تکاپو پارت 9۴:کافه
تکاپو پارت 9۴:کافه
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دو روز بعد...
هوای شهر، بعد از بارانهای چند روز گذشته، خنک و دلنشین شده بود.
داخل یکی از کافههای آرام شهر، آنیا و دامیان کنار پنجره نشسته بودند.
روی میز، دو فنجان قهوه آرامآرام بخار میکرد.
چند دقیقهای بود که هیچکدام چیزی نگفته بودند.
آنیا با قاشق کوچکش کف قهوه را هم زد و آهسته گفت:
ـ پلیسها هنوزم پیگیر پروندهان...
ولی انگار هیچ سرنخ مهمی پیدا نکردن.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش را به دامیان دوخت.
ـ به نظرت...
باید تسلیم بشیم؟
فکر نکنم بتونیم پیداش کنیم...
دامیان نگاهش را از پنجره گرفت.
چند ثانیه به بخار قهوه خیره ماند.
بعد آرام گفت:
ـ نمیدونم، آنیا...
واقعاً نمیدونم.
اما...
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ بیا تا جایی که میتونیم تلاش کنیم.
آنیا هم لبخند کوچکی زد و سرش را تکان داد.
ـ باشه.
بعد ناگهان چیزی یادش آمد.
ـ راستی...
چه خبر از دیمیتریوس؟
نگفتی اونم داره روی پرونده کار میکنه؟
دامیان جرعهای از قهوهاش نوشید.
ـ از یکی از خدمتکارای عمارت پرسیدم.
گفت یه زن به اسم «الیزابت مورگان» رو به عنوان شاهد آورده اونجا تا ازش بازجویی کنه.
آنیا ابروهایش را بالا برد.
ـ واقعاً؟
شاید اون یه چیزی دیده باشه.
بعد با هیجان بیشتری گفت:
ـ میخوای باهاش ملاقات کنیم؟
شاید بتونه یه کم بهمون کمک کنه.
دامیان چند لحظه فکر کرد.
ـ شاید...
شایدم نه.
ولی امتحان کردنش ضرری نداره.
با دیمیتریوس هماهنگش میکنم.
آنیا لبخند شیطنتآمیزی زد.
بعد فنجانش را برداشت و گفت:
ـ یه بار نشد بریم سرِ دیت...
و آخرش بحث پرونده نشه!
دامیان خندهی کوتاهی کرد.
ـ تقصیر منه؟
آنیا با حالت مظلومانه شانه بالا انداخت.
ـ نه...
تقصیر اون مجرمه که نمیذاره یه قرار معمولی داشته باشیم.
هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردند.
بعد همزمان خندیدند.
آنیا فنجانش را بالا آورد و با لبخندی گرم گفت:
ـ ولش کن...
فعلاً فقط قهوهمون رو بخوریم، عزیزم.
دامیان نگاهش را از چشمان صورتیرنگ آنیا برنداشت.
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ موافقم.
فنجانش را به فنجان آنیا نزدیک کرد.
تق...
صدای برخورد آرام دو فنجان در میان شلوغی کافه گم شد.
اما برای هر دویشان...
همان چند دقیقهی ساده، ارزشمندتر از هر سرنخی بود که تا آن روز پیدا کرده بودند
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دو روز بعد...
هوای شهر، بعد از بارانهای چند روز گذشته، خنک و دلنشین شده بود.
داخل یکی از کافههای آرام شهر، آنیا و دامیان کنار پنجره نشسته بودند.
روی میز، دو فنجان قهوه آرامآرام بخار میکرد.
چند دقیقهای بود که هیچکدام چیزی نگفته بودند.
آنیا با قاشق کوچکش کف قهوه را هم زد و آهسته گفت:
ـ پلیسها هنوزم پیگیر پروندهان...
ولی انگار هیچ سرنخ مهمی پیدا نکردن.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش را به دامیان دوخت.
ـ به نظرت...
باید تسلیم بشیم؟
فکر نکنم بتونیم پیداش کنیم...
دامیان نگاهش را از پنجره گرفت.
چند ثانیه به بخار قهوه خیره ماند.
بعد آرام گفت:
ـ نمیدونم، آنیا...
واقعاً نمیدونم.
اما...
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ بیا تا جایی که میتونیم تلاش کنیم.
آنیا هم لبخند کوچکی زد و سرش را تکان داد.
ـ باشه.
بعد ناگهان چیزی یادش آمد.
ـ راستی...
چه خبر از دیمیتریوس؟
نگفتی اونم داره روی پرونده کار میکنه؟
دامیان جرعهای از قهوهاش نوشید.
ـ از یکی از خدمتکارای عمارت پرسیدم.
گفت یه زن به اسم «الیزابت مورگان» رو به عنوان شاهد آورده اونجا تا ازش بازجویی کنه.
آنیا ابروهایش را بالا برد.
ـ واقعاً؟
شاید اون یه چیزی دیده باشه.
بعد با هیجان بیشتری گفت:
ـ میخوای باهاش ملاقات کنیم؟
شاید بتونه یه کم بهمون کمک کنه.
دامیان چند لحظه فکر کرد.
ـ شاید...
شایدم نه.
ولی امتحان کردنش ضرری نداره.
با دیمیتریوس هماهنگش میکنم.
آنیا لبخند شیطنتآمیزی زد.
بعد فنجانش را برداشت و گفت:
ـ یه بار نشد بریم سرِ دیت...
و آخرش بحث پرونده نشه!
دامیان خندهی کوتاهی کرد.
ـ تقصیر منه؟
آنیا با حالت مظلومانه شانه بالا انداخت.
ـ نه...
تقصیر اون مجرمه که نمیذاره یه قرار معمولی داشته باشیم.
هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردند.
بعد همزمان خندیدند.
آنیا فنجانش را بالا آورد و با لبخندی گرم گفت:
ـ ولش کن...
فعلاً فقط قهوهمون رو بخوریم، عزیزم.
دامیان نگاهش را از چشمان صورتیرنگ آنیا برنداشت.
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ موافقم.
فنجانش را به فنجان آنیا نزدیک کرد.
تق...
صدای برخورد آرام دو فنجان در میان شلوغی کافه گم شد.
اما برای هر دویشان...
همان چند دقیقهی ساده، ارزشمندتر از هر سرنخی بود که تا آن روز پیدا کرده بودند
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۸۷
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط