پارت سوم | همگروهی اجباری
پارت سوم | همگروهی اجباری
زنگ آخر...
صدای معلم ادبیات داخل کلاس پیچید.
ـ «برای پروژهی پایانترم، همه باید دو نفره کار کنن. گروهها رو خودم مشخص میکنم.»
همهمهی کلاس بلند شد.
هرکس امیدوار بود کنار دوستش قرار بگیرد.
لیانا هم بیتفاوت به پنجره خیره شده بود.
معلم برگه را باز کرد و یکییکی اسمها را خواند.
ـ «... مینهو و جیسو...»
ـ «... سئوجین و هیون...»
چند لحظه بعد...
ـ «... لیانا...»
لیانا سرش را بالا آورد.
ـ «... و جئون جنگکوک.»
کلاس یکصدا ساکت شد.
چند نفر زیر لب خندیدند.
ـ «بدبخت شد...»
ـ «فقط خدا بهش رحم کنه.»
لیانا ناباورانه به معلم نگاه کرد.
ـ «ببخشید آقا... امکانش هست گروهم عوض بشه؟»
قبل از اینکه معلم چیزی بگوید، صدای جنگکوک از ته کلاس بلند شد.
ـ «نه.»
همه به سمتش برگشتند.
جنگکوک روی صندلی لم داده بود و خودکارش را بین انگشتهایش میچرخاند.
ـ «همین خوبه.»
نگاهش را به لیانا دوخت.
ـ «بالاخره باید یه سرگرمی هم داشته باشم.»
صدای خندهی چند نفر بلند شد.
لیانا از عصبانیت دندانهایش را روی هم فشار داد.
ـ «منم ترجیح میدم با دیوار همگروه بشم تا با تو.»
لبخند روی لبهای جنگکوک محو شد.
برای اولین بار، کسی جلوی همه جوابش را داده بود.
---
زنگ که خورد، لیانا سریع وسایلش را جمع کرد.
هنوز چند قدم از کلاس دور نشده بود که صدایی از پشت سرش آمد.
ـ «هی... دختر جدید!»
برنگشت.
ـ «با توام.»
باز هم بیتوجه راهش را ادامه داد.
چند ثانیه بعد، کسی جلوی راهش ایستاد.
جنگکوک بود.
دستهایش را داخل جیب شلوارش کرده بود.
ـ «فردا، ساعت چهار... کتابخونه.»
لیانا اخمی کرد.
ـ «اگه نیام چی؟»
جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد با آرامش گفت:
ـ «میای.»
ـ «از کجا مطمئنی؟»
جنگکوک کمی خم شد تا همقد صورت لیانا شود.
ـ «چون اگه نیای... کاری میکنم آخرین سال مدرسه، بدترین سال زندگیت بشه.»
چشمهای لیانا از عصبانیت برق زد.
ـ «من از تهدید نمیترسم.»
جنگکوک لبخند کجی زد.
ـ «پس از فردا شروع میکنیم.»
بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنارش رد شد.
لیانا همانجا ایستاده بود و رفتنش را تماشا میکرد.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «فکر میکنی میتونی منو بشکنی...؟»
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
ـ «اشتباه اومدی، جئون جنگکوک...»
اما هیچکدام از آن دو نمیدانستند...
همان پروژهی اجباری، قرار است اولین قدمِ داستانی باشد که نه با نفرت تمام میشود، نه با غرور...
بلکه با عشقی که هر دو از آن فرار میکنند.
پآیآن پآرت سوم...🏀⃢💍
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پارت بعدی : ( لطفا وقتی این پارت رو لایک میکنین ، دوتای قبلی هم لایک کنین🙏)
⩤ ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶🏀࿐
⩤ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶🏀࿐
⩤ ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟸🏀࿐
زنگ آخر...
صدای معلم ادبیات داخل کلاس پیچید.
ـ «برای پروژهی پایانترم، همه باید دو نفره کار کنن. گروهها رو خودم مشخص میکنم.»
همهمهی کلاس بلند شد.
هرکس امیدوار بود کنار دوستش قرار بگیرد.
لیانا هم بیتفاوت به پنجره خیره شده بود.
معلم برگه را باز کرد و یکییکی اسمها را خواند.
ـ «... مینهو و جیسو...»
ـ «... سئوجین و هیون...»
چند لحظه بعد...
ـ «... لیانا...»
لیانا سرش را بالا آورد.
ـ «... و جئون جنگکوک.»
کلاس یکصدا ساکت شد.
چند نفر زیر لب خندیدند.
ـ «بدبخت شد...»
ـ «فقط خدا بهش رحم کنه.»
لیانا ناباورانه به معلم نگاه کرد.
ـ «ببخشید آقا... امکانش هست گروهم عوض بشه؟»
قبل از اینکه معلم چیزی بگوید، صدای جنگکوک از ته کلاس بلند شد.
ـ «نه.»
همه به سمتش برگشتند.
جنگکوک روی صندلی لم داده بود و خودکارش را بین انگشتهایش میچرخاند.
ـ «همین خوبه.»
نگاهش را به لیانا دوخت.
ـ «بالاخره باید یه سرگرمی هم داشته باشم.»
صدای خندهی چند نفر بلند شد.
لیانا از عصبانیت دندانهایش را روی هم فشار داد.
ـ «منم ترجیح میدم با دیوار همگروه بشم تا با تو.»
لبخند روی لبهای جنگکوک محو شد.
برای اولین بار، کسی جلوی همه جوابش را داده بود.
---
زنگ که خورد، لیانا سریع وسایلش را جمع کرد.
هنوز چند قدم از کلاس دور نشده بود که صدایی از پشت سرش آمد.
ـ «هی... دختر جدید!»
برنگشت.
ـ «با توام.»
باز هم بیتوجه راهش را ادامه داد.
چند ثانیه بعد، کسی جلوی راهش ایستاد.
جنگکوک بود.
دستهایش را داخل جیب شلوارش کرده بود.
ـ «فردا، ساعت چهار... کتابخونه.»
لیانا اخمی کرد.
ـ «اگه نیام چی؟»
جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد با آرامش گفت:
ـ «میای.»
ـ «از کجا مطمئنی؟»
جنگکوک کمی خم شد تا همقد صورت لیانا شود.
ـ «چون اگه نیای... کاری میکنم آخرین سال مدرسه، بدترین سال زندگیت بشه.»
چشمهای لیانا از عصبانیت برق زد.
ـ «من از تهدید نمیترسم.»
جنگکوک لبخند کجی زد.
ـ «پس از فردا شروع میکنیم.»
بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنارش رد شد.
لیانا همانجا ایستاده بود و رفتنش را تماشا میکرد.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «فکر میکنی میتونی منو بشکنی...؟»
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
ـ «اشتباه اومدی، جئون جنگکوک...»
اما هیچکدام از آن دو نمیدانستند...
همان پروژهی اجباری، قرار است اولین قدمِ داستانی باشد که نه با نفرت تمام میشود، نه با غرور...
بلکه با عشقی که هر دو از آن فرار میکنند.
پآیآن پآرت سوم...🏀⃢💍
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پارت بعدی : ( لطفا وقتی این پارت رو لایک میکنین ، دوتای قبلی هم لایک کنین🙏)
⩤ ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶🏀࿐
⩤ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶🏀࿐
⩤ ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟸🏀࿐
- ۷.۱k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط