الماس من
الماس من
پارت ۱۲
. بشین ،پایین سرتو بیار پایین او با سرعت ماشین را روشن .کرد لیلی هنوز سوالی در نگاهش داشت اما بدون مقاومت خم شد صدای باران روی شیشهها، حالا با غرش موتور ترکیب شده بود. ویلیام دنده را عوض کرد و ماشین را به عقب ،برد، بعد سریع دور زد و وارد جاده ی باریک و خیس شد.
* ده دقیقه بعد، آنها به مخفیگاهی قدیمی رسیدند. زیرزمینی که بوی خاک مرطوب میداد و دیوارهایش با آجرهای زیر پوشیده شده بود. لیلی، هنوز شوکه بود. اون کی بود؟ اون ماشین برای کی بود؟ نمیدونم... اما هر کی بود به آتیش سوزی امشب مربوطه. آتیش سوزی؟ جونگکوک... تو چی کار کردی؟ جونگکوک به سمت پنجره رفت پشتش را به او کرد. صدایش آرام بود اما مرز داشت ،جدی، سرد و خسته - چیزی که باید خیلی وقت پیش اتفاق میافتاد... ولی مهم نیست. چون هنوز تموم نشده لیلی جلو رفت. داری از من محافظت میکنی... یا داری منو از چیزی مخفی میکنی؟ سكوت. او برگشت نگاهش خنثی بود اما عمیق - بعضی وقتها هر دو یکیان لیلی صبح روز بعد - ویلای پدر لیلی باران قطع شده بود اما هوا هنوز بوی طوفان میداد. لیلی با چمدانی بسته به اتاق پذیرایی .رفت پدرش ایستاده بود، عصبیتر از همیشه چشمهایش قرمز صدایش بلند تو با کی بودی؟ از دیشب تا الان کجا بودی؟
تو با کی بودی؟ از دیشب تا الان کجا بودی؟ بابا... من توضیح میدم فقط گوش بده... با همون مرد؟ با اون جونکوک؟ فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی نمیدونم دیشب آتیش سوزی برای چی بوده؟ لیلی لرزید. - جونگکوک هیچ ربطی به اون نداره پدرش فریاد زد. اون به خلافکاره خطرناکه و تو... احمقانه درگیرش شدی او روی میز کوبید. تو رو از این کشور میفرستم همین هفته به لندن، پیش خالهات. و نمیخوام حتی یه تماس با اون مرد داشته باشی لیلی خواست اعتراض کنه اما مادرش آهسته وارد شد، نگران خواهش میکنم بذار حداقل باهاش حرف بزنم... نه! یه بار اجازه دادم و حالا دخترم داره با قاتلها رفت و آمد میکنه لیلی نفسش را با درد بیرون داد و به طبقه ی بالا رفت. قلبش میکوبید نمیخواست .بره نمیتونست نه بعد از همه چیزهایی که دیده بود... نه بعد از جونگکوک..... ** در آن سوی ،شهر جونگکوک جلوی یک پنل فلزی خم شده بود. مانیتورها پر از تصویر بودند. یکی از آنها ماشین سوخته را نشان میداد... اما جسدی در کار نبود تنها رد پای سوخته و تکه ای از پارچه ی سیاه پشت سرش کسی وارد شد مردی با لباس تیره جسدش رو پیدا نکردیم اما یه نشونه پیدا کردیم ما انگشت اخه در حد داش
پارت ۱۲
. بشین ،پایین سرتو بیار پایین او با سرعت ماشین را روشن .کرد لیلی هنوز سوالی در نگاهش داشت اما بدون مقاومت خم شد صدای باران روی شیشهها، حالا با غرش موتور ترکیب شده بود. ویلیام دنده را عوض کرد و ماشین را به عقب ،برد، بعد سریع دور زد و وارد جاده ی باریک و خیس شد.
* ده دقیقه بعد، آنها به مخفیگاهی قدیمی رسیدند. زیرزمینی که بوی خاک مرطوب میداد و دیوارهایش با آجرهای زیر پوشیده شده بود. لیلی، هنوز شوکه بود. اون کی بود؟ اون ماشین برای کی بود؟ نمیدونم... اما هر کی بود به آتیش سوزی امشب مربوطه. آتیش سوزی؟ جونگکوک... تو چی کار کردی؟ جونگکوک به سمت پنجره رفت پشتش را به او کرد. صدایش آرام بود اما مرز داشت ،جدی، سرد و خسته - چیزی که باید خیلی وقت پیش اتفاق میافتاد... ولی مهم نیست. چون هنوز تموم نشده لیلی جلو رفت. داری از من محافظت میکنی... یا داری منو از چیزی مخفی میکنی؟ سكوت. او برگشت نگاهش خنثی بود اما عمیق - بعضی وقتها هر دو یکیان لیلی صبح روز بعد - ویلای پدر لیلی باران قطع شده بود اما هوا هنوز بوی طوفان میداد. لیلی با چمدانی بسته به اتاق پذیرایی .رفت پدرش ایستاده بود، عصبیتر از همیشه چشمهایش قرمز صدایش بلند تو با کی بودی؟ از دیشب تا الان کجا بودی؟
تو با کی بودی؟ از دیشب تا الان کجا بودی؟ بابا... من توضیح میدم فقط گوش بده... با همون مرد؟ با اون جونکوک؟ فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی نمیدونم دیشب آتیش سوزی برای چی بوده؟ لیلی لرزید. - جونگکوک هیچ ربطی به اون نداره پدرش فریاد زد. اون به خلافکاره خطرناکه و تو... احمقانه درگیرش شدی او روی میز کوبید. تو رو از این کشور میفرستم همین هفته به لندن، پیش خالهات. و نمیخوام حتی یه تماس با اون مرد داشته باشی لیلی خواست اعتراض کنه اما مادرش آهسته وارد شد، نگران خواهش میکنم بذار حداقل باهاش حرف بزنم... نه! یه بار اجازه دادم و حالا دخترم داره با قاتلها رفت و آمد میکنه لیلی نفسش را با درد بیرون داد و به طبقه ی بالا رفت. قلبش میکوبید نمیخواست .بره نمیتونست نه بعد از همه چیزهایی که دیده بود... نه بعد از جونگکوک..... ** در آن سوی ،شهر جونگکوک جلوی یک پنل فلزی خم شده بود. مانیتورها پر از تصویر بودند. یکی از آنها ماشین سوخته را نشان میداد... اما جسدی در کار نبود تنها رد پای سوخته و تکه ای از پارچه ی سیاه پشت سرش کسی وارد شد مردی با لباس تیره جسدش رو پیدا نکردیم اما یه نشونه پیدا کردیم ما انگشت اخه در حد داش
- ۴.۴k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط