{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هویت گمشده

هویتِ گمشده)

کمد را باز می‌کنم؛
جامه‌هایی کوتاه و بی‌حیا، مثل پوستِ دومِ تن.
کجا شد آن دامن‌های پف‌دار؟
که عیب‌های مرا از چشمِ غریبه می‌پوشاند.
این مرد که کنارم ایستاده،
لباسش بویِ باد و باران نمی‌دهد،
بویِ موادِ شیمیایی و سکوت می‌دهد.
او می‌گوید دوستت دارم،
اما عشقِ او برای من،
مثلِ خطوطِ درهمِ روی آن جعبه‌ی کوچک (گوشی) نامفهوم است.
من در سال ۲۰۲۶، تنها یک سایه‌ی باستانی‌ام.

اتاق در سکوت سنگین شب غرق شده بود و تنها صدای تیک‌تاک ساعت دیواری آرامشِ سرد فضا را می‌شکست. ته یانگ در خوابی عمیق بود موهایش پریشان روی بالش پخش شده و چهره‌اش در نور ضعیف ماه که از میان پرده‌های توری به داخل می‌خرید غرق در آرامش بود.
ناگهان لولای در با صدایی بسیار خفیف نالید. سایه‌ای بلند و تاریک به آرامی وارد اتاق شد. فرد با قدم‌هایی که سعی می‌کرد بی‌صدا بردارد به تخت نزدیک شد. سنگینی حضور کسی در آن فضای بسته انگار هوای اتاق را تغییر داد. به آرامی کنار پهلو دخترک دراز کشید ، دستش را روی موهای نرم ابریشمی اش کشید، سرش را کمی نزدیکش کرد، نفس عمیقی کشید پر از عشق ای که به آن دخترک داشت میان آن بوی عطر تن دخترک و ملافه قرمز در دید چهره سفید اش بسیار خوشگل بود ..
ته یانگ با حسی غریزی و ناگهانی انگار که از پرتگاهی سقوط کرده باشد، چشمانش را باز کرد. در آن سیاهی، اولین چیزی که دید، هیکل مردانه‌ای در کنارش چشم هایش تا حدی باز شد و دهن باز کرد ولی دست مردانه جونگ هیوک محکم روی دهان و دماغش گذاشته شد ..
قلبش یکباره ریخت. وحشت مثل جریان برق از ستون فقراتش بالا رفت. چشمانش از ترس گشاد شد و برای لحظه‌ای نفسش در سینه حبس کرد
صدا خش دار جونگ هیوک در گوشش چرخید : عشقم .. دلم برات خیلی تنگ شده بود .. خیلی بیا امشب رو زندگی کنیم ..
وحشت در بدنش چرخید .و با ترس و محکم کف دست جونگ هیوک با همان برادر شوهرش را گزید مرد با عصبانیت آه ای گفت
اما این سکوت فقط یک ثانیه دوام آورد ناگهان سکوت اتاق با جیغ بلند و لرزان ته یانگ در هم شکست. دخترک خودش را عقب کشید، پشتش به تاج تخت چسبید و در حالی که نفس‌نفس می‌زد، با وحشتی که در صدایش موج می‌زد، فریاد کشید: جونگکووککککک
جونگ هیوک عصبی غرید سپس از روی تخت پایین آمد سپس پشت پرده قائم شد .. در کسری از ثانیه قامت اش ناپدید شد اما برای آن دخترک بغض آلود اینگونه بود
دیدگاه ها (۶)

فریادِ وحشت‌زده‌ ته یانگ مثل تیغی سکوت خانه را بریدجونگکوک ا...

راهی شد ولی میان درخشش ای که چشمش را دزدید چرخید دکمه پیراهن...

احساسِ بی‌رحمیِ مرد از یک ناامیدی عمیق ریشه می‌گرفت. او دیگر...

(سبک نیمایی)نه بانگِ خروسی، نه آوازِ رودیفقط سوتِ ممتد، میان...

بود .. که گلدون سرد یا قرمز رویش جا داشت چراغ های سفید مانند...

بی‌کسی)غریبم من در این دنیایِ فانینمی‌فهمم زبانِ زندگانیهمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط