{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 95:عصر

تکاپو پارت 95:عصر
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
چند دقیقه بعد...

گوشی دیمیتریوس روی میز کارش لرزید.

نگاهش را از پرونده‌ها گرفت.

پیام از طرف دامیان بود.

دامیان:
سلام. خوبی؟
می‌تونی یه قرار ملاقات با خانم مورگان برامون تنظیم کنی؟

دیمیتریوس چند ثانیه به صفحه نگاه کرد و نوشت:

دیمیتریوس:
چرا؟

چند لحظه بعد، جواب آمد.

دامیان:
خب...
به تنها شاهد پرونده نیاز داریم.
شاید بتونه کمکمون کنه.

دیمیتریوس لحظه‌ای فکر کرد.

بعد نوشت:

دیمیتریوس:
باشه.
ولی ملاقات فقط داخل عمارت برگزار میشه.

دامیان:
باشه.
ممنون.

دیمیتریوس گوشی را روی میز گذاشت.

پرونده را بست.

از جایش بلند شد و به سمت اتاق الیزابت رفت.

...

چند ضربه‌ی آرام به در زد.

تق... تق...

ـ اجازه هست؟

چند ثانیه بعد، صدای آرام الیزابت از داخل اتاق آمد.

ـ بیا تو.

دیمیتریوس دستگیره را پایین داد و وارد اتاق شد.

اما...

همان لحظه قدم‌هایش ناخودآگاه متوقف شد.

الیزابت کنار پنجره‌ی بزرگ اتاق نشسته بود.

نور ملایم عصر، از میان پرده‌های سفید روی صورتش می‌افتاد.

لباس‌های تازه‌ای که خدمتکارها برایش تهیه کرده بودند، جای لباس‌های تیره‌ی همیشگی‌اش را گرفته بود.

موهای کوتاه و صافش، چند تار روی گونه‌هایش ریخته بود.

روی پاهایش...

یک بچه‌گربه‌ی سفید و خاکستری آرام خرخر می‌کرد.

الیزابت با لبخند کوچکی، انگشتش را زیر چانه‌ی گربه می‌کشید و گربه با شیطنت، پنجه‌ی کوچکش را به سمت دست او دراز می‌کرد.

چند ثانیه...

اتاق کاملاً ساکت بود.

دیمیتریوس فقط نگاه می‌کرد.

انگار ذهنش، برخلاف همیشه، برای چند لحظه از کار افتاده بود.

تمام جمله‌ای که در راه آماده کرده بود...

ناپدید شده بود.

الیزابت که متوجه سکوت طولانی او شد، سرش را بلند کرد.

ـ خب؟

چیکارم داشتی؟

...

دیمیتریوس هیچ واکنشی نشان نداد.

الیزابت ابرویش را بالا انداخت و دستش را جلوی صورت او تکان داد.

ـ هی...

اینجایی؟

الو...

دیمیتریوس انگار تازه از فکر بیرون آمد.

چند بار پلک زد.

ـ اوه...

ببخشید.

نگاهش را سریع از الیزابت گرفت و کمی گلویش را صاف کرد.

ـ دامیان بهم پیام داد.

اون و آنیا می‌خوان برای پرونده باهات صحبت کنن.

قرار ملاقات...

اینجا، داخل عمارت برگزار میشه.

همین.

الیزابت تا شنیدن اسم «دامیان» آرام بود.

اما...

همین که اسم آنیا را شنید...

لبخند کوچکش محو شد.

انگشتانی که مشغول نوازش گربه بودند، برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماندند.

نگاهش به زمین افتاد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ خیلی خب...

فهمیدم.

می‌تونی بری.

دیمیتریوس چند ثانیه به چهره‌ی او نگاه کرد.

تغییر حالتش آن‌قدر ناگهانی بود که حتی او هم متوجه شد.

دلش می‌خواست بپرسد:

«چرا با شنیدن اسم آنیا این‌قدر ناراحت شدی؟»

اما...

نپرسید.

فقط سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

ـ باشه.

اگر چیزی لازم داشتی...

خبرم کن.

الیزابت فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.

ـ ممنون.

دیمیتریوس آرام از اتاق خارج شد.

در را بی‌صدا بست.

...

وقتی در بسته شد، الیزابت نفس عمیقی کشید.

گربه آرام خودش را به دست او مالید.

الیزابت، بی‌آنکه متوجه باشد، او را محکم‌تر در آغوش گرفت.

زیر لب زمزمه کرد:

ـ پس... بالاخره باید با دختری روبه‌رو بشم که... زندگی‌ش رو خراب کردم...

چشمانش را بست.

برای اولین بار از زمانی که وارد عمارت شده بود...

از یک ملاقات ساده، بیشتر از هر بازجویی‌ای می‌ترسید.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 96:برو.. 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍سه روز بعد...هوای صبح، خنک و آ...

تکاپو پارت 97:چشماتو باز کن... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍حدود یک ساعت بعد......

تکاپو پارت 9۴:کافه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دو روز بعد...هوای شهر، بعد از با...

تکاپو پارت 93:مراقب خودت باش🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍در همان لحظه، چراغ‌های...

تکاپو پارت 83:گردنبند پروانه ای🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍حیاط مدرسه‌ی ایدن.د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط