تا وقتی اتاقت رو تمیز نکردی حق نداری شام بخوری
تا وقتی اتاقت رو تمیز نکردی، حق نداری شام بخوری.
مادرش این را با اخم و لحن عصبانی گفت و بعد، بیآنکه منتظر جوابی بماند، از اتاق بیرون رفت.
جیمین با کلافگی نفسش را بیرون داد.
— وای مامان… از دست تو… هووف…
با بیحوصلگی از جایش بلند شد و بعد از کلی غر زدن، شروع کرد به مرتب کردن اتاقش. لباسها را جمع کرد، کتابها را سر جایشان گذاشت و تخت را صاف کرد. وقتی بالاخره کارش تمام شد، نگاهی کوتاه به اتاق انداخت؛ تمیز شده بود، اما خستگی روی تنش مانده بود.
از اتاق بیرون رفت، از پلهها پایین آمد و به سالن رسید.
مادرش را دید که توی آشپزخانه مشغول آماده کردن شام است و پدرش روی مبل، روبهروی تلویزیون نشسته و کانالها را بالا و پایین میکند.
پدرش با لبخند و لحن شوخی گفت:
— ببین کی اینجاست! پارک جیمین بالاخره از اتاقش بیرون اومد!
جیمین با حالتی دفاعی جواب داد:
— بابا من که زیاد توی اتاق نیستم…
مادرش از توی آشپزخانه گفت:
— آره، از ۲۴ ساعت، ۲۴ ساعتش رو توی اتاقی! معلومه!
جیمین آهی کشید و روی صندلیِ میز ناهارخوری نشست.
مادرش کمکم غذا و نوشیدنیها را روی میز گذاشت و همسرش را صدا کرد که بیاید شام بخورد. پدر جیمین کنار مادرش نشست و هر سه شروع کردند به غذا خوردن.
جیمین از غذایی که میخورد واقعاً لذت میبرد. وقتی غذا جلویش بود، انگار دنیا و فکر و خیالهایش برای چند دقیقه خاموش میشد. او عاشق غذا خوردن بود؛ تنها زمانی که ذهنش واقعاً آرام میگرفت.
مادرش بعد از کمی مکث، با ذوقی که سعی میکرد پنهانش کند، گفت:
— جیمین، برات یه لباس قشنگ گرفتم. یادت باشه فردا بپوشیش.
جیمین قاشقش را پایین آورد.
— مامان، خاله اینا که از خودمونن. چرا باید تیپ بزنم آخه…؟
مادرش با لحنی قاطع گفت:
— حرف نباشه. باید بپوشیش. جلوی خالهت اینا باید تمیز و مرتب باشی… مخصوصاً جلوی یونگی.
جیمین زیر لب، با حالت غرغر گفت:
— وا مامان، انگار فردا قراره برام خواستگار بیاد، اینقدر رو تیپ زدنم حساسی…
و دوباره مشغول خوردن شد.
اما متوجه نشد نگاه کوتاه و معنیدار و اما خوشحال مادرش، برای لحظهای روی پدرش مکث کرد…
#رمان
#فیک
#بی_تی_اس
#فیک_بی_تی_اس
#جونگکوک
#تهیونگ
#جی_کی
#وی
#فیک_جونگکوک
#فیک_تهیونگ
#فیک_تهکوک
#bts
#BTS
#V
#Teahyung
#Jungkook
#JK
#Honey_Fiction
مادرش این را با اخم و لحن عصبانی گفت و بعد، بیآنکه منتظر جوابی بماند، از اتاق بیرون رفت.
جیمین با کلافگی نفسش را بیرون داد.
— وای مامان… از دست تو… هووف…
با بیحوصلگی از جایش بلند شد و بعد از کلی غر زدن، شروع کرد به مرتب کردن اتاقش. لباسها را جمع کرد، کتابها را سر جایشان گذاشت و تخت را صاف کرد. وقتی بالاخره کارش تمام شد، نگاهی کوتاه به اتاق انداخت؛ تمیز شده بود، اما خستگی روی تنش مانده بود.
از اتاق بیرون رفت، از پلهها پایین آمد و به سالن رسید.
مادرش را دید که توی آشپزخانه مشغول آماده کردن شام است و پدرش روی مبل، روبهروی تلویزیون نشسته و کانالها را بالا و پایین میکند.
پدرش با لبخند و لحن شوخی گفت:
— ببین کی اینجاست! پارک جیمین بالاخره از اتاقش بیرون اومد!
جیمین با حالتی دفاعی جواب داد:
— بابا من که زیاد توی اتاق نیستم…
مادرش از توی آشپزخانه گفت:
— آره، از ۲۴ ساعت، ۲۴ ساعتش رو توی اتاقی! معلومه!
جیمین آهی کشید و روی صندلیِ میز ناهارخوری نشست.
مادرش کمکم غذا و نوشیدنیها را روی میز گذاشت و همسرش را صدا کرد که بیاید شام بخورد. پدر جیمین کنار مادرش نشست و هر سه شروع کردند به غذا خوردن.
جیمین از غذایی که میخورد واقعاً لذت میبرد. وقتی غذا جلویش بود، انگار دنیا و فکر و خیالهایش برای چند دقیقه خاموش میشد. او عاشق غذا خوردن بود؛ تنها زمانی که ذهنش واقعاً آرام میگرفت.
مادرش بعد از کمی مکث، با ذوقی که سعی میکرد پنهانش کند، گفت:
— جیمین، برات یه لباس قشنگ گرفتم. یادت باشه فردا بپوشیش.
جیمین قاشقش را پایین آورد.
— مامان، خاله اینا که از خودمونن. چرا باید تیپ بزنم آخه…؟
مادرش با لحنی قاطع گفت:
— حرف نباشه. باید بپوشیش. جلوی خالهت اینا باید تمیز و مرتب باشی… مخصوصاً جلوی یونگی.
جیمین زیر لب، با حالت غرغر گفت:
— وا مامان، انگار فردا قراره برام خواستگار بیاد، اینقدر رو تیپ زدنم حساسی…
و دوباره مشغول خوردن شد.
اما متوجه نشد نگاه کوتاه و معنیدار و اما خوشحال مادرش، برای لحظهای روی پدرش مکث کرد…
#رمان
#فیک
#بی_تی_اس
#فیک_بی_تی_اس
#جونگکوک
#تهیونگ
#جی_کی
#وی
#فیک_جونگکوک
#فیک_تهیونگ
#فیک_تهکوک
#bts
#BTS
#V
#Teahyung
#Jungkook
#JK
#Honey_Fiction
- ۶۲
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط