فیک : ارتش بی رحم
پارت : ۱
ویو جولیا:
روز سربازگیری از همه روز های دیگه مرگبار تر است. شاید برای همین است که طلوع آفتاب امروز صبح خیلی زیباست ؛ چون میدانم شاید آخرین طلوعی باشد که میبینم . بند کوله پشتی پارچه ای ام را محکم میکنم و به زحمت از پله های قلعه سنگی ای که اسمش را گذاشتم خانه بالا میروم به راهرویی سنگی منتهی میشود دفتر ژنرال ریدلی رو میبینم، از تقلای زیاد نفسم بالا نمیاد و ریه ام میسوزد. این حاصل شش ماه فعالیت جسمانی سخت است ؛ توانایی بالارفتن از شش طبقه با کوله حدودا پانزده کیلویی، آن هم به چه جان کندنی .
کارم ساخته است .
آدمای زیادی پشت دروازه منتظرند تا برای خدمت وارد ربع سواران شوند، جز باهوش ترین ها و قوی ترین های این سرزمین هستند. از این عده ؛ صدها نفر از بدو تولد داشتن خودشون رو برای خدمت در ربع سواران آماده میکردند تا فرصت داشته باشند جز خاص ترین ها باشند و من..؟ خنده دار است من دقیقا شش ماه فرصت داشته ام .
وقتی از کنار نگهبان ها میگذرم کسی نگاهم نمیکند و محلم نمیگذارد که البته چیز تازه ای نیست اینجا عادت است نادیده گرفته شوی حتی اگه مادرت فرمانده باشد نادیده گرفته میشوی تا وقتی که خودتو ثابت کنی و نشون بدی ارزش داری لااقل نگاهت کنند.
راستش برایم مهم نیست همان بهتر نگاهم نکنند بعد از شورش تقریبا نیمی از آدمای عادی دشمن خونی ام شده اند و دلشان میخواهد سر به تنم نباشد مشخص است آنها زورشان به ژنرال یا میرا نمیرسد ولی قطعا انقدری قدرت دارند که من را نفله کنند و از این راه از مادر انتقام بگیرند . پس بهتر است کسی برایم احترام قائل نباشد ممکن است در راه احترام دیدن از سربازان و نظامیان توسط آنهایی که از شورش ضربه دیدن و ازم نفرت دارند سرم به باد برود .
آدمای ضعیف مثل من از اینجا جان سالم به در نمیبرند؛ به خصوص در سواره نظام تضمینش هم با اژدهایان است . صدایی آشنا مثل صاعقه از در چوبی و ضخیم دفتر ژنرال رد میشد و بلندتر میشود.
《داری میفرستیش توی دهن مرگ 》...
خب نظرتون راجبه پارت اول چیه؟ البته هنوز چیز خاصی نشده ولی بازم بگین تو کامنتا .. بنظرتون صدای آشنا کیه؟🤨
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.