فیک مافیاها
فیک مافیاها
پارت ۲۴
ته: رفتیم با کوک که لباسامو نو عوض کنیم که وقتی پیرهنشو در اورد چشمم به بدن سفید و خوش فرمش افتاد وسوسه انگیز و خوشگل بود دلم میخواست بغلش کنم و گازش بگیر....... اینا چیه دارم بهش فک میکنم پوفففف اون مثل رئیسمه. سرمو تکون دادم تا این افکار از سرم بیرون بره و خودمم لباسامو عوض کردم سریع و رفتم بیرون
کوک : لباسامو عوض میکردم و همین طور زیر زیرکی ته رو دید میزدم بدنش خیلی گنده بود ای خداااا ف....فک کنم عاشقش شدم نمیدونم وقتی میبینمش قلبم تند میزنه انگار میخواد از تو سینم در بیاد بیرون پوفففف نمیدونم چطوری بهش بگم باید یه روز که کسی خدنه نبود این کارو بکنم اره همینه البته میدونم رد میکنه ولی میخوام تلاشمو بکنم بعد اینکه لباسامو عوض کردم رفتم بیرون و ته رفتش شام بخوره و منم میل نداشتم و رفتم بخوابم
ویو صبح
شوگا: بیدار شدم دیدم جیمین هنوز خوابه پس پاشدم و کارامو کردم و اومدم بیدارش کنم.جوجه بیدار شو صبح شده بریم صبحانه بخوریم
جیمین: هوم چیشده صبح شده باش. خواستم بلند شم که دیدم صورت یونگی دقیقا جلو صورتمه و نفسمون بهم میخوره و یهو قلبم شرع کرد تند تند زدم و دوباره افتادم رو تخت
شوگا: خوبی چیشد یهو بهت. نگران
جیمین: هیونگ م....من من....... میام تو برو الان میام. تند تند سقف رو نگاه میکرد
شوگا: خنده ریز. باشه جوجه زود بیا. رفت
جیمین : سریع کارامو کردم و رفتم نشستم سر میز پیش یونگی هیونگ
شوگا: مثل همیشه شروع کردم به جیمین غذا دادن امروز یه جوری نگام میکرد هی به لبام خیره میشد غذا خوردنی نمیدونم چش بود بعد اینکه غذاش تموم شد رفتش تلوزیون میدید و بقیم غذاشونو تموم کردن و رفتن کاراشونو انجام بدن
پارت ۲۴
ته: رفتیم با کوک که لباسامو نو عوض کنیم که وقتی پیرهنشو در اورد چشمم به بدن سفید و خوش فرمش افتاد وسوسه انگیز و خوشگل بود دلم میخواست بغلش کنم و گازش بگیر....... اینا چیه دارم بهش فک میکنم پوفففف اون مثل رئیسمه. سرمو تکون دادم تا این افکار از سرم بیرون بره و خودمم لباسامو عوض کردم سریع و رفتم بیرون
کوک : لباسامو عوض میکردم و همین طور زیر زیرکی ته رو دید میزدم بدنش خیلی گنده بود ای خداااا ف....فک کنم عاشقش شدم نمیدونم وقتی میبینمش قلبم تند میزنه انگار میخواد از تو سینم در بیاد بیرون پوفففف نمیدونم چطوری بهش بگم باید یه روز که کسی خدنه نبود این کارو بکنم اره همینه البته میدونم رد میکنه ولی میخوام تلاشمو بکنم بعد اینکه لباسامو عوض کردم رفتم بیرون و ته رفتش شام بخوره و منم میل نداشتم و رفتم بخوابم
ویو صبح
شوگا: بیدار شدم دیدم جیمین هنوز خوابه پس پاشدم و کارامو کردم و اومدم بیدارش کنم.جوجه بیدار شو صبح شده بریم صبحانه بخوریم
جیمین: هوم چیشده صبح شده باش. خواستم بلند شم که دیدم صورت یونگی دقیقا جلو صورتمه و نفسمون بهم میخوره و یهو قلبم شرع کرد تند تند زدم و دوباره افتادم رو تخت
شوگا: خوبی چیشد یهو بهت. نگران
جیمین: هیونگ م....من من....... میام تو برو الان میام. تند تند سقف رو نگاه میکرد
شوگا: خنده ریز. باشه جوجه زود بیا. رفت
جیمین : سریع کارامو کردم و رفتم نشستم سر میز پیش یونگی هیونگ
شوگا: مثل همیشه شروع کردم به جیمین غذا دادن امروز یه جوری نگام میکرد هی به لبام خیره میشد غذا خوردنی نمیدونم چش بود بعد اینکه غذاش تموم شد رفتش تلوزیون میدید و بقیم غذاشونو تموم کردن و رفتن کاراشونو انجام بدن
- ۱۱۲
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط