ذهنش آشفته بود شبیه اتاقی که کسی همهچیزش را به هم ریخته
ذهنش آشفته بود؛ شبیه اتاقی که کسی همهچیزش را به هم ریخته باشد و رفته باشد.
نمیتوانست افکار لعنتیاش را کنار بزند و به کارهایش برسد. هر کاری میخواست بکند، همان فکرها دوباره برمیگشتند و دور سرش میچرخیدند. نمیدانست دقیقاً چه اتفاقی افتاده، یا از کی شروع شده بود. در حالت عادی به این چیزها اهمیت نمیداد… اما اینبار فرق داشت. خیلی فرق داشت.
دلش میخواست گریه کند، اما نمیتوانست. انگار اشکها هم از لجش قهر کرده بودند. فقط بغض بود؛ بغضی سنگین و سمج که رهایش نمیکرد.
با صدای باز شدن در اتاق، از میان افکارش بیرون کشیده شد. نگاهش بیاختیار به سمت در چرخید.
مادرش بود.
مادرش همیشه زیبا بود؛ حتی وقتی خسته بود، حتی وقتی به خودش نمیرسید. زیبایی آرام و صبوری داشت که از دل سالها سختی آمده بود.
جیمین از او شرم داشت.
هر بار که به مادرش نگاه میکرد، این فکر مثل خاری در دلش فرو میرفت: اگر من نبودم، شاید مامان زندگی خیلی بهتری داشت…
— جیمین! صدامو میشنوی؟ کجایی تو؟
— ببخشید… حواسم نبود. کاری داشتی مامان؟
مادرش انگار ناگهان چیزی یادش آمده باشد، چهرهاش روشن شد و با ذوق گفت:
— وای! پسرخالهت قراره بیاد، یونگی! یونگی رو یادت میاد؟ شما دوتا تو نوجوونی خیلی به هم وابسته بودید. وای یادمه وقتی خالهت اینا مهاجرت کردن، تو دو هفته تمام گریه میکردی چون از یونگی دور شده بودی… اه، یادش بخیر…
جیمین با یادآوری آن روزهاو اینکه چقدر در نوجوانی ساده و احمقانه رفتار میکردآهی آرام و خسته کشید.
مین یونگی… پسرخالهی عزیزش. سالها بود که ندیدهاش.
نمیدانست حالا چه شکلی شده، اخلاقش تغییر کرده؟
آیا هنوز هم همان پسر شیطان و کلهنعنایی سابق بود؟
— پارک جیمین، زودتر کارت رو تموم کن، فردا خالهت اینا میان.
مادرش این را با لحنی جدی و دستوری گفت و از اتاق بیرون رفت.
مثل همیشه، در را نبست.
— مامان… حداقل در رو میبستی…
زیر لب گفت، از پشت میز تحریرش بلند شد، رفت سمت در و آن را بست. بعد دوباره برگشت و روی صندلی نشست، اما انگار فکرهایش از قبل هم شلوغتر شده بودند.
عالی شد…
در کنار این همه بدبختی، بدبختی تازهای به نام یونگی هم اضافه شده بود.
مین یونگی…
عشق اول جیمین.
هیچکس نمیدانست جیمین عاشق یونگی است. همه فکر میکردند فقط بیش از حد به او وابسته بوده. هیچکس نمیدانست این وابستگی، سالهاست اسم دیگری دارد.
خوب یادش میآمد آن روز در فرودگاه را؛ آخرین باری که یونگی را دید. با دل لرزان، با صدایی که میخواست نلرزد، به او اعتراف کرده بود…
و یونگی؟
یونگی بدون هیچ حرفی آن را تنها گذاشت ...
همانجا بود که جیمین طعم واقعی شکست عشقی را چشید. همانجا بود که چیزی در دلش ترک خورد. برای همین هم چند روز بعد از رفتن یونگی، مدام گریه میکرد و حالش خراب بود و نمیفهمید چطور باید با این درد کنار بیاید.
حالا قرار بود چطور با او روبهرو شود؟
مین یونگی…
کسی که احساساتش را نادیده گرفت و زیر پا گذاشت.
واقعاً یونگی دوستش نداشت؟
مگر او چه چیزی کم داشت که یونگی دوستش نداشته باشد؟
#رمان # fiction# #fiction #novel #bts #fic #دخترونه #معرفی #داستان
#کتاب #ویسگون # #کیپاپ #پینترست #کتاب_الکترونیک
#عشق_دردناک
نمیتوانست افکار لعنتیاش را کنار بزند و به کارهایش برسد. هر کاری میخواست بکند، همان فکرها دوباره برمیگشتند و دور سرش میچرخیدند. نمیدانست دقیقاً چه اتفاقی افتاده، یا از کی شروع شده بود. در حالت عادی به این چیزها اهمیت نمیداد… اما اینبار فرق داشت. خیلی فرق داشت.
دلش میخواست گریه کند، اما نمیتوانست. انگار اشکها هم از لجش قهر کرده بودند. فقط بغض بود؛ بغضی سنگین و سمج که رهایش نمیکرد.
با صدای باز شدن در اتاق، از میان افکارش بیرون کشیده شد. نگاهش بیاختیار به سمت در چرخید.
مادرش بود.
مادرش همیشه زیبا بود؛ حتی وقتی خسته بود، حتی وقتی به خودش نمیرسید. زیبایی آرام و صبوری داشت که از دل سالها سختی آمده بود.
جیمین از او شرم داشت.
هر بار که به مادرش نگاه میکرد، این فکر مثل خاری در دلش فرو میرفت: اگر من نبودم، شاید مامان زندگی خیلی بهتری داشت…
— جیمین! صدامو میشنوی؟ کجایی تو؟
— ببخشید… حواسم نبود. کاری داشتی مامان؟
مادرش انگار ناگهان چیزی یادش آمده باشد، چهرهاش روشن شد و با ذوق گفت:
— وای! پسرخالهت قراره بیاد، یونگی! یونگی رو یادت میاد؟ شما دوتا تو نوجوونی خیلی به هم وابسته بودید. وای یادمه وقتی خالهت اینا مهاجرت کردن، تو دو هفته تمام گریه میکردی چون از یونگی دور شده بودی… اه، یادش بخیر…
جیمین با یادآوری آن روزهاو اینکه چقدر در نوجوانی ساده و احمقانه رفتار میکردآهی آرام و خسته کشید.
مین یونگی… پسرخالهی عزیزش. سالها بود که ندیدهاش.
نمیدانست حالا چه شکلی شده، اخلاقش تغییر کرده؟
آیا هنوز هم همان پسر شیطان و کلهنعنایی سابق بود؟
— پارک جیمین، زودتر کارت رو تموم کن، فردا خالهت اینا میان.
مادرش این را با لحنی جدی و دستوری گفت و از اتاق بیرون رفت.
مثل همیشه، در را نبست.
— مامان… حداقل در رو میبستی…
زیر لب گفت، از پشت میز تحریرش بلند شد، رفت سمت در و آن را بست. بعد دوباره برگشت و روی صندلی نشست، اما انگار فکرهایش از قبل هم شلوغتر شده بودند.
عالی شد…
در کنار این همه بدبختی، بدبختی تازهای به نام یونگی هم اضافه شده بود.
مین یونگی…
عشق اول جیمین.
هیچکس نمیدانست جیمین عاشق یونگی است. همه فکر میکردند فقط بیش از حد به او وابسته بوده. هیچکس نمیدانست این وابستگی، سالهاست اسم دیگری دارد.
خوب یادش میآمد آن روز در فرودگاه را؛ آخرین باری که یونگی را دید. با دل لرزان، با صدایی که میخواست نلرزد، به او اعتراف کرده بود…
و یونگی؟
یونگی بدون هیچ حرفی آن را تنها گذاشت ...
همانجا بود که جیمین طعم واقعی شکست عشقی را چشید. همانجا بود که چیزی در دلش ترک خورد. برای همین هم چند روز بعد از رفتن یونگی، مدام گریه میکرد و حالش خراب بود و نمیفهمید چطور باید با این درد کنار بیاید.
حالا قرار بود چطور با او روبهرو شود؟
مین یونگی…
کسی که احساساتش را نادیده گرفت و زیر پا گذاشت.
واقعاً یونگی دوستش نداشت؟
مگر او چه چیزی کم داشت که یونگی دوستش نداشته باشد؟
#رمان # fiction# #fiction #novel #bts #fic #دخترونه #معرفی #داستان
#کتاب #ویسگون # #کیپاپ #پینترست #کتاب_الکترونیک
#عشق_دردناک
- ۱۳۴
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط