{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم



شخصی می گفت: در اصفهان قحطی آمده بود. نانوایان پیش یکی از ثروت مندان رفتند و از او گندم درخواست کردند. پرسید: یک مَن چند می خرید؟ گفتند: یک تومان؛ گفت: برو بالا. گفتند: دو تومان؛ گفت: برو بالا؛ هر چه آنها گفتند، او می گفت: برو بالا و بالاخره گندم به آنان نداد.

پس از مدتی، قحطی و گرانی تمام شد و پای این شخص درد گرفت و در بیمارستان های آن زمان معالجه نشد تا آن که دکتری از خارج آوردند. او نگاهی به پا کرد و گفت: این پا را باید برید. آن مرد وحشت زده دست روی انگشت پا گذاشت و پرسید: از این جا؟ پزشک گفت: برو بالا؛ قدری بالا آمد و پرسید: از این جا؟ گفت: برو بالا؛ همین طور کم کم بالا آمد تا بالاخره به ران رسید. دکتر گفت: تا این جا باید قطع شود. فردای آن روز پا را بریدند، اما درد او خوب نشد و از دنیا رفت.

به نقل از: کتاب کنترل غرایز در زندگی انسان
دیدگاه ها (۱)

🔘 داستان کوتاهبلدرچینی در مزرعۀ گندم لانه ساخته بود.او همیشه...

گرانی در کمین نان‌های فانتزی و ماکارونی/نان سنتی فعلاً در ام...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑چند هفته گذشت.رابطه‌ی آن دو صم...

LESSON

‌🔹️ بی‌اعتمادی به طرح‌های بنزینی دولت از نقطه آغاز♻️ "مساله"...

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت دوم :آن وقتی که حضرت به امامت رس...

‌♨️ وزارت خارجه آمریکا در بیانیه‌ای اعلام کرد اقدامات جدیدی ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۳ — روبه‌رو شدنرینا و جونگکوک به عمارت برگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط