{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان ملکه یخی و شاهزاده سوار بر اسب سفید

رمان ملکه یخی و شاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۳۹
آدرینا
وقت کلاس بود به سمت کلاس حرکت می‌کردم که مردی جوانی که برام آشنا بود ولی نمیدونستم کجا دیدمش به سمتم اومد باغرور گفت
مرد جوان:( مرادی شما برای جهش ثبت نام کرده بودین)
آدرینا:(بله)
مرد جوان:(دنبال من بیاین)
دنبالش رفتم چند مدرک لازم می‌خواست و امضا و تمام برگشتم سر کلاس داشتم می‌رفتم بشینم که صدای آشنایی گفت
آیدا:( یه وقت بد نگذره بد قول)
چشمامو با درد به هم فشار دادم کلاً فراموش کرده بودمشون ید می‌رفتم دنبالشون به سمتشون برگشتم و می‌خواستم بهونه بیارم که آیدا پرید توی بغلم وگفت
آیدا:( حیف که بابات گفته سالم به دستش برسونمت)
ولی کاملیا با لجاجت افتاد دنبالم داد میزد که دستش بهم برسه زنده به گورم می‌کنه ز اون آدم بی‌حوصله بعید بود ولی انگار بد روی مخش رفته بودم داشتیم همینجوری می‌دویدیم که آرمیلا وارد کلاس شد و با خشم غرید
آرمیلا:(خانم های نسبتن محترم اینجا را با خونه خاله اشتباه نگرفتین احیاناً خانم مرادی از شما بعیده)
با خشم اومد سمتمون جرقه‌ای خورد توی ذهنم و با سرعت خودمو پشتش قایم شدم و گفتم
آدرینا:( استاد تو رو خدا از دست یه آدم آسمانی نجاتم بدین قول میدم جبران کنم)
آرمینا چشاش برق خاصی زده و سمت کاملیا برگشت و غرید
آرمیلا:( با ایشون چیکار دارین شما؟)
کامیلا:( ایشون ۳ ساعت ما رو توی فرودگاه معطل کرده بود)
آدرینا:( سه ساعت نه و یه ساعت)
آرمیلا برگشت سمتم آروم گفت
آرمیلا:( پررویی ها)
بعد به سمتشون برگشت و با جدیت خاصی گفت
دیدگاه ها (۰)

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید پارت ۳۸آیداآیدا:(پاش...

🍂🖤

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³³..بعد از اینکه کلید زاپاس رو ب...

For the first and last time پارت دو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط