پارت
پارت ۲۴
ددی_شوگره_اجباری من
عاجوما از حموم دراومد دید جیمین چاییشو خورده و نشسته
عاجوما:: هنوزم ک اینجایی
جیمین:: تا نیای نمیرم
سانو:: شام بمون اوپا
جیمین::بمن نگو اوپا
سانو:: اومااا مگه این داداشم نیییست
عاجوما:: این سنگدل نسبتی باما نداره
جیمین:: عاجوما لباس بپوش بریم اینم بیار دیگه پیش من زندگی میکنین
سانو:: منم میبری قصرت؟؟؟!!!
جیمین:: 😐😐بله
عاجوما:: سانو ما جایی نمیریم😐
جیمین:: یه الانو میخام صگ نباشم...اوکی دختره رو فعلا راحتش میزارم...نمیدونم چی داره ک انقد سنگشو ب سینه میزنی
عاجوما:: مثل دخترمه تو با همه بدی
جیمین:: اخلاقمه اصن صگ بودنو دوس دارم از همه متنفرم فق...
سانو:: بریم؟!🥺من با دختره دوست میشممم
عاجوما:: خیلی خب باشه
سانو:: آخ جووووون ازاین ببعد با اوپا جونم زندگی میکنیم
جیمین:: بازم گفتی اوپا😐😐
سانو:: اوپا خیلی دوستت دارم
جیمین:: بلههه؟؟!!
عاجوما:: دهناتونو ببندین تا بیام
بیست مین بعد عاجوما اومد
عاجوما:: سانو بیا لباساتو ببر
سانو چمدونشو برداشت و با عاجوما و جیمین رفتن بیرون
بادیگارد در ماشینو براشون باز کرد و نشستن
رفتن سمت خونه
نیم ساعت بعد رسیدن...
جیمین:: عاجوما یه اتاق بده ب دخترت
سانو:: واو خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا
عاجوما:: بیا بریم اتاقتو بت نشون بدم
سانو:: اومدممم
جیمین::هوی تو
& بله ارباب
جیمین:: اون دختره کجاست؟!
& تو اتاقش
جیمین:: اوکی
جیمین رفت سمت اتاق سانامی...
زود بازش کرد و رفت داخل
دید دراز کشیده رو تخت و خوابه...
رفت بالای سرش و نگاش کرد...
خیلی کیوت خابیده بود جیمینم همش زل زده بود بهش
پاش پانسمان شده بود و بنظر هم نمیتونست بااون وضعش راه بره...
جیمین نگاشو برگردوند و رفت بیرون...
جیمین:: عاجومااا
عاجوما:: جانم
جیمین:: یچیزی واسه شام درست کن
عاجوما:: باشه...راستی سانامی...
جیمین:: خوابیده
عاجوما:: بعد برا شام صداش بزن
جیمین:: ها؟! سانو بره بیدارش کنه
عاجوما:: خیلی خب بابا
جیمین:: میرم یکم استراحت کنم،سردردم بهتر شده...
عاجوما:: باشه منم میرم دور شام
ددی_شوگره_اجباری من
عاجوما از حموم دراومد دید جیمین چاییشو خورده و نشسته
عاجوما:: هنوزم ک اینجایی
جیمین:: تا نیای نمیرم
سانو:: شام بمون اوپا
جیمین::بمن نگو اوپا
سانو:: اومااا مگه این داداشم نیییست
عاجوما:: این سنگدل نسبتی باما نداره
جیمین:: عاجوما لباس بپوش بریم اینم بیار دیگه پیش من زندگی میکنین
سانو:: منم میبری قصرت؟؟؟!!!
جیمین:: 😐😐بله
عاجوما:: سانو ما جایی نمیریم😐
جیمین:: یه الانو میخام صگ نباشم...اوکی دختره رو فعلا راحتش میزارم...نمیدونم چی داره ک انقد سنگشو ب سینه میزنی
عاجوما:: مثل دخترمه تو با همه بدی
جیمین:: اخلاقمه اصن صگ بودنو دوس دارم از همه متنفرم فق...
سانو:: بریم؟!🥺من با دختره دوست میشممم
عاجوما:: خیلی خب باشه
سانو:: آخ جووووون ازاین ببعد با اوپا جونم زندگی میکنیم
جیمین:: بازم گفتی اوپا😐😐
سانو:: اوپا خیلی دوستت دارم
جیمین:: بلههه؟؟!!
عاجوما:: دهناتونو ببندین تا بیام
بیست مین بعد عاجوما اومد
عاجوما:: سانو بیا لباساتو ببر
سانو چمدونشو برداشت و با عاجوما و جیمین رفتن بیرون
بادیگارد در ماشینو براشون باز کرد و نشستن
رفتن سمت خونه
نیم ساعت بعد رسیدن...
جیمین:: عاجوما یه اتاق بده ب دخترت
سانو:: واو خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا
عاجوما:: بیا بریم اتاقتو بت نشون بدم
سانو:: اومدممم
جیمین::هوی تو
& بله ارباب
جیمین:: اون دختره کجاست؟!
& تو اتاقش
جیمین:: اوکی
جیمین رفت سمت اتاق سانامی...
زود بازش کرد و رفت داخل
دید دراز کشیده رو تخت و خوابه...
رفت بالای سرش و نگاش کرد...
خیلی کیوت خابیده بود جیمینم همش زل زده بود بهش
پاش پانسمان شده بود و بنظر هم نمیتونست بااون وضعش راه بره...
جیمین نگاشو برگردوند و رفت بیرون...
جیمین:: عاجومااا
عاجوما:: جانم
جیمین:: یچیزی واسه شام درست کن
عاجوما:: باشه...راستی سانامی...
جیمین:: خوابیده
عاجوما:: بعد برا شام صداش بزن
جیمین:: ها؟! سانو بره بیدارش کنه
عاجوما:: خیلی خب بابا
جیمین:: میرم یکم استراحت کنم،سردردم بهتر شده...
عاجوما:: باشه منم میرم دور شام
- ۲۹.۱k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط