{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز سوار تاکسی شدم کنار دستم یه زنه نشسته بود یه گودزی

یه روز سوار تاکسی شدم کنار دستم یه زنه نشسته بود یه گودزیلا تو بغلش بود! این بچه عرعر میکرد و داد میزد ساندیس میخوام! راننده اومد آرومش کنه گفت پسرم الان پیاده میشید مامانت برات میخره! بچه هم نه گذاشت نه برداشت به راننده گفت :تو دیگه گُ... ه نخور!!!!
دیدگاه ها (۳)

رمان عشق ممنوع

رومان قطره قرمز (پارت 8)

پارت ۶

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

پارت ۶ ° ددی تو چرا ...داشت حرف میزد که حرفش قطع شد ..∆ به ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط