ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.54
(روایت از زبان ا.ت)
---
هنوز از اتاق کار بابام نیومده بودم بیرون که دیدم بابای جونگ کوک هم اومده تو سالن. هر دو با هم حرف میزدن. وقتی منو دیدن، بابام اشاره کرد که برم پیششون.
دل م یه جور عجیب شد. حس کردم قراره حرف سنگینی بزنن.
رفتم نزدیک. بابام آروم گفت:
بابای ا.ت: ا.ت، بنشین. باید یه چیزی رو باهات در میون بذاریم.
نشستم. بابای جونگ کوک هم روبروم نشست. جونگ کوک خودش اونجا نبود. احتمالاً هنوز بالا بود یا رفته بود بیرون. خوب بود. حداقل جلوی اون نبودم.
بابام چند ثانیه ساکت موند. بعد مستقیم گفت:
بابای ا.ت: این چند وقت که خانواده جئون اینجا هستن، شرایط سختتر از چیزی شده که فکر میکردیم. دشمنها فعالتر شدن. برای اینکه اعتبار و قدرت هر دو خانواده حفظ بشه و اتحادمون قویتر به نظر برسه... به این نتیجه رسیدیم که بهتره یه پیوند رسمی بین دو خانواده شکل بگیره.
من نگاشون کردم. هنوز کامل نفهمیده بودم.
بابای جونگ کوک ادامه داد:
بابای جونگ کوک: منظوری که داریم اینه که ازدواجی بین تو و جونگ کوک انجام بشه. نه الان فوری، ولی بهزودی. این کار هم امنیت بیشتری برای هر دو طرف میاره، هم جلوی دشمنها رو از نظر اعتبار میگیره.
چند ثانیه هیچی نفهمیدم. فقط به حرفهاشون خیره شدم. بعد یهو همهچیز نشست تو ذهنم.
ازدواج.
با جونگ کوک.
اجباری.
با شیر موز؟
نه نه نه نه
امکان نداره
گه توش
وای
من...نمیتونم
یارو دوقطبی دیوانه شاسکول
قلبم ریخت پایین. دستهام سرد شدن. نتونستم چیزی بگم. فقط به بابام نگاه کردم. انگار انتظار داشتم بگه شوخی کرده. ولی صورتش جدی بود.
بالاخره با صدای گرفته و لرزون گفتم:
+ ... یعنی من باید باهاش ازدواج کنم؟ بدون اینکه خودم بخوام؟
بابام نفس عمیقی کشید.
بابای ا.ت: ا.ت جان، این برای آیندهی هر دو خانواده مهمه. تو میدونی تو این زندگی بعضی تصمیمها از دست خود آدم خارجن.
من سرم رو پایین انداختم. گلوم گیر کرده بود. اشک پشت چشمهام جمع شده بود ولی نمیخواستم جلوشون بزنم بیرون. فقط آروم، با صدایی که تقریباً نمیاومد، گفتم:
+ میتونم برم اتاقم؟
بابام خواست چیزی اضافه کنه ولی من دیگه گوش ندادم. بلند شدم و بدون اینکه نگاشون کنم، از سالن زدم بیرون و مستقیم رفتم بالا.
در اتاقم رو بستم و قفل کردم. پشت در نشستم. این بار دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. اشکهام سرازیر شدن.
ازدواج اجباری با کسی که حتی تحمل نگاه کردن به من رو نداره.
با کسی که یه روز نزدیک میشه و روز بعد دوباره مثل یخ سرد میشه.
با کسی که من حتی نمیدونم واقعاً چی فکر میکنه.
و پیامها هم که کامل قطع شده بودن. انگار همه چیز با هم ریخته بود رو سرم.
صورتم رو گذاشتم رو زانوهام و آروم گریه کردم.
نمیخواستم این زندگی رو.
نمیخواستم این ازدواج رو.
و نمیدونستم چطور باید ازش فرار کنم..............
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.54
(روایت از زبان ا.ت)
---
هنوز از اتاق کار بابام نیومده بودم بیرون که دیدم بابای جونگ کوک هم اومده تو سالن. هر دو با هم حرف میزدن. وقتی منو دیدن، بابام اشاره کرد که برم پیششون.
دل م یه جور عجیب شد. حس کردم قراره حرف سنگینی بزنن.
رفتم نزدیک. بابام آروم گفت:
بابای ا.ت: ا.ت، بنشین. باید یه چیزی رو باهات در میون بذاریم.
نشستم. بابای جونگ کوک هم روبروم نشست. جونگ کوک خودش اونجا نبود. احتمالاً هنوز بالا بود یا رفته بود بیرون. خوب بود. حداقل جلوی اون نبودم.
بابام چند ثانیه ساکت موند. بعد مستقیم گفت:
بابای ا.ت: این چند وقت که خانواده جئون اینجا هستن، شرایط سختتر از چیزی شده که فکر میکردیم. دشمنها فعالتر شدن. برای اینکه اعتبار و قدرت هر دو خانواده حفظ بشه و اتحادمون قویتر به نظر برسه... به این نتیجه رسیدیم که بهتره یه پیوند رسمی بین دو خانواده شکل بگیره.
من نگاشون کردم. هنوز کامل نفهمیده بودم.
بابای جونگ کوک ادامه داد:
بابای جونگ کوک: منظوری که داریم اینه که ازدواجی بین تو و جونگ کوک انجام بشه. نه الان فوری، ولی بهزودی. این کار هم امنیت بیشتری برای هر دو طرف میاره، هم جلوی دشمنها رو از نظر اعتبار میگیره.
چند ثانیه هیچی نفهمیدم. فقط به حرفهاشون خیره شدم. بعد یهو همهچیز نشست تو ذهنم.
ازدواج.
با جونگ کوک.
اجباری.
با شیر موز؟
نه نه نه نه
امکان نداره
گه توش
وای
من...نمیتونم
یارو دوقطبی دیوانه شاسکول
قلبم ریخت پایین. دستهام سرد شدن. نتونستم چیزی بگم. فقط به بابام نگاه کردم. انگار انتظار داشتم بگه شوخی کرده. ولی صورتش جدی بود.
بالاخره با صدای گرفته و لرزون گفتم:
+ ... یعنی من باید باهاش ازدواج کنم؟ بدون اینکه خودم بخوام؟
بابام نفس عمیقی کشید.
بابای ا.ت: ا.ت جان، این برای آیندهی هر دو خانواده مهمه. تو میدونی تو این زندگی بعضی تصمیمها از دست خود آدم خارجن.
من سرم رو پایین انداختم. گلوم گیر کرده بود. اشک پشت چشمهام جمع شده بود ولی نمیخواستم جلوشون بزنم بیرون. فقط آروم، با صدایی که تقریباً نمیاومد، گفتم:
+ میتونم برم اتاقم؟
بابام خواست چیزی اضافه کنه ولی من دیگه گوش ندادم. بلند شدم و بدون اینکه نگاشون کنم، از سالن زدم بیرون و مستقیم رفتم بالا.
در اتاقم رو بستم و قفل کردم. پشت در نشستم. این بار دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. اشکهام سرازیر شدن.
ازدواج اجباری با کسی که حتی تحمل نگاه کردن به من رو نداره.
با کسی که یه روز نزدیک میشه و روز بعد دوباره مثل یخ سرد میشه.
با کسی که من حتی نمیدونم واقعاً چی فکر میکنه.
و پیامها هم که کامل قطع شده بودن. انگار همه چیز با هم ریخته بود رو سرم.
صورتم رو گذاشتم رو زانوهام و آروم گریه کردم.
نمیخواستم این زندگی رو.
نمیخواستم این ازدواج رو.
و نمیدونستم چطور باید ازش فرار کنم..............
ادامه دارد.............
- ۵۷۹
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط