{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکرهای بیهوده مثل موج یکی بعد از دیگری به ذهنش میکوبیدن

فکرهای بیهوده مثل موج، یکی بعد از دیگری به ذهنش می‌کوبیدند.
آهی خسته از سینه‌اش بیرون کشید. دیگر نمی‌توانست همان‌جا بماند. از روی صندلیِ میز تحریرش بلند شد و به سمت حمام رفت. می‌خواست کمی خودش را آرام کند؛ حمام همیشه برایش شبیه پناهگاه بود، جایی که می‌توانست برای چند دقیقه از خودش فرار کند.
آرام لباس‌هایش را از تن درآورد، بعد شلوارش را. در حمام را باز کرد و شیر آب را چرخاند تا وان پر شود. صدای ریختن آب توی وان، مثل زمزمه‌ای یکنواخت، توی گوشش پیچید.
جیمین نسبت به پسرهای هم‌سن‌وسالش ریزه‌میزه‌تر بود، قد کوتاه‌تری داشت. یادش آمد یونگی چقدر سر همین موضوع سر به سرش می‌گذاشت؛ اینکه قدش کوتاه است و دست هاش آنقدر کوچولو بودن که دو تا دست هاش اندازه یکی از دست های یونگی بود
چقدر می‌خندید و اذیتش می‌کرد… و جیمین، با آن دل ساده‌اش، بیشتر از این‌که ناراحت شود، خوشحال می‌شد. و عشقش نسبت به یونگی بیشتر می شد
با هجوم خاطرات، پوزخند تلخی گوشه‌ی لبش نشست.
آن‌قدر غرق فکرهایش بود که نفهمید آب تا لبه‌ی وان بالا آمده. به خودش که آمد، عجولانه شیر آب را بست. بعد آرام داخل وان نشست و سرش را به دیوار سرد تکیه داد.
خاطره‌ها ول‌کنش نبودند. یکی یکی می‌آمدند و درست روی زخمی‌ترین جای دلش قدم می‌گذاشتند. اشک‌ها بی‌صدا از گوشه‌ی چشمش سُر خوردند و پایین ریختند. بالاخره آن بغض لعنتی شکست.
او هنوز یونگی را دوست داشت… شاید حتی بیشتر از خودش.
دلش برای یونگی تنگ شده بود؛ برای همان پسر مو‌نعنایی‌ای که سر به سرش می‌گذاشت، برای وقت‌هایی که جلوی قلدرهای مدرسه می‌ایستاد و نمی‌گذاشت جیمین رو اذیت کنند. حتی اگر یونگی عوض شده بود، حتی اگر دیگر شبیه قبل نبود… باز هم دوستش داشت. حتی اگر یونگی دوستش نداشت… باز هم دوستش داشت.
اگر روزی یونگی ازدواج می‌کرد و بچه‌دار می‌شد، جیمین می‌دانست که لبخند می‌زند، از دور نگاهش می‌کند و برای خوشبختی‌اش دعا می‌کند؛ حتی اگر همان لبخند، دل خودش را هزار تکه کند.
جیمین هنوز هم… هنوز هم مین یونگی را دوست داشت.
دلش می‌خواست یونگی را ببیند و بپرسد:
چرا ولم کردی؟
چرا جواب احساساتم رو ندادی؟
چرا بی‌هیچ حرفی رفتی؟ حتی اگه دوستم نداشتی، کاش بهم می‌گفتی…
ناراحت بود از این‌که یونگی بی‌جواب رفت.
و از طرفی، تهِ دلش امیدی احمقانه و لجبازی زنده بود… شاید یونگی هم دوستش داشته باشد.
داشت با این فکرها دیوانه می‌شد.
بعد از این‌که خودش را شست، حوله‌ای برداشت. لباس سفید و شلوارک کوتاهی پوشید که پاهای سفید و ظریفش را بیشتر نشان می‌داد. روی تخت دراز کشید، به سقف خیره شد و گذاشت خستگی آرام‌آرام روی پلک‌هایش بنشیند.
چشم‌هایش کم‌کم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفت.
— پارک جیمین! بلــــند شو!
با صدای مادرش ناگهان از خواب پرید و ترسیده نیم‌خیز شد.
— چی شده مامان؟
— پارک جیمین، مگه نگفتم کارهات رو انجام بده؟ هان؟ چرا اتاقت این‌قدر به‌هم‌ریخته‌ست؟ خاله‌ت اینا قراره بیان، بعد ببین اتاقت این‌قدر کثیفه! فکر می‌کنی .. درباره‌ت چی فکر می‌کنن؟
جیمین به اتاقِ به‌هم‌ریخته‌اش نگاه کرد و نفسش را آهسته بیرون داد.
انگار حتی اتاقش هم، درست مثل دلش، پر از شلوغی و چیزهای ناتمام بود
#رمان
#فیک
#بی_تی_اس
#فیک_بی_تی_اس
#جونگکوک
#تهیونگ
#جی_کی
#وی
#فیک_جونگکوک
#فیک_تهیونگ
#فیک_تهکوک
#bts
#BTS
#V
#Teahyung
#Jungkook
#JK
#Honey_Fiction
دیدگاه ها (۰)

تا وقتی اتاقت رو تمیز نکردی، حق نداری شام بخوری.مادرش این را...

بعد از این‌که شام تمام شد، مادرش شروع کرد به جمع کردن میز. ج...

ذهنش آشفته بود؛ شبیه اتاقی که کسی همه‌چیزش را به هم ریخته با...

سلام من الکسام نویسنده شیپرم و اینجا فیکشن می نویسم و اره دی...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۵۷سردرد مزاحم باز هم برگشت .. همان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط