{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part 12


نوری در میان تاریکی


بعد دوروز کاتسوکی از بیمارستان مرخص شد خواست بره از ایزوکو عذر خواهی کنه... ولی خب بعدش با خودش گفت مگه مهمه؟ ولش کن دوروز دیگه خوب میشه

(*زدم یک بلایی سرش اوردم اون موقع قدرش رو میدونی 🦔💃*)


داستان از زبون جوجه 🦔 :

بعد از اینکه از اون بیمارستان کوفتی خلاص شدم دکو باهام حرف نزد. نمیدونم چرا... ولی خب... برام عادی شده بود اینکه هی میومد بهم میچسبید و دلم برای کاچان گفتنش هم تنگ شده بود... اههههههه این چیه داری میگی کاتسوکی؟ مگه اون دکو نفله اصلا مهمه؟ (خطاب به خودش)


داستان از زبون نویسنده:

ولی خب باکو از ته قلبش واقعا به ایزوکو اهمیت میداد ولی خب انکار میکرد دیگه (*کاچانه دیگه😂*)


داستان از زبون باکو : داشتم بر میگشتم خونه... و دقیقا از جایی که رد شدم که بنظرم آشنا میومد... یهو یادم اومد... اون روز رو...


داستان از زبون نویسنده عزیزتون 😁:


فلش بک به 10 سال قبل (وقتی باکو و ایزوکو 5 سالشون بود)



باکو داشت راه میرفت و یک دستش جلو بود و جرقه میزد و دوتا دوستاش هم پشت سرش و ایزوکو هم داشت دنبالشون میومد...

اونا از یک تنه درخت که پایینش رود کوچیکی بود رد میشدن که یهو پای باکو سر خورد و افتاد توی رود و دکو هم نگرانش شد و رفت ببینه حالش خوبه یا نه

دستش رو به سمتش دراز کرد و گفت: کاچان! حالت خوبه؟


باکو همینطور که داشت گردنش رو میمالید به دست دکو نگاه کرد یکجور حس عجیب دست داد؟... حقارت؟ ... ضعیف بودن؟... یا...


باکو: من به کمک نیاز ندارم!


باکو سعی کرد پاشه ولی پاهاش یکم میلرزید ایزوکو تو سکوت تماشا میکرد ولی گفت : کاچان!پات میلرزه احتمالا ممکنه اسیب دیده باشی!


باکو: من حالم خوبه! نیاز به نگرانی تو ندارم! اصلا تو اینجا چکار میکنی؟


ایزوکو دیگه هیچی نگفت... و خب از اون به بعد رابطه ایزوکو و باکو رابطشون زیاد خوب نشد... و خب میشه گفت که همش با هم دعوا میکردن ایزوکو فکر میکرد که کاتسوکی ازش متنفره ولی آیا واقعا باکو ازش متنفر بود...؟



(زمان حال)



باکو یهو از هپروت در اومد و سعی کرد این فکر هارو از ذهنش بیرون کنه اون به راهش ادامه داد اما ذهنش مشغول بود...


چند هفته گذشت و ایزوکو کلا از کاتسوکی فاصله میگرفت چون فکر میکرد که احتمالا باکو ازش خسته شده و نباید اینقدر دور و برش باشه... یک روز کاتسوکی داشت از مدرسه بر میگشت که یک صدایی شنید... از داخل یک کوچه... یک چیزی شبیه به ناله دردناک...




امیدوارم از این پارت هم خوشتون اومده باشه 🦆💥


هر کی کامنت نزاره و لایک نکنه، همه برای یکی میاد تو خوابش 💃💃💃
دیدگاه ها (۳)

😎

ایزوکو꧁

ایزوکوووو

🌹❤❤❤❤❤❤❤

Part(فکر کنم ) 10نوری در میان تاریکی (یوهاهاهاها) اهم... بچه...

Part 2 نوری در میان تاریکیایزوکو همونجا تو کلاس مونده بود، پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط