Spicy margarita(part 1)
Spicy margarita(part 1)
.
بعد از اینه پول موهیتوش رو حساب کرد،کیفش رو روی کوله اش صاف کرد و از کافه بیرون زد و کنار خیابون منتظر تاکسی وایستاد.
فکر هاشو کرده بود. از تو خونه موندن و هر از گاهی تفریح کردن با پول پدرش خسته شده بود. به این فکر میکرد تو چشم دوست هاش چه چیزی بنظر میرسه. یه پسر ولخرج و بی دغدغه که خوشی زیر دلش رو زده و با پول پدرش همه کاری میکنه؟ یا یه پسری که با پول از هرچیزی سو استفاده میکنه و براش مهم نیس اطرافش چه اتفاقی میوفته؟
شاید هرکس بدبخت تر از خودش بود به این فکر میکرد که چقدر میتونه احمق باشه که با اینهمه پولی که پدرش بهش میداد تصمیم به همچین کاری گرفته.
ولی صادقانه دیکه اهمیتی نداشت. خسته و کلافه بود و زندگیش به حوصله سر بر ترین حالت خودش رسیده بود.
بالاخره چشمش به تاکسی ای که داشت بهش نزدیک میشد افتاد و دستش رو بالا برد تا تاکسی توقف کنه.
به محض اینکه سوار شد موجِ خنکی از باد کولرِ ماشین به صورتش خورد و برای بار هزارم در روز به خودش یادآوری کرد که از تابستون و شروع شدنش متنفره.
همونطور که آدرس شرکت پدرش رو به راننده میداد،هدفونش رو از کیفش دراورد و روی گوش هاش گذاشت و منتظر موند تا آهنگ از طریق رَم متصل به هدفون،پخش بشه.
ساعت ۲ ظهر بود و با این وضعی که از ترافیکمیدید،کمِ کمش نزدیک یک ساعت و نیم به مقصدش میرسید؛پس چشماش رو بست و گذاشت تا موقعی که میرسه کمی استراحت کنه.
پول راننده تاکسی رو داد و با عجله به سمت شرکت پدرش دویید و واردش شد. چرا همه ی کارمندا توی سالن اصلی درحال رفت و آمد بودن؟مگه نباید تو اتاق خودشون میبودن؟
بالاخره به آسانسور رسید و قبل از اینکه زن کت شلوار پوشیده با قهوه ی دستش دکمه آسانسور رو بزنه خودش رو توی کابین انداخت.
اون زن رو میشناخت،منشی پدرشبود.
بهش سلامی کرد و از اونجایی که مطمئن بود زن هم به همون طبقه ای که خودش میخواست،میره، به دیوار کابین تکیه داد و منتظر بود تا آسانسور به بالا برسه.
-پسر رئیس کیم هستید؟
انکار نمیکرد، از احترامی که بخاطر پدرش بهش میذاشتن،خوشش می اومد.
-بله.
زن سرش رو تکون داد و بعد از اینکه در آسانسور باز شد،با کفش های پاشنه بلندش به سمت میزش حرکت کرد.
-اگر با رئیس کیم کار دارید منتظر بمونید تا بهشون اطلاع بدم.
اوکی ای گفت و منتظر موند.
زن تلفن را برداشت و شماره ای گرفت و اون رو به گوشش نزدیک کرد.
-رئیس کیم،پسرتون اینجا هستند.
بعد از گرفتن تاییدش رو گرفت تلفن رو گذاشت رو میز و به در اتاق اشاره کرد.
-بفرمایید.رییس کیم منتظرتون هستن.
لبخندی زد و به طرف دفتر پدرش راه افتاد.
پدرش پشت میز نشسته بود و با آرامش به شیشه های بزرگ ساختمون به بیرون نگاه میکرد.
در اتاق رو بست و خودش رو روی مبل نه چندان راحت و اداری پدرش ولو کرد.
-سلام بابا.
-سلام بچه، باز چی میخوای؟.
پدرش با لبخند به سمتش برگشت و به قیافه ی خسته ی پسرش نگاه کرد.
-تو از اینجا متنفری،پس حتما چیز مهمیه که مثل بچه گربه ی خوابالو خودت رو رسوندی اینجا...
ادامه دارد..
اینم از پارت اول،دوسش داشته باشین
لطفا حمایتم کنید💋
#رمان #فیکشن_تهکوک #Spicy_margarita
.
بعد از اینه پول موهیتوش رو حساب کرد،کیفش رو روی کوله اش صاف کرد و از کافه بیرون زد و کنار خیابون منتظر تاکسی وایستاد.
فکر هاشو کرده بود. از تو خونه موندن و هر از گاهی تفریح کردن با پول پدرش خسته شده بود. به این فکر میکرد تو چشم دوست هاش چه چیزی بنظر میرسه. یه پسر ولخرج و بی دغدغه که خوشی زیر دلش رو زده و با پول پدرش همه کاری میکنه؟ یا یه پسری که با پول از هرچیزی سو استفاده میکنه و براش مهم نیس اطرافش چه اتفاقی میوفته؟
شاید هرکس بدبخت تر از خودش بود به این فکر میکرد که چقدر میتونه احمق باشه که با اینهمه پولی که پدرش بهش میداد تصمیم به همچین کاری گرفته.
ولی صادقانه دیکه اهمیتی نداشت. خسته و کلافه بود و زندگیش به حوصله سر بر ترین حالت خودش رسیده بود.
بالاخره چشمش به تاکسی ای که داشت بهش نزدیک میشد افتاد و دستش رو بالا برد تا تاکسی توقف کنه.
به محض اینکه سوار شد موجِ خنکی از باد کولرِ ماشین به صورتش خورد و برای بار هزارم در روز به خودش یادآوری کرد که از تابستون و شروع شدنش متنفره.
همونطور که آدرس شرکت پدرش رو به راننده میداد،هدفونش رو از کیفش دراورد و روی گوش هاش گذاشت و منتظر موند تا آهنگ از طریق رَم متصل به هدفون،پخش بشه.
ساعت ۲ ظهر بود و با این وضعی که از ترافیکمیدید،کمِ کمش نزدیک یک ساعت و نیم به مقصدش میرسید؛پس چشماش رو بست و گذاشت تا موقعی که میرسه کمی استراحت کنه.
پول راننده تاکسی رو داد و با عجله به سمت شرکت پدرش دویید و واردش شد. چرا همه ی کارمندا توی سالن اصلی درحال رفت و آمد بودن؟مگه نباید تو اتاق خودشون میبودن؟
بالاخره به آسانسور رسید و قبل از اینکه زن کت شلوار پوشیده با قهوه ی دستش دکمه آسانسور رو بزنه خودش رو توی کابین انداخت.
اون زن رو میشناخت،منشی پدرشبود.
بهش سلامی کرد و از اونجایی که مطمئن بود زن هم به همون طبقه ای که خودش میخواست،میره، به دیوار کابین تکیه داد و منتظر بود تا آسانسور به بالا برسه.
-پسر رئیس کیم هستید؟
انکار نمیکرد، از احترامی که بخاطر پدرش بهش میذاشتن،خوشش می اومد.
-بله.
زن سرش رو تکون داد و بعد از اینکه در آسانسور باز شد،با کفش های پاشنه بلندش به سمت میزش حرکت کرد.
-اگر با رئیس کیم کار دارید منتظر بمونید تا بهشون اطلاع بدم.
اوکی ای گفت و منتظر موند.
زن تلفن را برداشت و شماره ای گرفت و اون رو به گوشش نزدیک کرد.
-رئیس کیم،پسرتون اینجا هستند.
بعد از گرفتن تاییدش رو گرفت تلفن رو گذاشت رو میز و به در اتاق اشاره کرد.
-بفرمایید.رییس کیم منتظرتون هستن.
لبخندی زد و به طرف دفتر پدرش راه افتاد.
پدرش پشت میز نشسته بود و با آرامش به شیشه های بزرگ ساختمون به بیرون نگاه میکرد.
در اتاق رو بست و خودش رو روی مبل نه چندان راحت و اداری پدرش ولو کرد.
-سلام بابا.
-سلام بچه، باز چی میخوای؟.
پدرش با لبخند به سمتش برگشت و به قیافه ی خسته ی پسرش نگاه کرد.
-تو از اینجا متنفری،پس حتما چیز مهمیه که مثل بچه گربه ی خوابالو خودت رو رسوندی اینجا...
ادامه دارد..
اینم از پارت اول،دوسش داشته باشین
لطفا حمایتم کنید💋
#رمان #فیکشن_تهکوک #Spicy_margarita
- ۳۲۵
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط