رمان ملکه یخی و شاهزاده سوار بر اسب سفید
رمان ملکه یخی و شاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۴۰
آدرینا
آرمیلا:( ایشون به دستور من اینجا کار داشتند)
اونم راضی شدم و بعدآرمیلا معرفتی ما رو گذاشت بریم خونه به سمت ماشینم رفتم آیدا و کاملیا رو رسوندم خونشون چون زیادی خسته بودم قبول نکردم بیان پیش من به سمت خونه حرکت کردم که یادم اومد ساعت ۹ با یه استاد دیگه کلاس دارم پوف کلافهای کشیدم و به سمت راست دانشگاه مسیرمو عوض کردم تا ساعت ۹ میتونم کلی کار کنم ولی دانشگاه مهمتر بود بعد ۱۰مین رسیدم رفتم توی محوطه دانشگاه یکی از کتابهای درسیم رو برداشتم و خوندم اولش روی صندلی نشسته بودم ولی بعدش حوصلم سر رفت پا شدم که برم که دختری با ناز و عشوه اسم ساشا رو صدا کرداولش گفتم ولش کن ولی سرمو برگردوندم یه دختر د بلند با موهای طلایی کوتاه و موهای چتری که زده بود و چشمای قهوهای که بیشتر به شکلاتی شبیه بود پوست سفید لب های قلوه ایش اولین چیزهای بودن که نظرمو جلب کردن بعدش لباسش باعث پوزخندم شد یه تاب کوتاه بدن نما وشلورای چسبیده بهش ساشا کپ کرده بود بهش نگاه میکرد انگار نمیشناخت از دخترای کلاس نبود بچهتر معلوم میشد آروم اومد جلو و دستشو به سمت ساشا دراز کرد ساشا بهش دست نداد کلی حرف مرف زدن حوصلم سر رفته بود بهشون خیره شده بودم که دختره بهش شماره داد ولی ساشا قبول نکرد گوشیش درآورد که شماره ساشا رو بگیره رفتم جلوتر تا بتونم صداشونو بشنوم
دختره: تو رو خدا شماره منو قبول نکردی شماره خودتو بده بعد چند سال یکم بیشتر همو ببینیم حتماً که نباید بیام دیدار دوستم تا تو را هم ببینم)
ساشا باخشم:( من اصلاً شماره ندارم که بخوام به شما بدم)
دختره:( مگه قرن بوقه که شماری نداری به من دروغ نگو نمیخوای بدی نره ولی مطمئن باش از یه جایی گیر میارم حالا ببین کی گفتم ساشا جون)
ساشا چهرهاش واقعاً ترسناک شده بود ساشا شنگوله همیشه نبود باداد غرید
ساشا:( لطفاً مزاحم نشید خانم محترم)
و خواست بره که منو دید یکم نگام کرد و بعد رفت خندم گرفته بود دختره پاک عقلشو از دست داده بود خودشو بدجور سبک کرد آخه مگه دخترام خواهش شماره و رابطه میکنن ای اصرار میکرد ای ساشا رد میکرد خلاصه از اون اصرار از ساشا انکار صحنه ی جالبی دیدم ساشا با دخترای کلاسم همینجوری رفتار میکردولی هنوز زود بود که بگیم ساشا پاکه و دختر باز نیست شایدم کسی رو دوست داره وبهش وفادار پوزخندی زدم داشتم میرفتم که چندتا از دخترهای کلاس دخترو دوره کردن فکر کردم الان بهش میخندن الیزا یکی از دخترایی که تو کف ساشا گیر کرده بود با خشم غرید
الیزا:(کی هستی)
دختره:( به تو چه چرا مثل لشکرها لشکرکشی کردین)
ترس توی کلام دختر کاملا مشهود بود ترینا بیحیاترین دختر کلاس که با همه پسرای دنیا بود توی ساشا و آراد مونده بودو حتی با امیر علی هم بود گفت
کاترینا:( ببین تازه وارد میکشمت اگه نزدیکش بشی الان هر خری که هستی)
دختر با عصبانیت غرید
د
پارت ۴۰
آدرینا
آرمیلا:( ایشون به دستور من اینجا کار داشتند)
اونم راضی شدم و بعدآرمیلا معرفتی ما رو گذاشت بریم خونه به سمت ماشینم رفتم آیدا و کاملیا رو رسوندم خونشون چون زیادی خسته بودم قبول نکردم بیان پیش من به سمت خونه حرکت کردم که یادم اومد ساعت ۹ با یه استاد دیگه کلاس دارم پوف کلافهای کشیدم و به سمت راست دانشگاه مسیرمو عوض کردم تا ساعت ۹ میتونم کلی کار کنم ولی دانشگاه مهمتر بود بعد ۱۰مین رسیدم رفتم توی محوطه دانشگاه یکی از کتابهای درسیم رو برداشتم و خوندم اولش روی صندلی نشسته بودم ولی بعدش حوصلم سر رفت پا شدم که برم که دختری با ناز و عشوه اسم ساشا رو صدا کرداولش گفتم ولش کن ولی سرمو برگردوندم یه دختر د بلند با موهای طلایی کوتاه و موهای چتری که زده بود و چشمای قهوهای که بیشتر به شکلاتی شبیه بود پوست سفید لب های قلوه ایش اولین چیزهای بودن که نظرمو جلب کردن بعدش لباسش باعث پوزخندم شد یه تاب کوتاه بدن نما وشلورای چسبیده بهش ساشا کپ کرده بود بهش نگاه میکرد انگار نمیشناخت از دخترای کلاس نبود بچهتر معلوم میشد آروم اومد جلو و دستشو به سمت ساشا دراز کرد ساشا بهش دست نداد کلی حرف مرف زدن حوصلم سر رفته بود بهشون خیره شده بودم که دختره بهش شماره داد ولی ساشا قبول نکرد گوشیش درآورد که شماره ساشا رو بگیره رفتم جلوتر تا بتونم صداشونو بشنوم
دختره: تو رو خدا شماره منو قبول نکردی شماره خودتو بده بعد چند سال یکم بیشتر همو ببینیم حتماً که نباید بیام دیدار دوستم تا تو را هم ببینم)
ساشا باخشم:( من اصلاً شماره ندارم که بخوام به شما بدم)
دختره:( مگه قرن بوقه که شماری نداری به من دروغ نگو نمیخوای بدی نره ولی مطمئن باش از یه جایی گیر میارم حالا ببین کی گفتم ساشا جون)
ساشا چهرهاش واقعاً ترسناک شده بود ساشا شنگوله همیشه نبود باداد غرید
ساشا:( لطفاً مزاحم نشید خانم محترم)
و خواست بره که منو دید یکم نگام کرد و بعد رفت خندم گرفته بود دختره پاک عقلشو از دست داده بود خودشو بدجور سبک کرد آخه مگه دخترام خواهش شماره و رابطه میکنن ای اصرار میکرد ای ساشا رد میکرد خلاصه از اون اصرار از ساشا انکار صحنه ی جالبی دیدم ساشا با دخترای کلاسم همینجوری رفتار میکردولی هنوز زود بود که بگیم ساشا پاکه و دختر باز نیست شایدم کسی رو دوست داره وبهش وفادار پوزخندی زدم داشتم میرفتم که چندتا از دخترهای کلاس دخترو دوره کردن فکر کردم الان بهش میخندن الیزا یکی از دخترایی که تو کف ساشا گیر کرده بود با خشم غرید
الیزا:(کی هستی)
دختره:( به تو چه چرا مثل لشکرها لشکرکشی کردین)
ترس توی کلام دختر کاملا مشهود بود ترینا بیحیاترین دختر کلاس که با همه پسرای دنیا بود توی ساشا و آراد مونده بودو حتی با امیر علی هم بود گفت
کاترینا:( ببین تازه وارد میکشمت اگه نزدیکش بشی الان هر خری که هستی)
دختر با عصبانیت غرید
د
- ۷۷
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط