Partفکر کنم
Part(فکر کنم ) 10
نوری در میان تاریکی (یوهاهاهاها)
اهم...
بچه ها وقتی داخل پرانتز این رو گذاشتم * یعنی نویسنده این رو گفته
ایزوکو زد زد به مادر کاتسوکی (میتسوکی) تا قضیه رو بگه ایزوکو شماره رو گرفت و زنگ زد (*شماره رو از کجا داشت؟ 😐*)
ایزوکو: الو خانم میتسوکی؟
میتسوکی :ایزوکو؟ چیزی شده؟ دوباره کاتسوکی گندی چیزی زده؟ (*گند رو که میزنه، ایزوکو بنده خدا هیچی نمیگه😑*)
ایزوکو: نه... قضیه اینه که... خب تبهکار ها توی فلان جا به ما حمله کردن و کاتسوکی طبق معمول پرید جلو ولی خب... یک نمو زد کاتسوکی رو زخمی کرد و الان اوردنش بیمارستان... (*فلان جا: همون جایی تو اخر های فصل اول رفتن*)
میتسوکی سریع قطع کرد تا بیاد بیمارستان و ایزوکو هم منتظر موند... بعد اینکه میتسوکی اومد با ایزوکو منتظر موندن تا عمل کاتسوکی تموم بشه بعد مدتی دکتر ها اومدن بیرون و گفتن که فعلا به هوش نیومده و بهتره همینجا بمونین چون بیمار احتمالا نیاز داره تنها باشه (*معلومه😐*)
چند ساعت بعد از زبون کاتسوکی (*همون جوجه تیغی خودمون👍*)
وقتی چشمام رو باز کردم احساس کردم سرم داره میترکه...
اون نمو لعنتی زد پارم کرد... همش تقصیر اون دکو نفلس اگه حواسم پرت نشده بود الان حالم کاملا خوب بود
(*آره ارواح عمت* باکو: شینههههههههه)
یک لحظه حواسم پرت شد... به دکو
لعنتی... آه... بی خیال ، احساس میکنم یک کامیون از روم رد شده. اون دکو لعنتی اگه اون موقع... اههههههههههه لعنتییییی چرا اصلا دارم به اون کلم بروکلی فکر میکنم؟ اون اصلا برام اندازه یک موز هم برام ارزش ندارهههه
(*جدی میفرمایید؟ قشنگ معلومه بهش اهمیت نمیدی 😜*)
از زبون دکو :
متوجه شدم یکی داره تو سکوت بیمارستان زیر لب غر میزنه فهمیدم که کاچانه آخه تو تمام این مدت دیگه میدونم چطوری غرغر میکنه
(*آخیی 🫠کی بیام مراسم عقدتون؟💃*)
دیدم میتسوکی سان خوابه برا همین بیدارش نکردم و رفتم ببینم حال کاچان خوبه یا نه در باز کردم و دیدم کاچان بیداره
گفتم: کا... کاچان!!!! (ذوق سگی)
کاچان: هی دکوی نفلههه، اینجا چه غلظی میکنی؟
گفتم: اومدم ببینم حالت خوبه یا نه
کاچان : خب به تو چه که من چطورم حالا که فهمیدی برو گمشو بیرون
گفتم: اما... من به خاطر تو اومدم... (با صدای لرزون گفت)
کاچان: خب به درک حالا نیا جلو چشمام
ایزوکو چشماش پر از اشک میشه چون از رفتار کاتسوکی خیلی ناراحت شد چون ایزوکو ساعت ها منتظر به هوش اومدن کاتسوکی بود ولی اون باهاش اینطوری رفتار کرد
(*بچم ناراحت شد 😢*)
از زبون کاتسوکی:
تا فهمیدم چه زری زدم سریع دهنمو بستم و منتظر واکنش دکو بودم
چشماش زمردیش پر اشک بود لعنتی... چقدر... ببند دهنتو کاتسوکی(خطاب به خودش)
دکو یهو از اتاق رفت یک لحظه... فقط یک لحظه دستم رو به سمتش دراز کردم... میخواستم بگم... بمونه... میخواستم بگم ممنون که موندی و بهم اهمیت دادی ولی دقیقا همون موقع اون زخم لعنتی درد گرفت و جلومو گرفت...
پایان👍🐤🐤🐤🐤
دیگه گشادیم شد بقیشو بنویسم (*امان از گشادی😢☺*)
هر کی لایک نکنه و کامنت نزاره همه برای یکی میاد تو خوابش 💃💃💃💃
نوری در میان تاریکی (یوهاهاهاها)
اهم...
بچه ها وقتی داخل پرانتز این رو گذاشتم * یعنی نویسنده این رو گفته
ایزوکو زد زد به مادر کاتسوکی (میتسوکی) تا قضیه رو بگه ایزوکو شماره رو گرفت و زنگ زد (*شماره رو از کجا داشت؟ 😐*)
ایزوکو: الو خانم میتسوکی؟
میتسوکی :ایزوکو؟ چیزی شده؟ دوباره کاتسوکی گندی چیزی زده؟ (*گند رو که میزنه، ایزوکو بنده خدا هیچی نمیگه😑*)
ایزوکو: نه... قضیه اینه که... خب تبهکار ها توی فلان جا به ما حمله کردن و کاتسوکی طبق معمول پرید جلو ولی خب... یک نمو زد کاتسوکی رو زخمی کرد و الان اوردنش بیمارستان... (*فلان جا: همون جایی تو اخر های فصل اول رفتن*)
میتسوکی سریع قطع کرد تا بیاد بیمارستان و ایزوکو هم منتظر موند... بعد اینکه میتسوکی اومد با ایزوکو منتظر موندن تا عمل کاتسوکی تموم بشه بعد مدتی دکتر ها اومدن بیرون و گفتن که فعلا به هوش نیومده و بهتره همینجا بمونین چون بیمار احتمالا نیاز داره تنها باشه (*معلومه😐*)
چند ساعت بعد از زبون کاتسوکی (*همون جوجه تیغی خودمون👍*)
وقتی چشمام رو باز کردم احساس کردم سرم داره میترکه...
اون نمو لعنتی زد پارم کرد... همش تقصیر اون دکو نفلس اگه حواسم پرت نشده بود الان حالم کاملا خوب بود
(*آره ارواح عمت* باکو: شینههههههههه)
یک لحظه حواسم پرت شد... به دکو
لعنتی... آه... بی خیال ، احساس میکنم یک کامیون از روم رد شده. اون دکو لعنتی اگه اون موقع... اههههههههههه لعنتییییی چرا اصلا دارم به اون کلم بروکلی فکر میکنم؟ اون اصلا برام اندازه یک موز هم برام ارزش ندارهههه
(*جدی میفرمایید؟ قشنگ معلومه بهش اهمیت نمیدی 😜*)
از زبون دکو :
متوجه شدم یکی داره تو سکوت بیمارستان زیر لب غر میزنه فهمیدم که کاچانه آخه تو تمام این مدت دیگه میدونم چطوری غرغر میکنه
(*آخیی 🫠کی بیام مراسم عقدتون؟💃*)
دیدم میتسوکی سان خوابه برا همین بیدارش نکردم و رفتم ببینم حال کاچان خوبه یا نه در باز کردم و دیدم کاچان بیداره
گفتم: کا... کاچان!!!! (ذوق سگی)
کاچان: هی دکوی نفلههه، اینجا چه غلظی میکنی؟
گفتم: اومدم ببینم حالت خوبه یا نه
کاچان : خب به تو چه که من چطورم حالا که فهمیدی برو گمشو بیرون
گفتم: اما... من به خاطر تو اومدم... (با صدای لرزون گفت)
کاچان: خب به درک حالا نیا جلو چشمام
ایزوکو چشماش پر از اشک میشه چون از رفتار کاتسوکی خیلی ناراحت شد چون ایزوکو ساعت ها منتظر به هوش اومدن کاتسوکی بود ولی اون باهاش اینطوری رفتار کرد
(*بچم ناراحت شد 😢*)
از زبون کاتسوکی:
تا فهمیدم چه زری زدم سریع دهنمو بستم و منتظر واکنش دکو بودم
چشماش زمردیش پر اشک بود لعنتی... چقدر... ببند دهنتو کاتسوکی(خطاب به خودش)
دکو یهو از اتاق رفت یک لحظه... فقط یک لحظه دستم رو به سمتش دراز کردم... میخواستم بگم... بمونه... میخواستم بگم ممنون که موندی و بهم اهمیت دادی ولی دقیقا همون موقع اون زخم لعنتی درد گرفت و جلومو گرفت...
پایان👍🐤🐤🐤🐤
دیگه گشادیم شد بقیشو بنویسم (*امان از گشادی😢☺*)
هر کی لایک نکنه و کامنت نزاره همه برای یکی میاد تو خوابش 💃💃💃💃
- ۵.۶k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط