{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی قطره به خدا گفت:

روزی قطره به خدا گفت:
از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟
خدا گفت: هست ...
قطره گفت: پس من آن را می خواهم. بزرگترین را. بی نهایت را
خدا قطره را برداشت و درقلب آدم گذاشت و گفت: " اینجا بی نهایت است "
آدم عاشق بود ...
دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور کرد
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ،
خدا گفت :

" حالا توبی نهایتی ..
زیرا که عکس من در اشک عاشق است
دیدگاه ها (۳)

.'' این متن فوق العاده زیباست ":@دنیا ،به شایستگی هایت پاسخ ...

همیشـــــــه.. پُـر از مهربانــــی میمانم، حتی اگر هیچکــــس...

خداوند میفرماید:ای فرزند آدم تو را در شکم مادرت قرار دادم و ...

گاهی خودم را مثل یک کتاب ورق میزنم .مثل یک کتاب که فرصت ویرا...

چه درخشش عجیبی در تو نهفته است ای عشق…تو فقط یک احساس زودگذر...

چگونه عشق و همآغوشی راه خداشناسی بود مرتضی متقیان

سناریوووووو اوردم آخر کپشن مهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط