{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریاد وحشتزده ته یانگ مثل تیغی سکوت خانه را برید

فریادِ وحشت‌زده‌ ته یانگ مثل تیغی سکوت خانه را برید
جونگکوک ای که در آشپزخانه لیوان را محکم روی اپن گذاشت سپس با عصبانیت دوید سمت اتاق قرمز
صدای پای لرزان و شتاب‌زده‌ای از راهرو به گوش رسید. جونگکوک در حالی که از شدت نگرانی و عصبانیت نفس‌نفس می‌زد با ضربه به در، وارد اتاق شد. : چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
صدایش پر از اضطراب بود و چشمانش در تاریکی به دنبال منشأ خطر می‌گشت.
در آن ثانیه‌های کوتاه و پر از آشوب، جونگ هیوک که در سایه‌ها پنهان شده بود با سوءاستفاده از تاریکی گوشه‌ی اتاق به سرعت پشتِ کمدِ بزرگ یا پشتِ پرده‌های ضخیم خزید و خودش را در دل سیاهی گم کرد. قلبش از ترسِ لو رفتن به شدت می‌تپید، اما در جای خود میخکوب شد. شاید بازم این یکی از نقشه های آن ها بود ،
دختر که بدنش مثل بید می‌لرزید، به محض دیدن قامت شوهرش بی‌درنگ از روی تخت بلند شد و خودش را به آغوش او انداخت. دستانش را محکم دور گردن جونگکوک حلقه کرد و سرش را به سینه‌ی او فشرد. هق‌هق گریه‌اش بلند شد هق‌هقی که از ترس و شوکِ ناگهانی سرچشمه می‌گرفت.
جونگکوک که محکم و جدی بودن خودش را حفظ کرده بود به نرمی دستش را روی موهای او کشید : آرام باش... من اینجام... بگو چی شده
ته یانگ میان گریه و نفس‌های بریده‌بریده فقط می‌توانست هق‌هق کند. زبانش از ترس بند آمده بود و نمی‌توانست به سایه‌ای که همین چند لحظه پیش بالای سرش ایستاده بود اشاره کند. او فقط بازوان جونگکوک را سفت‌تر فشار می‌داد انگار که آن آغوش تنها سنگر امن او در برابر آن حضورِ شوم و پنهان بود. شوهرش با دقت به اطراف نگاه کرد اما چیزی جز تاریکی ندید. او سعی کرد ته یانگ را آرام کند و بفهمد چه اتفاقی افتاده، با بی‌رحمی دخترک را از خودش جدا کرد سپس شانه هایش را وحشیانه گرفت : بگو چی شده .. دخترک ای که زبان از دست داده بود با ترس تند دستش را سمت تخت دراز کرد : او...جا بود .. بغضش در گلو پیچیده شد و چانه اش لرزید : میخواست...کنارم بود .. اون.. کنارم دراز ..کشیده بود ..
قفسه سینه اش به حدی بالا و پایین شد که احساس کرد نفس ندارد کم کم از نبود اکسیژن احساس کرد وجودش خالی از نفس و گرمی پلک هایش لرزید سپس روی هم گذاشته شدند همراهش پاهایش هم سوس شدند .. در کسری از ثانیه در آغوش مرد سر خورد پایین
جونگکوک محکم آن دخترک ترسیده را در آغوش گرفت و با خود تکرار کرد ٫ اگه هر موقع دروغ گفته باشه الان نمیگه ٫ چشم های دختر باز شد .. جونگکوک جدی ای که نگرانی از پلک هایش معلوم بود زل زد به چهره زیبا دختر .. که حالا رد انگشت ها روی صورتش بود لباش قرمز بود.. اخم هایش تو هم رفت سپس انگشت اش را روی لب دختر کشید .. خیلی گرم بود .. تا حدی که سوزش ای زیر انگشتش احساس کرد، کی بود و چرا .. این کارو باهاش کرد جز جونگ هیوک کس دیگری در ذهنش نبود .. مژه های دختر لرزید و از روی هم برداشت : منو از این اتاق ببر ..
جونگکوک سری تکون داد : باشه باشه .. بریم ..
از اتاق خارج شدن سپس به سمت در دیگری هجوم برد .. شانه های دخترک را رها نمود و تند گفت : برو تو الان میام ..
گام تیز مانند کفتار و نگاه تیز مانند عقاب .. تند در اتاق را باز کرد سپس چراغ را هم روشن کرد .. نگاهش روی پرده و پنجره گره خورد پرده های حریری باز بود انگار فردی ازش بیرون رفته بود .. سمت تخت رفت و روی تخت کلافه را کشید ٫ اگه دروغ بگه چی ٫ .. نفس عمیقی کشید : بازم حرفش رو باور کردم.. دروغ گو .. دارم برات
دیدگاه ها (۷)

راهی شد ولی میان درخشش ای که چشمش را دزدید چرخید دکمه پیراهن...

هویتِ گمشده)کمد را باز می‌کنم؛جامه‌هایی کوتاه و بی‌حیا، مثل ...

احساسِ بی‌رحمیِ مرد از یک ناامیدی عمیق ریشه می‌گرفت. او دیگر...

بی‌کسی)غریبم من در این دنیایِ فانینمی‌فهمم زبانِ زندگانیهمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط