد بغلش کنه ببرتش اتاق خودش و با دادن کمی آب و خوراکی مورد علاقش یعنی موچی ساکتش کنه
-اون بهترین دوستم بود یونگی تا حالا اینجوری نکرده بود نمیدونم چی شده
-خب من چیز زیادی از آرونا نمی دونم اول از همه می خوام هر چیزی که راجبش میدونی رو بهم بگی تا بشناسمش و بتونم راه حل پیشنهاد بدم
-خب اون ۲۵ سالشه رنگ مورد علاقش مشکی و شرابیه عاشق بستنی و شکلاته البته بهم گفته بود اینو به کسی نگم و اگه نه منو زنده زنده می سوزونه و بعد جنازم رو می داره توی دریا تو کوسه ها منو بخورن
توی بغل یونگی کمی لرزید تا چند دقیقه پیش فکر می کرد همش شوخی بوده اما خب با شرایط الان به نظرش اصلا ازش بعید نبود که این بلا رو سرش بیاره
-اولا که قرار نیست بفهمه اینا رو به من گفتی دوما حتی اگرم بخواد این کار رو بکنه نمی تونه چون تو یکی از اعضای بلک رزی و اون این اجازه رو نداره سوما بر فرض مثال بتونه مگه از روی جنازه من رد بشه معلومه که نمی زارم بهت آسیب بزنه پس نگران نباش حالا بیشتر بگو
ـمادر پدر و برادرش رو توی یه آتش سوزی از دست داده تا حالا هم فقط یه لبخند ملیح دیدم زده همین
-همین؟!!! مگه دوست صمیمیش نبودی؟
-چرا ولی اون زیاد راجب خودش حرف نمی زنه تازه همینا رو هم فقط من میدونم حالا چرا انقدر راجبش کنجکاوی؟
-مهم نیست می خواستم رابطه بین تون رو درست کنم اما مثل اینکه هیچ کس چیز زیادی ازش نمیدونه حتی پرونده هم سفید بود نمیدونم چطور رئیس اون رو وارد باند کرده معمولا تا چند نسل قبل از اون بیچاره ای که می خواد آزمون ورودی رو بده در میارن ولی این دختر خیلی عجیبه...
صبح با برخورد پرتوی خورشید در حال طلوع از خواب بیدار شد در طول شب دوبار از خواب پریده بود باز جای شکرش باقی بود که حداقل تونسته چند ساعتی بخوابه از جاش بلند شد امروز دلش مثل سگ درد می کرد رفت دست شویی صورتش رو شست و دندان هاش رو مسواک زد. نیم تنه و شلوارک مشکیش رو با یک کراپ سفید شلوار بگ و کت چرمی مشکی عوض کرد موهاش رو هم با یه کانزاشی به رنگ آسمان شب که روش الماس های ریز سرخ داشت بست و ساعت ۶:۵۵ از اتاقش بیرون اومد. سر میز صبحانه با وجود نگاه سنگین جیمین نمیتونست درست لقمه مربای توت فرنگیش رو بخوره حتما از دستش خیلی ناراحت بود ولی باید عذرخواهی می کرد؟ فعلا باید به یکی تیکه می انداخت
-چه چیزی درون من وجود داره که زل زدی بهم؟
-او بیبی خیلی چیز ها مثلاً چشمای سرمه ایت
-ببند کیم سر میز صبحانه جای لاس زدن نیست
جونگ کوک با لحن سردی جملش رو بیان کرد اما مگه تهیونگ کم میاورد؟!
-هی چرا نمی زاری با دوست دخترم دو کلمه حرف بزنم؟!
-من دوست دخترت نیستم بهتره توی رویا زندگی نکنی
-تو همین جوریش هم مال منی بیب
-فکر کنم گفته بودی من دوست پسر ندارم و نداشتم...
گل بود به سبزه نیز آراسته شد قرار نبود جئون لعنتی بفهمه که کیم تهیونگ دوست پسر سابقش بوده حالا چجوری قرار بود از این قضیه نجات پیدا کنه
-خب درسته اون دوست پسرم نبود قرار بود نامزدم بشه پس دروغ نگفتم الآنم هر چی بین مون بوده برای سه سال پیشه تمام!
-مهم اینه که تو دروغ گفتی و کسی که...
-آرونا عزیزممم
جونگکوک لعنتی ای زیر لب گفت نباید مامانش می فهمید که اونا اومدن عمارتش
-زن عمو؟ شما اینجا...
حرفش با محکم بغل شدنش توسط زن عموش قطع شد بیخیال اون چرا اینجاست تازه الان دیگه با زن عمو گفتنش همه فهمیدن که رابطه بین اون و رئیس شون چیه
-الهی فدات بشم حالت خوبه آیگو نگاش کن چقدر لاغر شدی صدبار به این پسر گفتم حواسش بهت باشه اصلا گوشش بدهکار نیست و اما تو جئون جونگ کوک برای چی به من نگفتی از اون پادگان خراب شده تشریف آوردید عمارتت؟!!!(کسایی که کیدرامر هستن می دونن آیگو قضیش چیه😅 خلاصه بگم معنیش حدودا میشه همون خدای من)
-او زن عمو من بهش گفتم نگه ما مجبور شدیم بیایم اینجا برای یکی از ماموریت ها اگه شما میومدید ممکن بود خودتون به خطر بیوفتید معذرت می خوام،راه زیادی از بوسان تا اینجا اومدید حتما خسته اید بیاید بریم اتاق تون کمی استراحت کنید
با رفتن آرونا و زن عموش جونگکوک بلند شد تا دنبال شون بره باید با هر دو شون صحبت خصوصی ای می کرد اما قبلش...
-هر اتفاقی که الان افتاد به هیچ کس مربوط نیست بفهمم راجبش صحبت کردید براتون بد تموم میشه الانم برید و از امکانات عمارت استفاده کنید. تهیونگ یک ساعت دیگه بیا طبقه هشتم تا راجب نقشه مون صحبت کنیم
و بلافاصله رفت تا یه درس درست حسابی به اون دختر کله شق بده
بعد از صد سال تونستم بزارمممم
#فیک
#جونگکوک
#Jungkook
#سناریو
-هیش بیبی چیزی نیست من اینجام
بعد از رفتن آرونا جیمین چسبیده بود بهش و هق هق گریه می کرد و از اونجایی که هیچ کاری باعث قطع شدن گریه بیبیش نشده بود در آخر مجبور شد بغلش کنه ببرتش اتاق خودش و با دادن کمی آب و خوراکی مورد علاقش یعنی موچی ساکتش کنه
-اون بهترین دوستم بود یونگی تا حالا اینجوری نکرده بود نمیدونم چی شده
-خب من چیز زیادی از آرونا نمی دونم اول از همه می خوام هر چیزی که راجبش میدونی رو بهم بگی تا بشناسمش و بتونم راه حل پیشنهاد بدم
-خب اون ۲۵ سالشه رنگ مورد علاقش مشکی و شرابیه عاشق بستنی و شکلاته البته بهم گفته بود اینو به کسی نگم و اگه نه منو زنده زنده می سوزونه و بعد جنازم رو می داره توی دریا تو کوسه ها منو بخورن
توی بغل یونگی کمی لرزید تا چند دقیقه پیش فکر می کرد همش شوخی بوده اما خب با شرایط الان به نظرش اصلا ازش بعید نبود که این بلا رو سرش بیاره
-اولا که قرار نیست بفهمه اینا رو به من گفتی دوما حتی اگرم بخواد این کار رو بکنه نمی تونه چون تو یکی از اعضای بلک رزی و اون این اجازه رو نداره سوما بر فرض مثال بتونه مگه از روی جنازه من رد بشه معلومه که نمی زارم بهت آسیب بزنه پس نگران نباش حالا بیشتر بگو
ـمادر پدر و برادرش رو توی یه آتش سوزی از دست داده تا حالا هم فقط یه لبخند ملیح دیدم زده همین
-همین؟!!! مگه دوست صمیمیش نبودی؟
-چرا ولی اون زیاد راجب خودش حرف نمی زنه تازه همینا رو هم فقط من میدونم حالا چرا انقدر راجبش کنجکاوی؟
-مهم نیست می خواستم رابطه بین تون رو درست کنم اما مثل اینکه هیچ کس چیز زیادی ازش نمیدونه حتی پرونده هم سفید بود نمیدونم چطور رئیس اون رو وارد باند کرده معمولا تا چند نسل قبل از اون بیچاره ای که می خواد آزمون ورودی رو بده در میارن ولی این دختر خیلی عجیبه...
صبح با برخورد پرتوی خورشید در حال طلوع از خواب بیدار شد در طول شب دوبار از خواب پریده بود باز جای شکرش باقی بود که حداقل تونسته چند ساعتی بخوابه از جاش بلند شد امروز دلش مثل سگ درد می کرد رفت دست شویی صورتش رو شست و دندان هاش رو مسواک زد. نیم تنه و شلوارک مشکیش رو با یک کراپ سفید شلوار بگ و کت چرمی مشکی عوض کرد موهاش رو هم با یه کانزاشی به رنگ آسمان شب که روش الماس های ریز سرخ داشت بست و ساعت ۶:۵۵ از اتاقش بیرون اومد. سر میز صبحانه با وجود نگاه سنگین جیمین نمیتونست درست لقمه مربای توت فرنگیش رو بخوره حتما از دستش خیلی ناراحت بود ولی باید عذرخواهی می کرد؟ فعلا باید به یکی تیکه می انداخت
-چه چیزی درون من وجود داره که زل زدی بهم؟
-او بیبی خیلی چیز ها مثلاً چشمای سرمه ایت
-ببند کیم سر میز صبحانه جای لاس زدن نیست
جونگ کوک با لحن سردی جملش رو بیان کرد اما مگه تهیونگ کم میاورد؟!
-هی چرا نمی زاری با دوست دخترم دو کلمه حرف بزنم؟!
-من دوست دخترت نیستم بهتره توی رویا زندگی نکنی
-تو همین جوریش هم مال منی بیب
-فکر کنم گفته بودی من دوست پسر ندارم و نداشتم...
گل بود به سبزه نیز آراسته شد قرار نبود جئون لعنتی بفهمه که کیم تهیونگ دوست پسر سابقش بوده حالا چجوری قرار بود از این قضیه نجات پیدا کنه
-خب درسته اون دوست پسرم نبود قرار بود نامزدم بشه پس دروغ نگفتم الآنم هر چی بین مون بوده برای سه سال پیشه تمام!
-مهم اینه که تو دروغ گفتی و کسی که...
-آرونا عزیزممم
جونگکوک لعنتی ای زیر لب گفت نباید مامانش می فهمید که اونا اومدن عمارتش
-زن عمو؟ شما اینجا...
حرفش با محکم بغل شدنش توسط زن عموش قطع شد بیخیال اون چرا اینجاست تازه الان دیگه با زن عمو گفتنش همه فهمیدن که رابطه بین اون و رئیس شون چیه
-الهی فدات بشم حالت خوبه آیگو نگاش کن چقدر لاغر شدی صدبار به این پسر گفتم حواسش بهت باشه اصلا گوشش بدهکار نیست و اما تو جئون جونگ کوک برای چی به من نگفتی از اون پادگان خراب شده تشریف آوردید عمارتت؟!!!(کسایی که کیدرامر هستن می دونن آیگو قضیش چیه😅 خلاصه بگم معنیش حدودا میشه همون خدای من)
-او زن عمو من بهش گفتم نگه ما مجبور شدیم بیایم اینجا برای یکی از ماموریت ها اگه شما میومدید ممکن بود خودتون به خطر بیوفتید معذرت می خوام،راه زیادی از بوسان تا اینجا اومدید حتما خسته اید بیاید بریم اتاق تون کمی استراحت کنید
با رفتن آرونا و زن عموش جونگکوک بلند شد تا دنبال شون بره باید با هر دو شون صحبت خصوصی ای می کرد اما قبلش...
-هر اتفاقی که الان افتاد به هیچ کس مربوط نیست بفهمم راجبش صحبت کردید براتون بد تموم میشه الانم برید و از امکانات عمارت استفاده کنید. تهیونگ یک ساعت دیگه بیا طبقه هشتم تا راجب نقشه مون صحبت کنیم
و بلافاصله رفت تا یه درس درست حسابی به اون دختر کله شق بده
بعد از صد سال تونستم بزارمممم
#فیک
#جونگکوک
#Jungkook
#سناریو
- ۲۷.۰k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط