{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۱۰

صدایِ دکمه‌هایِ دسته‌یِ بازی و فریادهایِ رقابتیِ جونگ‌کوک و جیمین، کلِ سالن را پر کرده بود. ا.ت که از تشنگی داشت تلف می‌شد، با احتیاط درِ اتاقش را باز کرد. فکر می‌کرد خانه خلوت است، اما با دیدنِ جیمین که با خونسردی کنارِ جونگ‌کوک نشسته بود، رنگش پرید.

او با عجله به سمتِ آشپزخانه رفت. جونگ‌کوک، بدونِ اینکه چشم از تلویزیون بردارد، با لحنی که بویِ کنایه و تذکر می‌داد، گفت:
— «خانم کوچولوی بلوری ، ببین با گردن خوش رنگ چیکار کردی! فردا مامانت اینا میان... چه خاکی تو سرمون کنیم ؟ فکر کن اگر ببینن چه گندی بالا آوردیم چی می‌شه. مامانت روی این قضایا حساسه، اون وقت فکر می‌کنه ما....ما ..باهم ... اه! تو که می‌دونی چقدر وسواسیه. اصلاً بگو ببینم، این کبودیِ روی گردنت رو چطوری می‌خوای بپوشونی؟»

ا.ت، در حالی که آب می‌خورد، با خشم به او نگاه کرد. یادِ گازِ دیشب افتاد و گونه‌هایش از خشم و خجالت سرخ شد. او بی توجه به جیمین که با تعجب آن‌ها را نگاه می‌کرد، به سمتِ اتاقش برگشت.

اما این مسافرتِ کوتاه به آشپزخانه، انگیزه‌یِ عجیبی به او داد. تلفنش زنگ خورد؛ دوستش بود، لیا : «ا.ت! کجایی؟ پیستِ مسابقه امروز غوغاست، بدو بیا!»

ا.ت تصمیمش را گرفت. او باید از این خانه و این نگاه‌هایِ سنگینِ جونگ‌کوک فرار می‌کرد. سراغِ کمدش رفت. یک یقه اسکیِ مشکیِ جذب که تا بالایِ گردنش را می‌پوشاند انتخاب کرد تا آن کبودیِ لعنتی را پنهان کند. یک شلوارِ چرم مشکی انتخاب کرد و با یه کت چرم چری رنگ استایل را تمام کرد و کیف و کفش همرنگ کتش را برداشت و موهایش را از بالا، طوری بست که چهره‌یِ کشیده و چشم‌ابروهایِ مشکی‌اش بیش از همیشه خودنمایی کند. میکاپی نچرال اما شیک زد؛ او دیگر آن دخترِ ضعیفِ دیشب نبود.

وقتی از اتاق بیرون آمد، جیمین برای لحظه‌ای بازی را متوقف کرد و با نگاهی تحسین‌آمیز به استایلِ او خیره شد. ا.ت با صدایی که سعی می‌کرد سرد باشد گفت:
— «واقعاً متأسفم... من دیشب در شرایطِ بدی بودم و متوجهِ حضورِ شما نشدم.»

جونگ‌کوک ایستاد. نگاهش رویِ یقه اسکیِ ا.ت و استایلِ خفن‌اش قفل شد. با لحنیِ تند پرسید:
— «کجا می‌خوای بری با این لباس‌ها؟»

ا.ت بدون اینکه حتی نیم‌نگاهی به او بیندازد، جواب داد:
— «جایی که لازم نیست تو بدونی.»

او بدونِ لحظه‌ای درنگ از خانه خارج شد. جونگ‌کوک می‌خواست دنبالش برود، اما جیمین دستش را گرفت و با خنده گفت: «ولش کن پسر! انگار واقعاً عصبانیه!»

ا.ت به حیاط پشتی رفت، موتورِ سنگینش را روشن کرد. صدایِ غرشِ موتور در فضایِ آرامِ خانه پیچید. او قبل از اینکه جونگ‌کوک بتواند مانعش شود، با سرعتِ تمام از درِ پارکینگ بیرون زد و در خیابان گازش را گرفت تا در پیست، تمامِ خشمش را رویِ آسفالت خالی کند.
ادامه دارد ....
دیدگاه ها (۱۱)

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟛: یک قدم نزدیک‌ترصبح روز بعد، ا/ت وارد محو...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط