تو نه در فضای کوچک این کلمات ، نه در قالب یک فصل
تو نه در فضای کوچک این کلمات ، نه در قالب یک فصل
و نه در این هوای بی ثبات می گنجی ..
تو را فقط قلب کوچک آن گنجشکی می شناسد که روی آخرین شاخه ی درخت
در خیابانی ساکت و بی عابر لانه ساخته
یا چلچله ای وامانده از سفر که مقصدش را نمی داند ..
تو نمیدانی چه درد بزرگی ست در انتظار تبریک کسی بودن
که در لحظه ی تحویل سال اصلا به یاد تو نیست ..
اما انگار خواب دیدم که از راه رسیدی درست زمانی که درخت خمیده ی حیاط هم
آمدنت را به گُل شسته بود و سفره هم در انتظار سین آخرش بود.
تو ، بهار دوست داشتنی من ،
نمیدانم چرا هر چه دورتر می شوی عاشقتر می شوم !
و نه در این هوای بی ثبات می گنجی ..
تو را فقط قلب کوچک آن گنجشکی می شناسد که روی آخرین شاخه ی درخت
در خیابانی ساکت و بی عابر لانه ساخته
یا چلچله ای وامانده از سفر که مقصدش را نمی داند ..
تو نمیدانی چه درد بزرگی ست در انتظار تبریک کسی بودن
که در لحظه ی تحویل سال اصلا به یاد تو نیست ..
اما انگار خواب دیدم که از راه رسیدی درست زمانی که درخت خمیده ی حیاط هم
آمدنت را به گُل شسته بود و سفره هم در انتظار سین آخرش بود.
تو ، بهار دوست داشتنی من ،
نمیدانم چرا هر چه دورتر می شوی عاشقتر می شوم !
- ۷۹۲
- ۱۷ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط